تبلیغات
شب کویر

شب کویر

عباس رضایی ثمرین

انتشارات ثانیه، کتاب «ارتباطات بحران در رسانه‌های اجتماعی»، نوشته «ان ماری ون‌دن‌هارک» را با ترجمه عباس رضایی ثمرین، روزنامه‌نگار منتشر کرد.

موضوع کتاب در زیرعنوان آن «راه و رسم مراقبت از شهرت و نجات از بحران در فضای مجازی» قید شده و در آن یک برنامه عملیاتی شامل استراتژی‌ها و تاکتیک‌های آزموده شده برای مدیریت ارتباطات بحران در رسانه‌های اجتماعی ارائه شده است.

کتاب به طور خاص بر بستر رسانه‌های اجتماعی متمرکز است و از همین رو گامی بدیع در حوزه ارتباطات بحران به شمار می‌رود. مصادیق متعدد واقعی و بررسی کارگاهی نحوه مدیریت بحران در رسانه‌های اجتماعی یا استفاده از قابلیت آنها در کنترل بحران، مشخصه اصلی کتاب است. جانسون‌اندجانسون، مک‌دونالد، فدرال‌اکسپرس، ناسا، بریتیش‌پترولیوم، شل، انجمن ملی اسلحه آمریکا و ... برخی از شرکت‌ها و سازمانهایی هستند که در کتاب تجربه مدیریت بحران آنها بویژه در رسانه‌های اجتماعی مورد بررسی قرار گرفته؛ تجاربی که بعضی از آنها توام با موفقیت بوده و برخی دیگر به شکست انجامیده است.

مخاطب کتاب «ارتباطات بحران در رسانه‌های اجتماعی» اهالی رسانه، مدیران و کارشناسان روابط عمومی، فعالان رسانه‌های اجتماعی، مدیران، سیاستمداران، چهره‌های عمومی و همه کسانی هستند که با چالش مدیریت شهرت فردی یا سازمانی در فضای مجازی مواجهند.


ارتباطات بحران در رسانه‌های اجتماعی


کتاب در 10 فصل تدوین شده و در فصول مختلف به مصادیق واقعی از بحران‌های مختلف ارتباطی و روند مدیریت آنها اشاره شده است. در فصل اول به چیستی بحران، انواع متداول و سطوح تاثیرگذاری بحران‌ها و همچنین بحران‌های برخواسته از شبکه‌های اجتماعی مجازی پرداخته شده است.

فصل دوم به رسانه‌های اجتماعی اختصاص دارد و در آن برخی رسانه‌های اجتماعی پرمخاطب و اثرگذار از قبیل توییتر، یوتیوب و فیسبوک بررسی شده است.

«الگوهای جدید در ارتباطات اجتماعی و بحران» عنوان فصل سوم کتاب است که در آن به قواعد و اقتضائات فضای رسانه‌‌ای جدید پرداخته شده است.

دو فصل چهار و پنجم به بررسی تفصیلی نحوه مدیریت بحران و استراتژی‌های ارتباطی سازمانهای معروف در بحران‌های واقعی اختصاص دارد. فصل چهارم مختص سازمانهایی است که با موفقیت از پس بحران برآمده‌اند در فصل پنجم هم به مواردی اشاره شده که تدابیر مدیریتی کارگر نیفتاده و سازمانها در زمان بحران نتوانسته‌اند از شهرت و اعتبار خود دفاع کنند.

موضوع فصل ششم تدوین برنامه ارتباطات بحران است و در فصل هفتم کتاب نحوه ادغام رسانه‌های اجتماعی در برنامه ارتباطات بحران مورد بررسی قرار گرفته است. فصل هشتم یک دستنامه عملیاتی برای زمانی است که بحران آغاز شده و شما در موقعیت مدیریت آن هستید، فصل نهم مربوط به زمان بعد از بحران و اصطلاحاً ریکاوری یا بازیابی است و در فصل دهم کتاب هم با مرور کلی آنچه در کتاب گفته شده، مواجهیم.

