تبلیغات
شب کویر

شب کویر

گاه‌نوشته‌های عباس رضایی ثمرین

چه فرقی می‌کند اصالتاً افغانی باشد یا سربازهای ارتش عثمانی به ایران آورده باشندش، مهم این است که «بربری» با هر تاریخچه و پیشینه‌ای، به شکل پذیرفته‌شده‌ای بیخِ ریش ما آذری‌زبان‌ها بسته شده و البته این از آن دسته چیزهایی است که منتسب شدنش، کسی را آزرده‌خاطر نمی‌کند، بلکه شاید حتی با استقبال هم مواجه شود، الله اعلم.
از افسانه‌های محیرالعقولی که در خصوص قوت و قدرت این نان در فرهنگ عامه شکل گرفته تا اثرات دوپینگی آن که بعضی‌ها می‌گفتند حسین رضازاده را به سکوی قهرمانی جهان رسانده و خیلی چیزهای گفتنی و نگفتنی دیگر، همه نشان می‌دهد که ایرانی‌ها از ترک گرفته تا تهرانی و کرد و گیلک و خیلی‌های دیگر، دل در گروی بربری دارند. اصلاً همین که بیشترین شوخی‌ها در فرهنگ شفاهی جامعه ما حول این نان شکل گرفته، خودش دلیلی ساده اما متقن بر عامه‌پسند بودن آن است. اگر هم میزان مصرف آن به دلیل کوتاه‌تر بودن طول دوره ماندگاری‌اش نسبت به نانی چون لواش، کمتر باشد، در عوض اما هیچ کس در خوش‌خوراک‌تر بودن آن تردیدی به خود راه نمی‌دهد. یک لحظه چشمان خود را ببندید و سفره‌های افطار و عصرانه‌های متشکل از سبزی و پنیر را بدون بربری یا مثلا با نانی همچون لواش تجسم کنید، قلبتان به درد نمی‌آید؟
بربری با سفره صبحانه روزهای تعطیل مردم انس و الفتی دیرینه دارد. دو نوع کنجدی و ساده آن هم درست مثل سنگک، از ابتدای تاریخ همیشه محل بحث و جدل و بعضاً نزاع نانوا و مشتری بوده و هست. صف بربری و ماجراهای مربوطه هم از آن دست خاطره‌های مشترکی‌ست که احتمالاً تا ابد از ناخودآگاه جمعی ما ایرانی‌ها پاک نمی‌شود، حتی اگر این روزها به لطف هدفمندی یارانه‌ها، خلوت‌تر از گذشته شده باشد.

این یادداشت در پرونده «نان» در روزنامه جام جم، در تاریخ چهارشنبه ۲۵ بهمن منتشر شد.


1من در هفت سالگیروز اولی بود که به آن مدرسه می‌رفتم. دوم دبستان بودم، یعنی قرار بود بروم دوم دبستان. کلاس اول را در اردبیل خوانده بودم و پیش از آغاز سال تحصیلی جدید به تهران آمده بودیم. تهران که چه عرض کنم البته، منظورم «رباط‌کریم» از توابع استان تهران است. تازه خود رباط کریم هم نه، یک بخش حاشیه‌ای از آن به نام «سلطان‌آباد». تا پیش از آن چندین سال پدرم در تهران کار می‌کرد اما ما همگی ساکن اردبیل بودیم. رنج دوری و سختی رفت‌وآمد و احتمالاً دلتنگی و این حرفا بالاخره همه را به ستوه آورد و قرار شد خانه اردبیل را بفروشیم و به فکر خریدن خانه‌ای در تهران باشیم. خانه فروش رفت اما با پول آن نمی‌شد در جاهای خوب تهران –و حتی جاهای بدش- خانه‌دار شد. این بود که پایمان به سلطان‌آباد باز شد. منطقه‌ای مهاجرپذیر با مردم هزاررنگ که اگر بخواهم همه چیز را در موردش بگویم، احتمالاً باید کتاب بنویسم. پس تا همین جایش را داشته باشید، تا وقتی دیگر که شاید حوصله‌ای بود.

