تبلیغات
شب کویر - مطالب ابر عباس رضایی ثمرین

شب کویر

گاه‌نوشته‌های عباس رضایی ثمرین

کی دوسال پیش که در کلاس‌های زبان انگلیسی موسسه‌ای شرکت می‌کردم، بارها پیش می‌آمد که در کلاس سانسورهای سخیف موسسه روی عکس‌های کتاب را به سخره بگیریم و بخندیم. طیف متنوعی از کارهای احمقانه در کتاب‌ها قابل مشاهده بود، از بلند کردن اندازه دامن و آخوندی کردن یقه‌ها گرفته تا رنگامیزی کودکانه شخصیت‌ها در عکسها، آنهم عکس‌هایی که اغلب غیرواقعی و کارتونی بودند و شخصیت‌هایی که خردسال.

یک بار که بحث در این مورد گل انداخته بود، خیلی جدی به استادمان گفتم که چرا تاکنون او و دیگر همکارانش محض آبروی شغلی خودشان هم که شده به این قبیل کارهای موسسه اعتراض نکرده‌اند و به مدیران ارشد چیزی نگفته‌اند. در پاسخ حکایتی را تعریف کرد که به نظرم گستره‌ ابتلایش به خیلی از تصمیم‌سازی‌های فرهنگی این روزهای کشور قابل تسری‌ست.

او گفت: یک بار برای گفتن همین مسئله با سایر مدرسان این شاخه از موسسه جمع شدیم و به دفتر مرکزی رفتیم. ما را پیش آقایی که مسئول اینگونه ممیزی‌ها و جرح‌وتعدیل‌ها بود راهنمایی کردند. موضوع را به تفصیل با او در میان گذاشتیم و گفتیم که با این کارها موسسه هتک حیثیت می‌شود. بعد از روده‌درازی‌های طولانی‌مدت تک تک ما، سرش را پایین انداخت و کمی فکر کرد، گفت صبر کنید. به اتاق کناری رفت و با کاغذی در دست بازگشت. کاغذ را روی میز گذاشت و گفت این عکس را ببینید. تصویر، پرتره یک دختربچه ۱۰-۱۲ ساله بود که دامن کوتاهی داشت. واقعی هم نبود، یعنی نقاشی و رنگ‌آمیزی شده بود، یعنی تنها یک عکس کارتونی بود. این عکس را نشان داد و گفت خداوکیلی، بالاغیرتا، جان عزیزتان، زبان‌آموزان که هیچ، خود شما وقتی چنین عکسی را می‌بینید، تحریک نمی‌شوید؟

استادمان گفت که بعد از حرفش فقط چهره‌های مبهوت همدیگر را پاییدیم و لام تا کام حرف نزدیم، یعنی توان حرف زدن نداشتیم. گفت فقط سعی کردیم که هر چه سریعتر خداحافظی کنیم و آنجا را ترک کنیم.

این آقا و این قصه، مشتی از خروار تصمیم‌سازی‌های فرهنگی کشور است. فارغ از تمام چالش‌های نظری که احتمالاً بر سر اصل وجود ممیزی هست، به نظرم ریشه خیلی از تنگ‌نظری‌ها در حوزه‌های اجتماعی و فرهنگی و هنری، جلوس آدم‌های خُرد بر مصادر کلان تصمیم‌سازی‌ست، آدم‌هایی که مثل آن آقا احتمالاً با عکس کارتونی دخترکی تحریک می‌شوند، بر این این اساس برای دیگران تصمیم می‌گیرند، آدم‌هایی که ریشه خیلی از حساسیت‌های آزاردهنده‌شان «قیاس به نفس» است. همینقدر ساده، همینقدر غم‌انگیز.

* این نوشته در سایت خبری عصرایران


1 به شکل دراماتیکی تعزیه‌خوان شدم؛ غلط نکنم اواخر دوره راهنمایی بود. محرم که می‌شد، بابا هر شب زنجیر برنجی سی‌ساله‌اش را بر می‌داشت و راه می‌افتاد سمت هیئت. من هم طبق قرار نانوشته‌ای بی‌آنکه چیزی بگویم، همراهش می‌شدم.