نویسنده این کتاب «ان‌ماری‌ ون‌دن‌هارک» پژوهشگر روابط عمومی دیجیتال، ارتباطات بحران و امنیت سایبری است. او در حال حاضر علاوه بر ستون‌نویسی در برخی روزنامه‌های آمریکایی، به طور تخصصی در حوزه استراتژی‌های ارتباطات صنفی فعالیت دارد و تجارب پژوهشی‌اش در ارتباطات دیجیتال، بر روی ارتباطات بحران  و امنیت سایبری  متمرکز بوده است. ون‌دن‌هارک برای نگارش کتاب «ارتباطات بحران در رسانه‌های اجتماعی» با مدیران رسانه‌ای چندین سازمان‌ و شرکت بزرگ بین‌المللی شخصا مصاحبه کرده و با آنها درباره نحوه مدیریت بحران‌های ارتباطی بویژه بحران‌هایی که در بستر شبکه‌های اجتماعی بسط یافته‌اند، به گفت‌وگو نشسته است.

مترجم این کتاب هم عباس رضایی ثمرین روزنامه‌نگار است که سابقه سالها فعالیت در رسانه‌های مکتوب، الکترونیکی و تصویری را در کارنامه دارد و در حال حاضر دبیر تحریریه بخش خبری 21 در شبکه اول سیماست.  رضایی ثمرین پیش از این هم کتاب «چگونه با خبرنگاران مصاحبه کنیم» اثر الن استیونس را هم به فارسی برگردانده بود که پاییز 96 از سوی انتشارات ثانیه منتشر شد.

کتاب «ارتباطات بحران در رسانه‌ها» را انتشارات ثانیه با شمارگان 500 نسخه، در 156 صفحه و به بهای20 هزار تومان روانه پیشخوان کتاب‌فروشی‌ها کرده است.


یک/ نماینده ورزقان که اخیراً در تصادف جاده‌ای، همه اعضای خانواده‌ش رو از دست داده، یکی دو روز پیش از این اتفاق، مصاحبه‌ای کرده و نامتوازن بودن روند بازسازی روستاها را مورد انتقاد قرار داده بود. او گفته بود در بعضی روستاها که کانکس‌ توزیع شده ، کار بازسازی خانه‌ها هم به اتمام رسیده اما در بعضی روستاهای دیگر، نه کار بازسازی به جایی رسیده و نه هیچ کانکسی به مردم زلزله‌زده‌ داده شده است.

مهم‌ترین بخش حرف‌های دهقان اما این نبود، به زعم من مهم‌ترین بخش مصاحبه این بود که او از مردمی که خانه‌هاشان ساخته و تحویل‌شان شده است، عاجزانه خواهش کرده بود که اجازه بدهند کانکس‌هایِ تحتِ اختیارشان منتقل و به مردمِ همچنان‌چادرنشینِ روستاهایِ مجاور تحویل شود. این یعنی اینکه بعضی از مردمی که خانه‌هاشان ساخته شده و به درون خانه‌هاشان رفته‌اند، کانکس‌هایی که قبلا گرفته‌اند را به زلزله‌زده‌هایی که هنوز خانه‌ ندارند،‌ نمی‌دهند. توجه فرمودید؟ این رفتار نه از من‌وشما که به دلیل اینکه کنار بخاری لم‌دادیم، احتمالاً زلزله‌زده‌ها را درک نمی‌کنیم، بلکه از فرادی که خودشان مصیبت‌دیده‌اند و درد چادرنشینی در سرما را چشیده‌اند، سر زده است…

دو/ همان روزهای اول پس از حادثه که به ورزقان رفته بودم، در یکی از روستاها با پیرزنی هم‌کلام شدم. بعد از تعارف‌های معمول و تشکر از مردم به خاطر ارسال کمک‌های انسان‌دوستانه، شروع به درد دل کرد و حرف‌هایی زد که در نوع خودش جالب بود. از مردمی که خودشان راساً اقلامی را تهیه و به روستاها می‌روند گلایه کرد که چرا همان اول جاده روستا هرچه دارند را توزیع می‌کنند و به فکر کسانی که کمی دورترند یا زود نمی‌توانند خودشان را به جاده برسانند، نمی‌کنند. پیرزن علاوه‌براین گفت که جوان‌ترها و قوی‌ترها به محض ورود هر محموله کمکی، چنان عرصه را بر امثال او تنگ می‌کنند که معمولاً چیزی گیرش نمی‌آید و دست از پا درازتر به چادرش که در نقطه‌ای دور از جاده قرار دارد، بر می‌گردد. این توضیح لازم است که این گفت‌وگو زمانی انجام می‌شد که بیشتر از یک هفته از زلزله می‌گذشت و شُک اولیه پس از حادثه -که مدیریت رفتار آدم‌ها را سخت می‌کند-، طبیعتا رخت بربسته بود، نیازهای اولیه از جمله خوراک نیز –حداقل در آن روستا- به حد اشباع رفع شده بود….

