تبلیغات
شب کویر - مطالب خاطرات

شب کویر

گاه‌نوشته‌های عباس رضایی ثمرین

غلط نکنم زمستان یکی-دوسال پیش بود و خانه ما هنوز کلنگی و زه‌وار دررفته. اینقدر زه‌وار در رفته که از جاهای مختلف می‌شد به پشت بام آن دسترسی پیدا کرد. در لحظات اصطلاحاً سرچراغی، با های‌وهوی همسایه‌ها متوجه حضور دزد در پشتِ بام‌‌ شدیم. اولین بار نبود که دزد می‌آمد، ولی اولین بار بود که موفق به گرفتنش می‌شدیم. آقا دزده، معتاد فلک‌زده‌ و تکیده‌ای بود که گویا داشت پمپ هفت-هشت‌هزارتومانی کولر را باز می‌کرد. همسایه‌ها قبل از اینکه به ما بگویند، پلیس ۱۱۰ را خبر کرده بودند، آنها هم خودشان را خیلی زود رسانده بودند. دزد را پشت بام ما گرفته بودند، به همین خاطر صدایمان کردند تا برویم و “به چند سوال” ماموران پاسخ دهیم. به اصرار مادرم و علی‌رغم میل باطنی‌ام، قرار شد یک تُک پا دم در بروم. تا من برسم البته همسایه‌ها رسیده بودند و داشتند مامورها را شیرفهم می‌کردند. حداقل ۱۵ نفری گِرد دزد و پلیس‌ها حلقه زده بودند. سه‌چهار نفرشان نوک جمع را چیده بودند و در توصیف ناامنی محله معرکه‌ای گرفته بودند که بیا و ببین. یکی‌دونفرشان حتی فرصت را غنیمت شمرده و داشتند گمشده‌های چند وقت اخیر خودشان را هم به همین بیچاره نسبت می‌دادند. یکی هم آن بالا و از طبقه دوم خانه روبرویی، دزد را به پسر کوچکش نشان می‌داد و می‌گفت اگر درس نخواند عاقبتش می‌شود این…

سرتان را درد نیاورم، در کمرکش بحث، یکی از پلیس‌ها گفت حداقل یک نفر باید همراه آنها و دزد دستگیر شده به کلانتری برود. این را که گفت، در کسری از ثانیه همه آنهایی که بودند، مثل جن‌های بسم‌الله شنیده، غیب شدند و من ماندم و دزد و پلیس. به ناچار همراهشان شدم. وارد کلانتری که شدیم، افسرنگهبان مرا برای نوشتن شکایت‌نامه صدا کرد. ماوقع را شنید و قرار شد خودش بنویسد. اولش اصرار داشت بنویسد طرف در حال دزدیدن کولر دستگیر شده، برایش توضیح دادم که اگر چنین چیزی بنویسد، قاضی به او و من خواهد خندید. گفتم که کولر آبی به آن بزرگی و سنگینی-با احتساب آب درونش و اتصالاتش به کانال- واقعاً قابل جابجایی و دزدیدن نیست. کمی فکر کرد و دید راست می‌گویم، از خیر کولر گذشت و بند کرد که دزدی موتور کولر را ببندد به ناف یارو. از او اصرار و از من انکار. معتقد بود که پمپ هشت‌هزار تومانی ارزش شکایت ندارد و قاضی حکم دندان‌گیری برای دزدیدنش صادر نمی‌کند.

هر چه نصیحتم کرد که او بهتر از من روال این چیزها را می‌داند، زیر بار نرفتم. خیلی اتفاقی اما او و دوستانش به این نتیجه رسیدند که پسرک معتاد، عضو یک باند دزدی سازمان‌یافته است. در مقابل چشمان بهت‌زده من، با شگردهای فوق‌پیشرفته و خفن پلیسی-دقیقاً همانطوری که در اخبار روابط عمومی آگاهی در صفحه حوادث روزنامه‌ها شرح داده می‌شود-  تمام توانشان را معطوف تخلیه اطلاعاتی نامبرده کردند. یکی خودکاری لای انگشتان پسرک گذاشته بود و فشار می‌داد، دیگری چند فن پیچیده کشتی کج را بر رویش اجرا کرد. خلاصه بساطی بود. بعد از خروج از شُک اولیه سعی کردم اعتراض کنم. اما آنها گفتند “از اینجا به بعدش به شما ربطی ندارد، بیرون باشید تا خبرتان کنیم.” بیرون که بودم، هر چند دقیقه یک بار و دقیقا زمانی که احساس می‌کردم، دیگر بازی تمام شد، یک فریاد نخراشیده از دزد تصورم را باطل می‌کرد.  تا اینکه حدوداً نیم ساعتی گذشت و ظاهراً بیخیال شدند.