همیشه سه‌چهار شب مانده به عاشورا، مرد میان‌سال سپیدمویی از راه دوری می‌آمد و در قامت یک کارگردان کاربلد، تعزیه‌خوان‌ها را برای تعزیه ظهر عاشورا آماده می‌کرد. قاسم‌خوانِ سالِ گذشته امسال نبود و قرار بود فرد جدیدی برای این نقش انتخاب شود. 
آقای تعزیه‌گردان مشغول تست گرفتن از چند گزینه جایگزینی بود. من هم پیش بابا نشسته و مشغول تماشا بودم. بعد از شنیدن و نپسندیدن صدای چند نفر، تاکید کرد که دوست دارد قاسم‌خوان صدای زیر و نسبتاً بچه‌گانه‌ای داشته باشد.

بلافاصله یک از خدا بی‌خبر –که از اقوام ما بود-  من را نشانش داد. صدای من زیر و بچه‌گانه بود اما نه تجربه شبیه‌خوانی داشتم و نه اصلا این کار را بلد بودم، به شدت خجالتی بودم و حتی فقط تصور تعزیه‌خوانی وسط آن همه جمعیت، رعشه بر اندامم می‌انداخت.

تعزیه‌گردان اما از شانس سه‌نقطه‌ی‌ ما، با همان اشاره کوچک فامیل‌ نامردِمان، بند کرد که صدای من را هم بشنود. خواستم طفره بروم اما چشم‌غره جناب پدر مستاصلم کرد.
بابا میان‌دار زنجیرزن‌ها بود و حتی غریبه‌های آنجا حرفش را می‌خواندند، چه برسد به من. القصه ناچاراً بلند شدم و خواندم و در حین همان دو سه دقیقه، نیم‌کیلویی عرق کردم. آن وسط حالا انتظار هر چیزی را هم داشتم الا اینکه آقای تعزیه‌گردان «یافتم، یافتم»گویان، پرونده انتخاب قاسم‌خوان را ببندد و برود سراغ نقش‌های دیگر.

2کار از کار گذشته بود و من فهمیدم باید زیر بار این بلای آسمانی بروم. البته از شما چه پنهان، خودم هم بعد از یکی‌دو روز حس نسبتا خوبی داشتم، یعنی بدم نمی‌آمد بخوانم. زمان گذشت و روز تاسوعا شد، اثرات خیلی رقیقی از خلط در گلویم حس کردم. سرماخوردگی اصلاً شدید نبود اما من خیلی نگران بودم که وسط تعزیه صدایم بگیرد و آبروی خودم و بابا را به باد بدهم. 

برادرم دانشجوی رشته اتاق عمل بود و در امور دارو و بیماری و این حرف‌ها سررشته داشت. مشکل را که در میان گذاشتم، گفت یک شربت «برم هگزین» بخرم و مقدار نسبتاً زیادی از آن را در دو روز متوالی یعنی تاسوعا و عاشورا بخورم. ضمناً قرار شد که یک آمپول «دگزا متازون» هم خودش بخرد و صبح عاشورا به شکل وریدی به من تزریق کند. به نسخه پیچیده شده عمل کردم و با اعتماد به نفس نسبتا خوبی صبح روز عاشورا عازم میدان شدم. 
زمان گذشت و نوبت به من رسید. بلند شدم میکروفن را از یکی از عوامل صحنه گرفتم شروع کردم به خواندن. سه بیت بیشتر نخوانده بودم که به طرز حیرت‌آوری حس کردم صدایم تمام شد. عجیب بود، من لب می زدم اما کسی صدایم را نمی‌شنید…همینقدر بگویم؛ آنچه نسخه اخوی با صدای من کرد،  ابن‌سعد با لشگر امام حسین نکرد… 