سه/ در همان روزها، در یکی از روستاهای زلزله‌زده به یک جوان محلی که با نیسان خودش برای رساندن کمک آمده بود برخوردم، محتوای قوم‌گرایانه حرف‌هایش ترغیبم کرد که دقایقی با او هم‌کلام شوم، چون به زبان آذری صحبت می‌کردم توانستم اعتمادش را جلب کنم، بحث از بازی بعدی (در زمان گفت‌وگو) تراکتورسازی شروع شد که به گفته او هواداران تراکتورسازی قرار بود با رخت مشکی عزا در آن حاضر شوند و شعارهایی را در انتقاد از تلویزیون و دولت سردهند. پس از انتقاد از پخش خنده‌بازار در تلویزیون در شب حادثه و تعمیم این اشتباه به همه فارسی‌زبان‌ها، به من گفت که اگر فارس‌ها دست از سر ما بردارند و رهایمان کنند، ما ترک‌ها خودمان همه این روستاهای زلزله‌زده را خواهیم ساخت…

چهار/ به عنوان کسی که پس از زلزله به انعکاس اخبار و اوضاع منطقه حادثه‌دیده اهتمام داشتم و دارم –و حتی به دلیل آن مورد انتقاد بعضی از دوستانم قرار گرفتم که جوگیر شده‌ام- فقط خواستم بگویم که در کنار همه انتقادات به حق و به‌جایی که در مورد سوءمدیریت دولتی‌ها و روند کند بازسازی منطقه مطرح می‌شود،‌اینگونه ناهنجاری‌های رفتاری را هم نباید از نظر دور داشت. چنانکه اگر روزی دولت و مراجع ذیصلاح هم در حوادث مشابه -به فرض محال-  مثل ساعت به وظایف خودشان عمل کنند، حتماً این دست سوءرفتارها، مدیریت همه‌جانبه بحران را غیرممکن خواهد ساخت.


1 به شکل دراماتیکی تعزیه‌خوان شدم؛ غلط نکنم اواخر دوره راهنمایی بود. محرم که می‌شد، بابا هر شب زنجیر برنجی سی‌ساله‌اش را بر می‌داشت و راه می‌افتاد سمت هیئت. من هم طبق قرار نانوشته‌ای بی‌آنکه چیزی بگویم، همراهش می‌شدم.

همیشه سه‌چهار شب مانده به عاشورا، مرد میان‌سال سپیدمویی از راه دوری می‌آمد و در قامت یک کارگردان کاربلد، تعزیه‌خوان‌ها را برای تعزیه ظهر عاشورا آماده می‌کرد. قاسم‌خوانِ سالِ گذشته امسال نبود و قرار بود فرد جدیدی برای این نقش انتخاب شود. 
آقای تعزیه‌گردان مشغول تست گرفتن از چند گزینه جایگزینی بود. من هم پیش بابا نشسته و مشغول تماشا بودم. بعد از شنیدن و نپسندیدن صدای چند نفر، تاکید کرد که دوست دارد قاسم‌خوان صدای زیر و نسبتاً بچه‌گانه‌ای داشته باشد.

بلافاصله یک از خدا بی‌خبر –که از اقوام ما بود-  من را نشانش داد. صدای من زیر و بچه‌گانه بود اما نه تجربه شبیه‌خوانی داشتم و نه اصلا این کار را بلد بودم، به شدت خجالتی بودم و حتی فقط تصور تعزیه‌خوانی وسط آن همه جمعیت، رعشه بر اندامم می‌انداخت.