۲از بد حادثه و پیچیدگی برنامه‌ریزی‌های خانواده‌ی محترم، روز اول استقرارمان در سلطان‌آباد، مصادف بود با آغاز سال تحصیلی و روز اول مدرسه رفتنم. نمی‌دانم شاید هم چند روزی از اول مهر گذشته بود، این را ولی خوب یادم هست که به محض رسیدن باید آماده می‌شدم برای مدرسه رفتن. آنهم چه مدرسه رفتنی؛ نه محله را می‌شناختم، نه مسیر مدرسه را بلد بودم و نه حتی دوستی داشتم که در مدرسه یا بیرونش دستم را بگیرد و قوت قلبی باشد در مقابل حس غریبی لعنتی‌ام. هیچ کس را نمی‌شناختم و هیچ کس هم طبعاً مرا نمی‌شناخت. بدترین حس دنیا را داشتم، چنان  گزنده و تلخ که هنوز هم که هنوز است، وقتی اول مهر می‌شود ناخودآگاه پیدایش می‌شود و حالم را بد می‌کند. بگذریم حالا از این حرفها، خلاصه اینکه بلند شدیم و با دست خالی و بدون کیف و حتی قلم و کاغذ، هِلِک هِلِک راهی مدرسه شدیم، البته به همراه برادر بزرگم.

۳مثل همه ازشهرستان‌آمده‌ها در صحبت کردن و ارتباط گیری با دیگران مشکلاتی جدی داشتم، این البته تعبیر باکلاسش است، منظورم این است که لهچه داشتم در حد پارالمپیک. فراتر از لهجه، فارسی زبان مادری‌ام نبود و دانسته‌هایم از این زبان محدود به همان چیزهای نه‌چندان‌چشمگیری بود که در کلاس اول دبستان یاد گرفته بودم، آنهم در اردبیل که حداقل آن موقع معلم‌ها در کلاس به زبان ترکی حرف می‌زدند. نه فقط روز اول که حتی تا مدت‌ها بعد از آن نیز به شدت کم‌حرف بودم، کم حرف بودنم گاهی حتی سبب واکنش‌هایی هم می‌شد. من از ترس اینکه مورد تمسخر دیگران واقع شوم ساکت بودم اما دیگران خودشیرینی و مثبت‌بازی تعبیرش می‌کردند و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل؛ معلم‌مان متاسفانه اینقدرها شعور نداشت که این سربه‌زیری ناخواسته در پیش چشمش برای من امتیازی ایجاد کند، در عوض اما هم‌کلاسی‌های شروشورم، حسابی حالشان از من بهم می‌خورد، آش نخورده و دهن سوخته.

۴برگردیم به همان روز پرماجرای اول. با برادرم وارد مدرسه شدیم. مدرسه‌ای بزرگ با کلی آدم که به عمر ندیده‌بودمشان. هیبت مرگ‌بار مدرسه همان دم در مرا گرفت ولی خم به ابرو نیاوردم، نمی‌خواستم بفهمد که از همه چیز آنجا می‌ترسم. رفتیم دفتر مدرسه و آقایی که آنجا نشسته بود، لیست‌ها را نگاهی کرد و گفت باید منتظر بمانیم تا کلاس‌مان شروع شود. قرار شد بیرون بایستم تا همان آقا به وقتش بیاید و صدایم کند. آقاداداش‌مان به هوای اینکه نهایتاً یک ربع، بیست دقیقه منتظر خواهم بود و به دلیل اینکه در خانه کار ساختمانی واجب داشتیم، مرا به پروردگار جهانیان سپرد و رفت. من ماندم و دنیایی عجیب و لحظاتی غریبانه. من می‌گویم اما شما مختارید که باور کنید یا نکنید؛ مدرسه ما چهار نوبته بود! مدرسه چهار نوبته‌ای که در حقیقت من باید نوبت سومش را که از ساعت یک بعد از ظهر شروع می‌شد، می‌رفتم، این یعنی اینکه حداقل ۳-۴ ساعتی را باید منتظر می‌بودم. البته ماجرای نوبت و اینطور چیزها را بعد فهمیدم وگرنه آن روز در تمام آن ساعت‌ها حس کسی را داشتم که به مرکز اتفاقات عجیب و غریبی پرتاب شده‌ که قرار نیست از هیچ کدامشان سردرآورد؛ به تناوب صدای گوش‌خراش زنگی در فضا می‌پیچید، ناگهان لشگری بیرون می‌ریختند، کمی جیغ‌وداد می‌کردند، بر می‌گشتند، بعد از چند بار تکرار، می‌رفتند خانه و به جای‌شان عده‌ دیگری از راه می‌رسیدند با کوله‌پشتی و کیف و این حرفا و دوباره تکرار همان لوپ قبلی… من هم که هاج‌وواج.