3همان فامیل ازخدابی‌خبرمان که من را به تعزیه‌گردان پیشنهاد کرده بود، خودش شمرخوان تعزیه بود. از بدبختی، جدی‌ترین بخش نقش من در دیالوگ با همین آدم شکل می‌گرفت، آنجایی که باید فریاد می‌زدم و رجز می‌خواندم و «هل‌من‌مبارز» سر می‌دادم؛ در مقابل هم که ایستادیم، جمله اول و دوم را که ادا کردم، ناگهان چشم به چشمش افتاد و با  برق شیطنت‌آمیز نگاهش، تمام جدیت و حس عصبانیتم فروریخت. هر چه کردم نتوانستم نخندم و خلاصه آبروریزی دیگری خلق شد. بماند که او هم از خنده من خنده‌اش گرفت و بند را  آب داد…

4سناریو طوری بود که من پیش از مبارزه و شهید شدن، باید نفس‌کش می‌طلبیدم و بعد از مبارزه با «ازرق شامی» و چهار فرزندش و کشتن آنها، در حمله دسته‌جمعی شمر و دوستانش شهید می‌شدم.  قسمت بامزه ماجرا اینجا بود که لشگریان طرف مقابل، همه معمولاً از بچه‌های هم‌سن و سال من انتخاب می‌شدند و اغلب‌شان همبازی‌های چندین‌ساله‌ی من در هیئت بودند، چنانکه از پیش از تعزیه، کلی برای مبارزه‌های روز عاشورا کری خوانده بودیم.

دعوا که شروع شد، خود ازرق را با ضربتی کشتم، اما این چهار فرزندش که هر یک باید با اولین ضربه‌ی نمایشی‌ به درک واصل می‌شدند، کسر شانشان می‌آمد که در مصاف با من شکست بخورند و به زمین بیفتند، کار به جایی رسید که در اثنای دعوای نمایشی، چند ضربت واقعیِ کاری هم به من اصابت کرد، لامصب‌ها می‌خواستند مسیر تاریخ را عوض کنند و آنها من را بکشند، اگر دخالتِ از سر ناچاری و چشم‌غره‌ی شِمر نبود احتمال اینکه موفق به این کار شوند هم البته کم نبود…

5هر یک از ما شهید که می‌شدیم، دو تن از عوامل صحنه با یک برانکارد که از پتو ساخته شده بود، می‌آمدند و شهید را به بیرون از میدان و جایی که از پیش تعبیه شده بود می‌بردند تا لباس‌هایش را عوض کند و به شکل نامحسوس به جمعیت ملحق شده و بقیه تعزیه را ببیند. 
من در آن ایام هم مثل همین حالا، از اضافه وزن ناچیزی در رنج بودم. این بود که وقتی دو فرد یادشده سراغم آمدند، موقع گذاشتن من بر روی برانکارد و انتقالم در آن مسافت کوتاه، کمی به زحمت افتادند. چشمانم بسته بود که شنیدم یکی‌شان به آن یکی گفت: « امام حسین این قاسم‌شون رو کجا نگه داشته بوده که اینقدی شده…»، آن یکی هم جواب داد: «آره، ماشالا…»

6اپیزود ششم از جنس خاطرات بالا نبود، نوشتمش اما چون دوست نداشتم آخرش را تلخ کنم، از خیرش گذشتم. فقط حیفم می‌آید این را نگویم که بعضی وقت‌ها، بعضی حسرت‌ها، مثل خوره به جان روح‌وروان آدم می‌افتند، مثل همین حسرت بی‌پدر بی‌پدری. کاش می‌شد کاری کرد که نباشند این حسرت‌ها…همین.

این مطلب در سایت خبری عصرایران منتشر شده و از اینجا قابل دستیابی است. 


باید خیلی خوش‌شانس باشی که در آخرین ساعت‌های آخرین روز از فروش ویژه یک کتاب‌فروشی، اتفاقی از کنارش بگذری و شلوغی داخلش مورمورت کند که بروی تو و سروگوشی آب بدهی، بعد خیلی اتفاقی چشمت به کتابی از نویسنده ناآشنایی بیفتد و اتفاقی‌تر از آن به سرت بزند که محض یک جور بازی با خودت، ‌برداری‌اش و شانست را امتحان کنی و این کشفت «چند ورقه مه» باشد؛ دفتر ‌شعری که از همان اولین صفحه و اولین شعرش، فاتحانه خودش را تحمیل لحظاتت کند و تا چند روز، روز و شبت را بسازد و سیرابت کند از معنا و تصویر.