تعزیه‌گردان اما از شانس سه‌نقطه‌ی‌ ما، با همان اشاره کوچک فامیل‌ نامردِمان، بند کرد که صدای من را هم بشنود. خواستم طفره بروم اما چشم‌غره جناب پدر مستاصلم کرد.
بابا میان‌دار زنجیرزن‌ها بود و حتی غریبه‌های آنجا حرفش را می‌خواندند، چه برسد به من. القصه ناچاراً بلند شدم و خواندم و در حین همان دو سه دقیقه، نیم‌کیلویی عرق کردم. آن وسط حالا انتظار هر چیزی را هم داشتم الا اینکه آقای تعزیه‌گردان «یافتم، یافتم»گویان، پرونده انتخاب قاسم‌خوان را ببندد و برود سراغ نقش‌های دیگر.

2کار از کار گذشته بود و من فهمیدم باید زیر بار این بلای آسمانی بروم. البته از شما چه پنهان، خودم هم بعد از یکی‌دو روز حس نسبتا خوبی داشتم، یعنی بدم نمی‌آمد بخوانم. زمان گذشت و روز تاسوعا شد، اثرات خیلی رقیقی از خلط در گلویم حس کردم. سرماخوردگی اصلاً شدید نبود اما من خیلی نگران بودم که وسط تعزیه صدایم بگیرد و آبروی خودم و بابا را به باد بدهم. 

برادرم دانشجوی رشته اتاق عمل بود و در امور دارو و بیماری و این حرف‌ها سررشته داشت. مشکل را که در میان گذاشتم، گفت یک شربت «برم هگزین» بخرم و مقدار نسبتاً زیادی از آن را در دو روز متوالی یعنی تاسوعا و عاشورا بخورم. ضمناً قرار شد که یک آمپول «دگزا متازون» هم خودش بخرد و صبح عاشورا به شکل وریدی به من تزریق کند. به نسخه پیچیده شده عمل کردم و با اعتماد به نفس نسبتا خوبی صبح روز عاشورا عازم میدان شدم. 
زمان گذشت و نوبت به من رسید. بلند شدم میکروفن را از یکی از عوامل صحنه گرفتم شروع کردم به خواندن. سه بیت بیشتر نخوانده بودم که به طرز حیرت‌آوری حس کردم صدایم تمام شد. عجیب بود، من لب می زدم اما کسی صدایم را نمی‌شنید…همینقدر بگویم؛ آنچه نسخه اخوی با صدای من کرد،  ابن‌سعد با لشگر امام حسین نکرد… 

3همان فامیل ازخدابی‌خبرمان که من را به تعزیه‌گردان پیشنهاد کرده بود، خودش شمرخوان تعزیه بود. از بدبختی، جدی‌ترین بخش نقش من در دیالوگ با همین آدم شکل می‌گرفت، آنجایی که باید فریاد می‌زدم و رجز می‌خواندم و «هل‌من‌مبارز» سر می‌دادم؛ در مقابل هم که ایستادیم، جمله اول و دوم را که ادا کردم، ناگهان چشم به چشمش افتاد و با  برق شیطنت‌آمیز نگاهش، تمام جدیت و حس عصبانیتم فروریخت. هر چه کردم نتوانستم نخندم و خلاصه آبروریزی دیگری خلق شد. بماند که او هم از خنده من خنده‌اش گرفت و بند را  آب داد…

4سناریو طوری بود که من پیش از مبارزه و شهید شدن، باید نفس‌کش می‌طلبیدم و بعد از مبارزه با «ازرق شامی» و چهار فرزندش و کشتن آنها، در حمله دسته‌جمعی شمر و دوستانش شهید می‌شدم.  قسمت بامزه ماجرا اینجا بود که لشگریان طرف مقابل، همه معمولاً از بچه‌های هم‌سن و سال من انتخاب می‌شدند و اغلب‌شان همبازی‌های چندین‌ساله‌ی من در هیئت بودند، چنانکه از پیش از تعزیه، کلی برای مبارزه‌های روز عاشورا کری خوانده بودیم.

