تبلیغات
شب کویر - مطالب ابر فوتبال

شب کویر

گاه‌نوشته‌های عباس رضایی ثمرین

با سنگ فوتبال بازی می کردیم، روی زمین آسفالت حیاط مدرسه. یک بار که می‌خواستم با دست سنگ را از روی زمین بردارم، همزمان یک از خدا بی‌خبر تصمیم گرفت همان سنگ را شوت کند... و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. ناخن انگشت اشاره شکست و کنده شد. بعد از همه این فعل و انفعالات دردناک، به کسی که زده بود گفتم «کره‌خر». فقط همین. یک فحش خشک و خالی و تمام؛ آنهم از نوع پاستوریزه‌اش(در مقیاس محله‌ی ‌ما). نه دعوایی، نه ضربه متقابلی، هیچ. حالا سرتق‌خان زده بود ناکارم کرده بود اما فحش را که شنید، گفت به «آقا» می‌گویم. فکر نمی‌کردم اینقد کره‌خر باشد که بگوید، اما گفت لعنتی. همین که از در وارد شدیم گفت. قره‌گوزلو نامی بود معلم‌مان. آقای سیبیلوی نسبتاً سیه‌چرده‌ای که او هم نه گذاشت و نه برداشت، همین که شنید یکی کشید زیر گوش ما. از آن آب‌دارهایش. سوم ابتدایی بودم و شاید دومین بار بود که در مدرسه کتک می‌خوردم. خسرالدنیا و الاخره شده بودم اما خودم را جمع کردم، گریه نکردم. 
پرونده موضوع تقریبا برایم بسته شده بود تا اینکه رسیدم خانه. ناخنم کنده شده بود و انگشتم حسابی متورم. تجربه‌ای از افتادن ناخن نداشتم، با خودم فکر می‌کردم شاید هیچ وقت دیگر ناخن نداشته باشم و انگشتم همان شکلی بماند. مادر نبود، انگشتم را به خواهرم و برادرم نشانش دادم. نگاهی به یکدیگر انداختند و هر دو سری به نشانه تاسف تکان دادند. برادرم گفت این ورم تا چند ساعت دیگر پیش‌روی می‌کند و کل دستت را از کار می‌اندازد، نچ‌نچ کنان همینطور که انگشتم را دستش گرفته بود و نگاه می‌کرد، ادامه داد که تا دیر نشده باید خودمان را برسانیم دکتر، تنها علاج این است که این انگشت را قطع کنند... خواهرم هم هرچه او می‌گفت را تایید می‌کرد. اولش باورم نشد اما نامردها چنان با جدیت اصرار کردند که مصیبت بر من محرز شد. زدم زیر گریه، چنان بی‌پناهانه و ناجور که دل سنگ آب می‌شد. دستِ بی‌انگشتِ اشاره را تصور می‌کردم و هی گریه‌ام شدید‌تر می‌شد. من گریه می‌کردم و این دو می‌خندیدند، حالا هر چقدر می‌گفتند شوخی کردیم دیگر باورم نمی‌شد. تا اینکه مادر از در وارد شد؛ آن دو را مثل قِرقی از دور وبر من تاراند و خودش نشست و دلداری‌ام داد. و کلمه «قوت قلب» من را ناخودآگاه یاد همین لحظه می‌اندازد. مثل یک بریده فیلم که همه جزئیاتش مو به مو جلوی چشمم هست، حتی همین الان، بعد از 18 سال.


هر وقت که جلوی آن دراورِ بلند رنگ‌ورو رفته دراز می‌کشیدیم و چشم به تلویزیون رویش می‌دوختیم و منتظر بودیم پرسپولیس گل بزند، همان اول می‌پرسید طرفدار کدام تیم هستید و از آن به بعد با هر دانه تسبیحش دعا می کرد حریف گل بزند. شوخی می‌کرد البته، ته دلش راضی نمی‌شد ببازیم، ولی خب من بچه بودم و این را کمتر می‌فهمیدم. الان هم پایش بیفتد و فوتبال نگاه کنم، گاهی شیطنت‌هایی می‌کند، بماند که البته نه من دل‌ودماغ سابق را دارم و نه او حوصله دیروزش را. 