«رضا جمالی حاجیانی» را نمی‌شناسم و حتی نمی‌دانم کجای این سرزمین درندشت شعرهایش را سروده است، تا آنجایی که پرس‌وجو کردم هم «چند ورقه مه» تنها مجموعه شعر چاپ‌شده از این شاعر جوان است. مخاطب حرفه‌یی شعر هم نیستم که متدیکال به نقد شعرهایش بنشینم و در ترازوی قیاس با دیگر شاعران نوگرای ایران قضاوتش کنم، اما چه کنم که نتوانستم بگذرم از خیر روایت جهانی که او و شعرهایش برای آدم رقم می‌زند، جهانی که در آن می‌توانی «چند ورقه مه» را بپیچی لای روزنامه تا صبح را پست کنی برای کسی که گمان می‌کند فاصله‌ها را نمی‌شود برداشت، آنجایی که «باران و اختیارات شاعری» به لب پنجره می‌کشاندت، تا بنشینی به انتظار و باز کنی پنجره را به «نیامدنش» که «خیابانی بلند است با چنارهای پیر و برگ‌هایی که اشهدِ خود را در باد می‌خوانند» و گلایه کنی از جاده‌هایی که بی ‌او آمدند و ابرهایی که در غیاب او باریدند و نفرین‌ کنی تا بروند گم‌ شوند راه‌ها که به خانه او ختم نمی‌شوند، تا شاید بیاید و تو همچون «آدم‌برفی‌ای که عاشق تابستان شده»، پروانه‌وار به آتش بزنی و به او بگویی «برای سرودن چشمان تو شاعر شدم»، به او که «چهره گندمگونش به گنجشک‌های گرسنه گرا می‌دهد»، همان که برای داشتنش «خیالی شاعرانه» کافی است و پاییزت خاموشی دهان اوست از گل سرخ…

    این مطلب در «اعتماد»: http://etemadnewspaper.ir/Released/91-08-27/300.htm




    دو سه سال پیش بود شاید، اوایل بهار یا اواخر زمستان، به پلنگ‌چال که رسیدیم، هوس کردیم از آنجا تا ایستگاه پنج توچال هم برویم و با تله‌کابین برگردیم. هوا خوب بود و مسیر مشخص، لباس تابستانی پوشیده بودیم و از ادوات کوه‌نوردی هیچ نداشتیم، بالاخره تصمیم گرفتیم که راه بیفتیم و افتادیم، کمی نگذشته بود که بارانی باریدن گرفت، طوری نبود که منصرفمان کند، ولی هر چه جلوتر می‌رفتیم شدیدتر می‌شد، کار به جایی رسید که به شکل متناوب باران و برف و تگرگ می‌بارید،‌ همه جا را مه گرفت و میدان دیدمان به مسافتی در حد دو متر محدود شد. از پایین تقریبا همه چیز تا انتهای مسیر مشخص بود، اما اواسط کار قصه فرق ‌کرد،  کسی که ادعا می‌کرد مسیر را می‌شناسد، در چند دوراهی، بعد از پاک کردن 

    شیشه عینک و قدری درنگ و لحنی نامطئن راه را انتخاب کرد و این بیشتر نگرانمان کرد. هوا ترسناک شده بود، آبی که در سراشیبی به سمت پایین راه افتاده بود، حجمش اندک بود اما هیچ تضمینی وجود نداشت که همینطور اندک باقی بماند.