دعوا که شروع شد، خود ازرق را با ضربتی کشتم، اما این چهار فرزندش که هر یک باید با اولین ضربه‌ی نمایشی‌ به درک واصل می‌شدند، کسر شانشان می‌آمد که در مصاف با من شکست بخورند و به زمین بیفتند، کار به جایی رسید که در اثنای دعوای نمایشی، چند ضربت واقعیِ کاری هم به من اصابت کرد، لامصب‌ها می‌خواستند مسیر تاریخ را عوض کنند و آنها من را بکشند، اگر دخالتِ از سر ناچاری و چشم‌غره‌ی شِمر نبود احتمال اینکه موفق به این کار شوند هم البته کم نبود…

5هر یک از ما شهید که می‌شدیم، دو تن از عوامل صحنه با یک برانکارد که از پتو ساخته شده بود، می‌آمدند و شهید را به بیرون از میدان و جایی که از پیش تعبیه شده بود می‌بردند تا لباس‌هایش را عوض کند و به شکل نامحسوس به جمعیت ملحق شده و بقیه تعزیه را ببیند. 
من در آن ایام هم مثل همین حالا، از اضافه وزن ناچیزی در رنج بودم. این بود که وقتی دو فرد یادشده سراغم آمدند، موقع گذاشتن من بر روی برانکارد و انتقالم در آن مسافت کوتاه، کمی به زحمت افتادند. چشمانم بسته بود که شنیدم یکی‌شان به آن یکی گفت: « امام حسین این قاسم‌شون رو کجا نگه داشته بوده که اینقدی شده…»، آن یکی هم جواب داد: «آره، ماشالا…»

6اپیزود ششم از جنس خاطرات بالا نبود، نوشتمش اما چون دوست نداشتم آخرش را تلخ کنم، از خیرش گذشتم. فقط حیفم می‌آید این را نگویم که بعضی وقت‌ها، بعضی حسرت‌ها، مثل خوره به جان روح‌وروان آدم می‌افتند، مثل همین حسرت بی‌پدر بی‌پدری. کاش می‌شد کاری کرد که نباشند این حسرت‌ها…همین.

این مطلب در سایت خبری عصرایران منتشر شده و از اینجا قابل دستیابی است. 


باید خیلی خوش‌شانس باشی که در آخرین ساعت‌های آخرین روز از فروش ویژه یک کتاب‌فروشی، اتفاقی از کنارش بگذری و شلوغی داخلش مورمورت کند که بروی تو و سروگوشی آب بدهی، بعد خیلی اتفاقی چشمت به کتابی از نویسنده ناآشنایی بیفتد و اتفاقی‌تر از آن به سرت بزند که محض یک جور بازی با خودت، ‌برداری‌اش و شانست را امتحان کنی و این کشفت «چند ورقه مه» باشد؛ دفتر ‌شعری که از همان اولین صفحه و اولین شعرش، فاتحانه خودش را تحمیل لحظاتت کند و تا چند روز، روز و شبت را بسازد و سیرابت کند از معنا و تصویر.

«رضا جمالی حاجیانی» را نمی‌شناسم و حتی نمی‌دانم کجای این سرزمین درندشت شعرهایش را سروده است، تا آنجایی که پرس‌وجو کردم هم «چند ورقه مه» تنها مجموعه شعر چاپ‌شده از این شاعر جوان است. مخاطب حرفه‌یی شعر هم نیستم که متدیکال به نقد شعرهایش بنشینم و در ترازوی قیاس با دیگر شاعران نوگرای ایران قضاوتش کنم، اما چه کنم که نتوانستم بگذرم از خیر روایت جهانی که او و شعرهایش برای آدم رقم می‌زند، جهانی که در آن می‌توانی «چند ورقه مه» را بپیچی لای روزنامه تا صبح را پست کنی برای کسی که گمان می‌کند فاصله‌ها را نمی‌شود برداشت، آنجایی که «باران و اختیارات شاعری» به لب پنجره می‌کشاندت، تا بنشینی به انتظار و باز کنی پنجره را به «نیامدنش» که «خیابانی بلند است با چنارهای پیر و برگ‌هایی که اشهدِ خود را در باد می‌خوانند» و گلایه کنی از جاده‌هایی که بی ‌او آمدند و ابرهایی که در غیاب او باریدند و نفرین‌ کنی تا بروند گم‌ شوند راه‌ها که به خانه او ختم نمی‌شوند، تا شاید بیاید و تو همچون «آدم‌برفی‌ای که عاشق تابستان شده»، پروانه‌وار به آتش بزنی و به او بگویی «برای سرودن چشمان تو شاعر شدم»، به او که «چهره گندمگونش به گنجشک‌های گرسنه گرا می‌دهد»، همان که برای داشتنش «خیالی شاعرانه» کافی است و پاییزت خاموشی دهان اوست از گل سرخ…