۵ایستاده بودم به انتظار با همه آن مختصاتی که گفتم؛ غریب بودنم، فضای نامانوس آنجا، فارسی حرف‌زدن مسخره‌ام، تنها بودنم و الی‌آخر. در همان فضای وهم‌انگیز سرشار از اتفاقات نامفهوم، در زمانی که انگار زنگ تفریح بود، دو نفر نزدیکم شدند. به نظر می‌رسید یکی دو سالی از من بزرگتر باشند، شرارت از سروروی هر دوشان می‌بارید. یکی‌شان به آن یکی گفت: «این همون سه‌نقطه‌ایه که دیروز منو زد»، ‌آن یکی سری تکان داد به نشانه تایید و نزدیک‌تر شدند. از من پرسیدند که چرا روز گذشته آنها را زده‌ و «دررفته‌ام». تا بخواهم جواب بدهم، شروع کردند به کتک‌کاری. نفری حداقل سه چهار مشت محکم به شکمم زدند، گریه‌ام گرفت. بعد از زدن هم گیردادند که مرا پیش آقای شایسته(گویا ناظم بود) ببرند و کار ناشایست دیروزمرا به او بگویند تا تنبیه‌ام کند. کشان‌کشان مرا به سمتش بردند، آن احمق هم که در گوشه‌ای مشغول تنبیه چندنفر بود، همین که توضیحات دو نامرد را شنید، نه گذاشت و نه برداشت، دو ضربه با خط‌کش آهنی‌اش به کف دستانم من زد. مهلت نداد که بگویم تازه آمده‌ام و اصلا دیروز آنجا نبوده‌ام. حرف در دهانم خشک شد. اولین باری بود که در طول زندگی‌ام از معلمی کتک می‌خوردم. آنها که رفتند، کلی گریه کردم و بعد از مدتی، وقتی دیدم که هیچ کس نیست که دلداری دهد، خودم کم کم آرام شدم. کلاسمان شروع شد و خلاصه هر طوری بود آن روز لعنتی به سر آمد. موقع برگشت اخوی‌ عزیز مجدداً تشریف آورده بودند. تقریباً اعتماد به نفسم را بازیافته بودم و وقتی پرسید چه خبر، از اتفاقات ناگوار هیچ نگفتم و خندیدم و گفتم سلامتی و راه افتادیم. در همین اثنی ناگهان نادانی از گوشه‌ای بیرون جهید و هرچه رشته بودم را پنبه کرد. برادرم را صدا کرد و گفت: «عمو، عمو، اینو زنگ تفریح زده بودن داشت گریه می‌کرد»! حالا یکی باید می‌آمد و این برادر ما را جمع می‌کرد، مگر بیخیال می‌شد؟ یک ساعت ایستادیم تا شاید آن دو بچه را پیدا کنیم، هر چه می‌گفتم بیخیال، به خرجش نمی‌رفت. حتی روزهای بعد هم به سختی دنبالشان می‌گشت، گشتنی که البته هیچ وقت نتیجه‌ای نداشت.

۶فقط یک جمله مانده؛ اشتیاق برادرزاده‌ها و خواهرزاده‌ی کوچکم به مدرسه را که می‌بینم، حسرت سرتاسر وجودم را فرا می‌گیرد.


کی دوسال پیش که در کلاس‌های زبان انگلیسی موسسه‌ای شرکت می‌کردم، بارها پیش می‌آمد که در کلاس سانسورهای سخیف موسسه روی عکس‌های کتاب را به سخره بگیریم و بخندیم. طیف متنوعی از کارهای احمقانه در کتاب‌ها قابل مشاهده بود، از بلند کردن اندازه دامن و آخوندی کردن یقه‌ها گرفته تا رنگامیزی کودکانه شخصیت‌ها در عکسها، آنهم عکس‌هایی که اغلب غیرواقعی و کارتونی بودند و شخصیت‌هایی که خردسال.

یک بار که بحث در این مورد گل انداخته بود، خیلی جدی به استادمان گفتم که چرا تاکنون او و دیگر همکارانش محض آبروی شغلی خودشان هم که شده به این قبیل کارهای موسسه اعتراض نکرده‌اند و به مدیران ارشد چیزی نگفته‌اند. در پاسخ حکایتی را تعریف کرد که به نظرم گستره‌ ابتلایش به خیلی از تصمیم‌سازی‌های فرهنگی این روزهای کشور قابل تسری‌ست.