    از جایی به بعد، در مسیر مستقیمی افتاده بودیم که شیب تندی داشت، سینه‌کش کوه را گرفته بودیم و بالا می‌رفتیم، هر چه می‌رفتیم اما نمی‌رسیدیم. این عکس ابوالفضل سلمانزاده به طرز عجیبی مرا به همان ساعات و دقایق برد، هوا دهشت‌ناک بود و راه‌ رفتن در آن شیب تند، نفس‌گیر. هیچ چیز دیده نمی‌شد و هیچ برآوردی از انتهای مسیر وجود نداشت. هر چه می‌‌رفتیم نمی‌رسیدیم، نه راه دیگری بود و نه امکان بازگشت و نه حتی مجالی برای توقف، حس غریبی بود، شاید دلهره بود یا شاید هم ترس، هر چه بود با بلاتکلیفی آزاردهنده‌ای ترکیب شده بود و داشت دیوانه‌مان می‌کرد، به طرز عجیبی می‌خندیدیم، خنده‌های عصبی و کاملاً غیرارادی…بگذریم.

    آن حس غریبی در این عکس هم هست، همان که بالاتر توصیفش کردم، همان چیزی که ترغیبم کرد اینها را بنویسم، زندگی نه اینقدر ملموس و جزئی –مثل داستان بالا- اما پر است از موقعیت‌هایی اینچنین، که حتی از بن‌بست هم سخت‌ترند، درست مثل همین عکس. موقعیت‌هایی که برخلاف بن‌بست، پر از بلاتکلیفی و تعلیقند، موقعیت‌هایی که صرفاً راهمان را ادامه‌ می‌دهیم، در حالی نه دورنمایی از مقصد داریم و نه جرئت و یا شاید امکان بازگشت را. زندگی پر است از همین دیوارها، دیوارهایی که نه تنها بازگشت که گاهی حتی نگاه به عقب را هم غیرممکن می‌کنند، دیوارهایی همچون عرف، اخلاق و…، که آدم‌ها را ناچار می‌کند متعهد باشند، به روابط‌ها، روند‌ها، راه‌ها و خیلی‌ چیزهایِ دیگرِ بی‌برگشت و بی‌فرجام…


    می‌گویند آن قدیم‌ها که بازار توزیع کوپن و ارزاق دولتی و امثالهم در کشور داغ بود، گاهی تب تشکیل صفوف مختلف در کوی و برزن چنان بالا می‌گرفت که خیلی‌ها به محض مشاهده هر صفی، پیش از آنکه فلسفه تشکیلش را بدانند، برای خود و حتی نزدیکانشان در انتهای آن نوبت می‌گرفتند.

    امروزه پس از گذشت سال‌ها، اگرچه بساط کوپن از جامعه ایرانی برچیده شده اما همراهی غیرمنطقی با پدیده‌های هیجانی جمعی -یا همان «جوزدگی»-، هنوز هم بخش قابل توجهی از تجربیات روزمره ما را تشکیل می‎دهد.

    هر یک از ما در طول روز به فراخور شغل و موقعیت‌ خود، موارد متعددی از این فرایند رفتاری را در میان اطرافیان خود مشاهده می‌کنیم؛‌ آدم‌هایی که تاب مقاومت در برابر فضای پیرامون خود را ندارند و در کوچک‌ترین مواجهه با «جَو» در چشم‌به‌هم‌زدنی سپر می‌اندازند. تازه این جدای از موارد نه چندان کمی است که خود ما هم در فضا هضم می‌شویم و به موج‌های هیجانی به وجود آمده، می‌پیوندیم.

    اگر کمی با خودمان صادق باشیم، حتما به یاد می‌آوریم مواردی را که بی هیچ استدلال، صرفاً به پیروی از جمعی خاص، مرتکب کنشی خاص شده‌ایم.
    تعدد مصادیق و فراگیری آنها حاکی از این است که جوزدگی تا مغز استخوان جامعه ایرانی نفوذ کرده، در حدی که رواج اپیدمیک آن را هیچ کس نمی‌تواند انکار کند. از نمونه‌های ساده و پیش پا افتاده همچون بوق‌‌زنی دسته‌جمعی پشت چراغ قرمز بگیرید تا سطوح رفتاری کلان‌تر از جمله کنش‌های جمعی سیاسی و اجتماعی، همه و همه موید درستی همین گزاره هستند.