    این مطلب در «اعتماد»: http://etemadnewspaper.ir/Released/91-08-27/300.htm


    به این فکر می‌کنم که چطور بعضی از دوستانم در جریان خشونت عریان و تکان‌دهنده‌ای که این روزها در غزه در حال اتفاق افتادن است، هم‌ارز با محکوم کردن اسرائیل، حتماً چهار فحش و بدوبیراه هم نثار حماس و گروه‌های فلسطینی می‌کنند. گیریم که در جریان حملات اخیر به غزه،‌ حماس هم مقصر بوده باشد – که لابد هست- ، هم‌سنگ دانستن کاری که از حماس سر زده با این حجم جنایت‌های غیرانسانی اسرائیل درست است؟ بعد اصلاً این چه رسمی‌ست که هر که خواست از مظلوم حمایت کند، ما بپریم وسط دعوا و نرخ تعیین کنیم و سیخونک بزنیم که آآآآآآآآی کجای کارید که حماس خودش کرم می‌ریزد؟

    من واقعا نمی‌دانم که در بحبوحه مرگ مظلومانه این همه کودک و زن و مرد غیرنظامی و بی‌گناه و احتمالاً بی‌ارتباط با حماس و در شرایطی که حتی رسانه‌های کشورهای حامی اسرائیل هم، جنایت‌های این سفاک‌ها را به شدت انعکاس می‌دهند، «کاسه داغ‌تر از آش» شدن ما چه توجیهی دارد، صِرفِ حمایت ایران از حماس، دلیل خوبی هست برای اینکه ما با موضع‌گیری‌مان عملاً جنایت به این بزرگی را موجه جلوه‌ دهیم؟

    من فکر می‌کنم که بدون اغماض اسرائیل شرم‌آورترین و ننگین‌ترین تجربه تاریخ-حداقل جدید- بشریت است،‌ ضمناً آنهایی که در وانفسای قتل و خون و مصیبت، اهل موشکافی و ریشه‌یابی‌اند و ریشه حملات اسرائیل را در شیطنت‌های گروه‌های فلسطینی می‌دانند، خوب است به ریشه شیطنت‌های گروه‌های فلسطینی مثل حماس هم فکر کنند، به محاصره چندین ساله غزه، به شدیدترین فشارهایی که به مردمش‌ دراین سالها وارد شده، به اینکه آنها برای وارد کردن غذا و دارو هم باید هزارجور حساب پس بدهند و اجازه‌اش ندارند، به سرنوشت کاروان‌های کمکی ارسالی از کشورهای دیگر، به سرنوشت امدادگران بر روی کشتی‌ها و … فکر کنند.

    (نقل از صفحه فیس‌بوک اینجانب)


    غلامعلی حدادعادل مصاحبه‌ای کرده و در پاسخ به شبهه‌ای که علی مطهری به سوابق پیش از انقلابش وارد کرده، گفته خانواده مطهری سالها برای بزرگداشت شهید مطهری به سراغ او می‌رفته‌اند، گفته که علی مطهری اگر از خانواده و به خصوص مادرش در مورد من و سوابقم بپرسد، می‌فهمد که شهید مطهری در مورد من چه نظری داشته است. هر کسی متن خبر را فقط یک بار از رو بخواند این را می‌فهمد که نه بی‌ادبی‌ای در کار بوده و نه طعنه وقیحانه‌ای. اما دوستانی برداشتند از قول حداد عادل تیتر زدند که ” مطهری سوابق من را از مادرش بپرسد”، اگرچه این جمله اصطلاحاً نقل قول مستقیم از گوینده است اما همه ما می‌دانیم که این جمله به تنهایی و بدون مقدمه و موخره، چه معنایی دارد و چه برداشت‌های توهین‌آمیز و هجو‌آمیزی را می‌تواند به همراه داشته باشد. من فکر می‌کنم فارغ از اینکه سوژه خبر کیست و ما چه حسی به او داریم، همه باید تلاش کنیم اخلاق را رعایت کنیم. معتقدم که علاج بخش قابل توجهی از دردهای امروزمان، پرهیز از بی‌اخلاقی-در هرسطحی- است.