دربی آن موقع‌ها برای خودش بروبیایی داشت. کری که نبود سرطان بود لامصب. قبل از بازی، فوتبال را رسماً زهرمار می کردیم برای هم. امروزی‌ها می‌گویند هیجان اما واقعا چیزی ورای این حرف‌ها در این بازی بود. با هر فرصت خطرناک استقلال می‌مردیم و زنده می‌شدیم، با هر دربیل خودی‌ها فحش‌هایی که قرار است بدهیم را مرور می‌کردیم و گاهی تا مرز سکته پیش می‌رفتیم اما بر می‌گشتیم، وقتی که احمدرضا عابدزاده توپ را از دروازه بیرون می‌کشید و یکی از این لبخندهای مسخره خودش را تحویل می‌داد. من می‌گویم شما می‌توانید باور نکنید؛ گل خوردن کم از خبر مرگ عزیز نداشت. 

سال 79 بود اگر اشتباه نکنم. ترکیب پرسپولیس خوب یادم نیست اما استقلال بازیکنی داشت به اسم علیرضا اکبرپور. بدیل مهدی مهدوی‌کیا بود برای استقلالی‌ها. با این تفاوت که از همه خوبی‌های مهدوی‌کیا، فقط سرعتش را داشت. مثل گوسفند سرش را پایین می‌انداخت و می‌دوید، اما واقعا می‌دوید، استارت‌هایش واقعا ویرانگر بود. بازی که شروع شد از هول‌وولای استرس چنان لرز گرفته بودم که حتی یک لحاف پشمی کلفت هم گرمم نمی‌کرد. مادرم باز بالای سرم نشسته بود و هی وِرد می‌خواند که الان دیگه آبی‌ها می‌زنند، این توپ دیگر گل می‌شود... بازی همینطوری مساوی پیش می‌رفت تا اینکه نزدیک دقیقه هفتاد، سیروس دین‌محمدی یک توپ تودر انداخت برای همان اکبرپور لعنتی. علی انصاریان یار مستقیمش بود که خیلی راحت جاماند و بعدش هم هر کاری کرد نرسید. نزدیک هیجده‌قدم که شد از همان فاصله نسبتاً دور توپ را قِل داد گوشه دروازه، دروازه‌بان هم جلو آمده بود و هیچ کاری نتوانست بکند. مثل نیزه‌ای بود که به جگرم فرو رفت. همینطور با غیض یک چشمم به مادرم بود و چشم دیگرم به تلویزیون. بازی با همان نتیجه تمام شد. برگشتم رو به مادرم و با عصبانیت گفتم همه‌ش تقصیر تو بود، ناگهان گریه‌ام گرفت و با همان طور بغض‌آلود تشر زدن را ادامه دادم. بیچاره خشکش زد. باورش نمی‌شد به خاطر فوتبال گریه کنم، شاید هم فکر می‌کرد من هم مثل بقیه –که بزرگتر بودند- می‌فهمم که شوخی می‌کند. آمد توضیح بدهد اما او هم از گریه من بغضش گرفت، بلند شد و رفت. برای آن بغض و گریه‌اش، با وجود اینکه بچه بودم، با وجود اینکه فوتبال خیلی جدی‌تر از الان بود و با وجود هزار کوفت و زهرمار دیگر، هنوز که هنوز است نتوانسته‌ام خودم را ببخشم...بگذریم، فردای آن باخت از ترسم مدرسه نرفتم. روزهای بعدش هم اگه ترس ناظم و زور مادرم نبود نمی‌رفتم.

می‌گویند فوتبال عوض شده اما فوتبال عوض نشده، این واقعا فراتر از عوض شدن است، این دلقک‌بازی‌ها فقط یک کاریکاتور مضحک از فوتبالی‌ست که ما برایش گریه می‌کردیم؛ از تیم‌ها و ستاره‌های کاغذی‌اش گرفته تا حتی هواداران، همه چیز این فوتبال کاریکاتور است. حالا هی بنشینیم و بعد از هر دربی بگوییم کیفیت بازی پایین بود. کدام کیفیت، کدام احتیاط، نه که استقلال و پرسپولیس همه بازی‌های قبل‌‌شان را ترکانده‌اند، نه که همه بازی‌ها شش‌تا، شش‌تا می‌زنند... چرا باور نمی‌کنیم که این دو تیم همین‌اند و فوتبال واقعا همینقدر مسخره شده، همه ما بیخود داریم جوش می‌زنیم...