    اندکی غور در ادبیات و فرهنگ ایرانی و تامل در سرنوشت جنبش‌های اجتماعی و سیاسی، حداقل در چند سده اخیر نشان می‌دهد که جوزدگی، نه یک معضل نوظهور که آسیبی دیرپا در سپهر فرهنگ ایران‌زمین است و جایگاه رفیع و خدشه‌ناپذیر ضرب‌المثل «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو» در فرهنگ شفاهی و مکتوب ما هم شاید از همین مسئله نشات گرفته باشد.

    پیشینه «جوزدگی ایرانی» هر چه که باشد، قطعاً پیدایش فیس‌بوک و رواج آن در میان ایرانیان، نقطه عطفی در تاریخ آن است، هر کس که فقط یک بار گذرش به این شبکه مجازی افتاده باشد، در درستی این گزاره لحظه‌ای تردید نمی‌کند که رفتارهای ایرانی‌ها در فیس‌بوک به شکل دراماتیکی متاثر از «جو» است؛ چه آن که تنها اگر ایرانی باشید می‌توانید یک روز از خواب برخیزید و در کمال تعجب ببینید بسیاری از دوستانتان عکس‌های پروفایل خود را به تصویر گوسفند تغییر داده‌اند و این همه برای اعتراض به کشتار حیوانات در عید قربان انجام شده است. نه اشتباه نکنید! اینکه همین اعتراض‌کنندگان همیشه، گوشت قرمز می‌خورند و همین عید قربان را در زندگی واقعی خود، به نزدیکانشان تبریک می‌گویند، به شما و هیچ کس دیگر ربطی ندارد، اینگونه چون‌وچراتراشی‌های منطقی و جستجوی روابط علی-معلولی در گفتمان جوزدگی هیچ جایگاهی ندارد.

    واکنش‌های فیس‌بوکی ایرانیان به واقعه درگذشت بنیانگذار شرکت کامپیوتری اپل نیز، نمونه‌ تمام‌عیار دیگری از جوزدگی مجازی ایرانی بود. در آن روزها نقل قولی به مطایبه، دهان به دهان می‌گشت که« طرف فرق آیفون در خانه‌اش را با Iphone نمی‌داند اما عکس پروفایل خود را به عکس استیو جابز تغییر داده است»، این شوخی به اعتبار شوخی بودنش، رگه‌هایی از اغراق هم با خود داشت اما کیست که نداند، اندوه مجازی ایرانی‌ها برای مرگ استیو جابز، تنها در گفتمان جوزدگی ایرانی بود که می‌توانست قابل تعریف و تفسیر باشد.

    نمونه‌های جوزدگی مجازی ایرانی‌ها، به دو موردی که ذکرش رفت محدود نمی‌شود. برشمردن تک تک مصادیق این مسئله در رفتار فیس‌بوکی ایرانیان، به مثنوی هفتادمنی ختم می‌شود که نه گفتنش در توان نگارنده هست و نه شنیدنش در حوصله مخاطب. مرگ فلان نویسنده، توهین فلان خواننده، پوشش فلان بازیگر، رای دادن فلان سیاست‌مدار، خاطره گویی از فلان رخداد سیاسی وغیره، همه و همه مصادیق همین فرایند رفتاری آزاردهنده هستند.
    حدیث جوزدگی ایرانی در عرصه مجازی و خصوصاً فیس‌بوک بسی بغرنج‌تر از عرصه واقعیت است و این شاید در مسئولیت‌گریزی ذاتی که وب برای اهالی هزاره سوم به ارمغان آورده،‌ ریشه داشته باشد.