او گفت: یک بار برای گفتن همین مسئله با سایر مدرسان این شاخه از موسسه جمع شدیم و به دفتر مرکزی رفتیم. ما را پیش آقایی که مسئول اینگونه ممیزی‌ها و جرح‌وتعدیل‌ها بود راهنمایی کردند. موضوع را به تفصیل با او در میان گذاشتیم و گفتیم که با این کارها موسسه هتک حیثیت می‌شود. بعد از روده‌درازی‌های طولانی‌مدت تک تک ما، سرش را پایین انداخت و کمی فکر کرد، گفت صبر کنید. به اتاق کناری رفت و با کاغذی در دست بازگشت. کاغذ را روی میز گذاشت و گفت این عکس را ببینید. تصویر، پرتره یک دختربچه ۱۰-۱۲ ساله بود که دامن کوتاهی داشت. واقعی هم نبود، یعنی نقاشی و رنگ‌آمیزی شده بود، یعنی تنها یک عکس کارتونی بود. این عکس را نشان داد و گفت خداوکیلی، بالاغیرتا، جان عزیزتان، زبان‌آموزان که هیچ، خود شما وقتی چنین عکسی را می‌بینید، تحریک نمی‌شوید؟

استادمان گفت که بعد از حرفش فقط چهره‌های مبهوت همدیگر را پاییدیم و لام تا کام حرف نزدیم، یعنی توان حرف زدن نداشتیم. گفت فقط سعی کردیم که هر چه سریعتر خداحافظی کنیم و آنجا را ترک کنیم.

این آقا و این قصه، مشتی از خروار تصمیم‌سازی‌های فرهنگی کشور است. فارغ از تمام چالش‌های نظری که احتمالاً بر سر اصل وجود ممیزی هست، به نظرم ریشه خیلی از تنگ‌نظری‌ها در حوزه‌های اجتماعی و فرهنگی و هنری، جلوس آدم‌های خُرد بر مصادر کلان تصمیم‌سازی‌ست، آدم‌هایی که مثل آن آقا احتمالاً با عکس کارتونی دخترکی تحریک می‌شوند، بر این این اساس برای دیگران تصمیم می‌گیرند، آدم‌هایی که ریشه خیلی از حساسیت‌های آزاردهنده‌شان «قیاس به نفس» است. همینقدر ساده، همینقدر غم‌انگیز.

* این نوشته در سایت خبری عصرایران


یه بارم زدم سر این داداشم –که 6 سال از من بزرگتره- رو شکستم، یه چیز آهنی پرت کردم و خیلی اتفاقی خورد اونجایی که نباید می‌خورد و سرش شکست، داشت می‌رفت مدرسه بنده خدا، اینقد دیرش شده بود که فرصت نشد برگرده یه حالی بهم بده، رفت درمونگاه پانسمان کرد و از اونجا مستقیم رفت مدرسه. فک کنم 6 سالم بود، یعنی دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید که این برگرده چه بلایی میخاد سرم بیاره، بی‌تردید اولین جلوه از معجزه الهی تو زندگیم رو اون روز حس کردم، تا داداشم برگرده یه دوجین مهمون تهرونی-خونه‌مون اردبیل بود- اومد خونه‌مون، از نوع رودربایستی‌دار...خدایا هنوزم ازت متشکرم.


غلط نکنم زمستان یکی-دوسال پیش بود و خانه ما هنوز کلنگی و زه‌وار دررفته. اینقدر زه‌وار در رفته که از جاهای مختلف می‌شد به پشت بام آن دسترسی پیدا کرد. در لحظات اصطلاحاً سرچراغی، با های‌وهوی همسایه‌ها متوجه حضور دزد در پشتِ بام‌‌ شدیم. اولین بار نبود که دزد می‌آمد، ولی اولین بار بود که موفق به گرفتنش می‌شدیم. آقا دزده، معتاد فلک‌زده‌ و تکیده‌ای بود که گویا داشت پمپ هفت-هشت‌هزارتومانی کولر را باز می‌کرد. همسایه‌ها قبل از اینکه به ما بگویند، پلیس ۱۱۰ را خبر کرده بودند، آنها هم خودشان را خیلی زود رسانده بودند. دزد را پشت بام ما گرفته بودند، به همین خاطر صدایمان کردند تا برویم و “به چند سوال” ماموران پاسخ دهیم. به اصرار مادرم و علی‌رغم میل باطنی‌ام، قرار شد یک تُک پا دم در بروم. تا من برسم البته همسایه‌ها رسیده بودند و داشتند مامورها را شیرفهم می‌کردند. حداقل ۱۵ نفری گِرد دزد و پلیس‌ها حلقه زده بودند. سه‌چهار نفرشان نوک جمع را چیده بودند و در توصیف ناامنی محله معرکه‌ای گرفته بودند که بیا و ببین. یکی‌دونفرشان حتی فرصت را غنیمت شمرده و داشتند گمشده‌های چند وقت اخیر خودشان را هم به همین بیچاره نسبت می‌دادند. یکی هم آن بالا و از طبقه دوم خانه روبرویی، دزد را به پسر کوچکش نشان می‌داد و می‌گفت اگر درس نخواند عاقبتش می‌شود این…