 پیش‌دانشگاهی بودیم و پشت کنکور؛ مدرسه شبانه‌روزی بود و ما خوابگاهی‌ها امیدهای رتبه‌های دو و سه رقمی. یعنی نه اینکه واقعاً باشیم، با توجه امکانات و حضور شبانه‌روزی‌، قرار بود باشیم. از اقلیت درس‌خوان اگر بگذریم که وقت تلف نمی‌کردند، مابقی هر چه کنکور نزدیک‌تر می‌شد، بازیگوش‌تر می‌شدیم. لامصب پتانسیل عجیبی هم برای اتلاف وقت داشت این خوابگاه. خوابگاهی‌ها این را خوب می‌فهمند.

 می‌گفتند در سه ماه منتهی به کنکور برای رتبه‌های خوب باید روزی هشت-نه ساعت درس خواند، بلکه‌مم بیشتر. رکورد من اما در کل آن سال لعنتی `پنج ساعت بود که آنهم بدون بند و تبصره و خوداسکل‌کنی و تقلب‌هایی که در محاسبه‌اش به کار برده بودم‌، حداکثر به سه ساعت می‌رسید.

مدرسه حیاط بزرگی داشت که فوتبال‌‌های دم غروبش حتی از رتبه یک کنکور هم لذت‌بخش‌تر بود. آن دو سه ماه نزدیک کنکور اما همه عذاب وجدان گرفته بودیم. از اینکه کنکور روز به روز نزدیک‌تر می‌شود و مطالعه ما کمتر. هر روز با خودمان قرار می‌گذاشتیم که الان دیگر وقت بازی نیست و باید صبح تا شب درس خواند. اما بعد از ظهر که می‌شد، مقاومت شکسته می‌شد و خاکریزها فرو می‌ریخت،‌ یعنی بالاخره یکی بند را آب می‌داد و می‌رفت توپ را می‌آورد،همین که توپ یک بار به زمین می‌خورد و صدایش در حیاط ساکت مدرسه می‌پیچید، در عرض چند ثانیه عنان همه از کف می‌رفت و زمین فوتبال قرق می‌شد.

یک‌بار عذاب وجدان چنان بر ما مستولی شد که بنده و دوستم -احمدآقای سرابیان، که خداوند بر عمرشان بیفزاید- جوگیر شده و تصمیم گرفتیم کفش‌های ورزشی خود را یک بار برای همیشه دور بیندازیم و خیال خودمان را راحت کنیم. جو چنان ما را درنوردید که در کسری از ثانیه تصمیم خود را عملی کردیم و به البته فنا رفتیم. کار به روز دوم و سوم نکشید، همان روزی که کفش را دورانداخته بودیم و متاسفانه زباله‌دانی‌ها را خالی کرده و برده بودند، وقت فوتبال بعد از ظهر که شد، هر دویمان خسران‌زده بر سر و جاهای دیگرمان کوفتیم که عجب غلطی کردیم(به مودبانه‌ترین بیان ممکن). یادم هست که تا چند روز پس از آن واقعه هولناک، دم غروب من و احمد در کفش‌های پاره‌پوره و بی‌صاحب‌مانده قفسه کفش خوابگاه غوطه‌ور بودیم تا یکی مناسبش را پیدا کنیم و از فوتبال نمانیم. احمد یک جفت اسپورتکس نسبتاً سالم پیدا کرده بود که ایده‌آل نبود ولی می‌شد با آن سر کرد، مال من اما به پایم زار می‌زد و لنگه راستش چنان پاره بود که حتی یک ضربه درست هم نمی‌شد با آن به توپ زد…بگذریم، می‌خواستم این را بگویم که آن دو سه ماه هم گذشت و پیش‌دانشگاهی تمام شد و من امروز بیش از اینکه ناراحت رتبه‌های خوب کنکور و راه‌های نرفته و قله‌های فتح‌نشده باشم، حسرت آن تصمیم احمقانه را می‌خورم که فوتبال‌ را در آن زمان باقیمانده زهرمارمان کرد.