    از مصادیق که بگذریم، در این خصوص نکاتی وجود دارد که شایسته تامل و تدقیق است؛ جوزدگی-چه از نوع مجازی و چه از نوع واقعی‌اش- هر چه که باشد با توسعه‌یافتگی فرهنگی و اجتماعی نسبت عکس دارد. شاید یک مقایسه سرانگشتی با کشورهای دیگر، قضاوت در این باره را آسان‌تر ‌کند. کافی است رفتار فیس‌بوکی ایرانیان در دو واقعه مرگ استیو جابز و ازدواج مارک زاکربرگ-صاحب فیس‌بوک- را بررسی کنیم و آن را با رفتار آمریکائی‌ها که در واقع هموطنان دو فرد ذکر شده هستند، مقایسه کنیم. در خصوص مورد اول نه آمریکائی‌ها که بعید است حتی خود خانواده جابز هم به اندازه ایرانیان حاضر در فیس‌بوک، برای جابز شیون و زاری کرده باشند. در خصوص مورد دوم هم که در میان تبریک‌ها و شادمانی‌های دیگران، کمپین سنجش اندازه دماغ همسر زاکربرگ و اعلام انزجار از زشتی نامبرده در فیس‌بوک ایرانی شکل گرفت و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

    ظریفی از استادش نقل می‌کرد که «حماقت وقتی جمعی شود، ناپدید می‌شود.» در پارادایم جوزدگی ایرانی اما، گاهی نه تنها وجه حماقت‌بار برخی کنش‌ها نادیده انگاشته می‌شود، که در کمال ناباوری آن کار واجد ارزش‌ تلقی می‌شود، به طوری که شخصِ “به‌ جَو نپیوسته” چنان مغبون و مطرود می‌شود که انگار از مهم‌ترین قافله روشنفکری عالم جا مانده است!

    در این فضا منطق به شکل بی‌رحمانه‌ای مورد تعرض قرار می‌گیرد و قضاوت‌ها به شدت کاریکاتوری و مضحک می‌شود. بیش از آنکه ماهیت و معنای ذاتی کنش‌ها مهم باشد،‌ وجه نمایشی آنها اهمیت می‌یابد و بدین ترتیب دیوار واقع‌گرایی روزبه‌روز کوتاه و کوتاه‌تر می‌شود.

    کمرنگ شدن حس مسئولیت‌پذیری یا به تعبیر بهتر تقویت روحیه مسئولیت‌گریزی از دیگر پیامدهای محتوم جوزدگی است. این پدیده فضایی را فراهم می‌کند که در آن  هر کسی با انتساب عواقب کار خود به دیگران،‌ از پذیرفتن مسئولیت می‌گریزد و این با ایجاد نوعی آنارشی، در دراز مدت مناسبات انسانی جامعه را غیرمسئولانه می‌کند.

    فراتر از این مسئله، امواج هیجانی، همیشه موج‌سواران خاص خود را هم تربیت می‌کند، در جامعه‌ای این چنین مستعد برای جوزدگی، خیلی‌ها –از رسانه‌داران و سیاسیون گرفته تا کارتل‌های بزرگ اقتصادی- برای استفاده از این پتانسیل اغوا می‌شوند.

    اینگونه است که در بزنگاه‌های مهم، افکار عمومی به ساده‌ترین شکل ممکن منحرف می‌شود و در این میان بیش از کسی که آدرس غلط می‌دهد، جامعه‌ای که مترصد دریافت آدرس غلط است اهمیت دارد.

    آسیب‌های منتج از جوزدگی را می‌توان بیش از این نیز به شمارش و بررسی نشست اما چه چیزی مهم‌تر از این که جوزدگی دقیقاً در تقابل با مفهوم «گفت‌وگو» قرار می‌گیرد و چه چیز غم‌انگیزتر از این که در جامعه‌ای اینچنین امکان گفت‌وگو سلب و عرصه بر گفت‌وگران تنگ شود.

    فضای هیجانی از آنجا که ضداستدلال است، با گفت‌وگو نسبتی نمی‌تواند داشته باشد و این نکته‌ای است برای اهل نظر؛ خصوصاً آن دسته که می‌خواهند بفهمند چرا این روزها جامعه ایرانی بیش از همیشه از گفت‌وگو رویگردان است.

     

    *این یادداشت در سایت خبری عصرایران منتشر شده و از اینجا قابل دسترسی است.(و مثل همیشه کامنت‌های کاربران از اصل مطلب جذاب‌تر است)


    • کل صفحات:4  
    • 1
    • 2
    • 3
    • 4
    •