سرتان را درد نیاورم، در کمرکش بحث، یکی از پلیس‌ها گفت حداقل یک نفر باید همراه آنها و دزد دستگیر شده به کلانتری برود. این را که گفت، در کسری از ثانیه همه آنهایی که بودند، مثل جن‌های بسم‌الله شنیده، غیب شدند و من ماندم و دزد و پلیس. به ناچار همراهشان شدم. وارد کلانتری که شدیم، افسرنگهبان مرا برای نوشتن شکایت‌نامه صدا کرد. ماوقع را شنید و قرار شد خودش بنویسد. اولش اصرار داشت بنویسد طرف در حال دزدیدن کولر دستگیر شده، برایش توضیح دادم که اگر چنین چیزی بنویسد، قاضی به او و من خواهد خندید. گفتم که کولر آبی به آن بزرگی و سنگینی-با احتساب آب درونش و اتصالاتش به کانال- واقعاً قابل جابجایی و دزدیدن نیست. کمی فکر کرد و دید راست می‌گویم، از خیر کولر گذشت و بند کرد که دزدی موتور کولر را ببندد به ناف یارو. از او اصرار و از من انکار. معتقد بود که پمپ هشت‌هزار تومانی ارزش شکایت ندارد و قاضی حکم دندان‌گیری برای دزدیدنش صادر نمی‌کند.

هر چه نصیحتم کرد که او بهتر از من روال این چیزها را می‌داند، زیر بار نرفتم. خیلی اتفاقی اما او و دوستانش به این نتیجه رسیدند که پسرک معتاد، عضو یک باند دزدی سازمان‌یافته است. در مقابل چشمان بهت‌زده من، با شگردهای فوق‌پیشرفته و خفن پلیسی-دقیقاً همانطوری که در اخبار روابط عمومی آگاهی در صفحه حوادث روزنامه‌ها شرح داده می‌شود-  تمام توانشان را معطوف تخلیه اطلاعاتی نامبرده کردند. یکی خودکاری لای انگشتان پسرک گذاشته بود و فشار می‌داد، دیگری چند فن پیچیده کشتی کج را بر رویش اجرا کرد. خلاصه بساطی بود. بعد از خروج از شُک اولیه سعی کردم اعتراض کنم. اما آنها گفتند “از اینجا به بعدش به شما ربطی ندارد، بیرون باشید تا خبرتان کنیم.” بیرون که بودم، هر چند دقیقه یک بار و دقیقا زمانی که احساس می‌کردم، دیگر بازی تمام شد، یک فریاد نخراشیده از دزد تصورم را باطل می‌کرد.  تا اینکه حدوداً نیم ساعتی گذشت و ظاهراً بیخیال شدند.

از این بگذریم که مجبورم کردند، آن وقت شب به همراه متهم به دادسرای کشیک در چهارراه گلوبندک بروم. از این هم بگذریم که کرایه دربستی خودم و سرباز و متهم تا دادسرا را هم از من گرفتند. از انتظار در بیرون دادسرا و سرمای استخوان سوز آنجا و چایی‌فروشی‌های سیار و کثیفش –که برای فرار از سرما مجبور می‌شدی به چایی‌های چندش‌آورشان پناه ببری- هم بگذریم.  حتی از حکم قاضی کشیک هم بگذریم، از همه اینها بگذریم. غرض فقط نقل اتفاقات درون کلانتری بود و دیگر هیچ. انگیزه هم فقط حرف‌های مسئولی بود که چند وقت پیش و پس از ماجراهای اخیر، وقوع هرگونه کتک‌کاری در این بازداشتگاه‌ها را غیرممکن دانسته بود. هر چند که البته این روزها کم غیرممکن، ممکن نمی‌شود، این هم لابد یکی از همان‌ها…