از این بگذریم که مجبورم کردند، آن وقت شب به همراه متهم به دادسرای کشیک در چهارراه گلوبندک بروم. از این هم بگذریم که کرایه دربستی خودم و سرباز و متهم تا دادسرا را هم از من گرفتند. از انتظار در بیرون دادسرا و سرمای استخوان سوز آنجا و چایی‌فروشی‌های سیار و کثیفش –که برای فرار از سرما مجبور می‌شدی به چایی‌های چندش‌آورشان پناه ببری- هم بگذریم.  حتی از حکم قاضی کشیک هم بگذریم، از همه اینها بگذریم. غرض فقط نقل اتفاقات درون کلانتری بود و دیگر هیچ. انگیزه هم فقط حرف‌های مسئولی بود که چند وقت پیش و پس از ماجراهای اخیر، وقوع هرگونه کتک‌کاری در این بازداشتگاه‌ها را غیرممکن دانسته بود. هر چند که البته این روزها کم غیرممکن، ممکن نمی‌شود، این هم لابد یکی از همان‌ها…


1 به شکل دراماتیکی تعزیه‌خوان شدم؛ غلط نکنم اواخر دوره راهنمایی بود. محرم که می‌شد، بابا هر شب زنجیر برنجی سی‌ساله‌اش را بر می‌داشت و راه می‌افتاد سمت هیئت. من هم طبق قرار نانوشته‌ای بی‌آنکه چیزی بگویم، همراهش می‌شدم.

همیشه سه‌چهار شب مانده به عاشورا، مرد میان‌سال سپیدمویی از راه دوری می‌آمد و در قامت یک کارگردان کاربلد، تعزیه‌خوان‌ها را برای تعزیه ظهر عاشورا آماده می‌کرد. قاسم‌خوانِ سالِ گذشته امسال نبود و قرار بود فرد جدیدی برای این نقش انتخاب شود. 
آقای تعزیه‌گردان مشغول تست گرفتن از چند گزینه جایگزینی بود. من هم پیش بابا نشسته و مشغول تماشا بودم. بعد از شنیدن و نپسندیدن صدای چند نفر، تاکید کرد که دوست دارد قاسم‌خوان صدای زیر و نسبتاً بچه‌گانه‌ای داشته باشد.

بلافاصله یک از خدا بی‌خبر –که از اقوام ما بود-  من را نشانش داد. صدای من زیر و بچه‌گانه بود اما نه تجربه شبیه‌خوانی داشتم و نه اصلا این کار را بلد بودم، به شدت خجالتی بودم و حتی فقط تصور تعزیه‌خوانی وسط آن همه جمعیت، رعشه بر اندامم می‌انداخت.

تعزیه‌گردان اما از شانس سه‌نقطه‌ی‌ ما، با همان اشاره کوچک فامیل‌ نامردِمان، بند کرد که صدای من را هم بشنود. خواستم طفره بروم اما چشم‌غره جناب پدر مستاصلم کرد.
بابا میان‌دار زنجیرزن‌ها بود و حتی غریبه‌های آنجا حرفش را می‌خواندند، چه برسد به من. القصه ناچاراً بلند شدم و خواندم و در حین همان دو سه دقیقه، نیم‌کیلویی عرق کردم. آن وسط حالا انتظار هر چیزی را هم داشتم الا اینکه آقای تعزیه‌گردان «یافتم، یافتم»گویان، پرونده انتخاب قاسم‌خوان را ببندد و برود سراغ نقش‌های دیگر.

2کار از کار گذشته بود و من فهمیدم باید زیر بار این بلای آسمانی بروم. البته از شما چه پنهان، خودم هم بعد از یکی‌دو روز حس نسبتا خوبی داشتم، یعنی بدم نمی‌آمد بخوانم. زمان گذشت و روز تاسوعا شد، اثرات خیلی رقیقی از خلط در گلویم حس کردم. سرماخوردگی اصلاً شدید نبود اما من خیلی نگران بودم که وسط تعزیه صدایم بگیرد و آبروی خودم و بابا را به باد بدهم. 

برادرم دانشجوی رشته اتاق عمل بود و در امور دارو و بیماری و این حرف‌ها سررشته داشت. مشکل را که در میان گذاشتم، گفت یک شربت «برم هگزین» بخرم و مقدار نسبتاً زیادی از آن را در دو روز متوالی یعنی تاسوعا و عاشورا بخورم. ضمناً قرار شد که یک آمپول «دگزا متازون» هم خودش بخرد و صبح عاشورا به شکل وریدی به من تزریق کند. به نسخه پیچیده شده عمل کردم و با اعتماد به نفس نسبتا خوبی صبح روز عاشورا عازم میدان شدم. 
زمان گذشت و نوبت به من رسید. بلند شدم میکروفن را از یکی از عوامل صحنه گرفتم شروع کردم به خواندن. سه بیت بیشتر نخوانده بودم که به طرز حیرت‌آوری حس کردم صدایم تمام شد. عجیب بود، من لب می زدم اما کسی صدایم را نمی‌شنید…همینقدر بگویم؛ آنچه نسخه اخوی با صدای من کرد،  ابن‌سعد با لشگر امام حسین نکرد… 

3همان فامیل ازخدابی‌خبرمان که من را به تعزیه‌گردان پیشنهاد کرده بود، خودش شمرخوان تعزیه بود. از بدبختی، جدی‌ترین بخش نقش من در دیالوگ با همین آدم شکل می‌گرفت، آنجایی که باید فریاد می‌زدم و رجز می‌خواندم و «هل‌من‌مبارز» سر می‌دادم؛ در مقابل هم که ایستادیم، جمله اول و دوم را که ادا کردم، ناگهان چشم به چشمش افتاد و با  برق شیطنت‌آمیز نگاهش، تمام جدیت و حس عصبانیتم فروریخت. هر چه کردم نتوانستم نخندم و خلاصه آبروریزی دیگری خلق شد. بماند که او هم از خنده من خنده‌اش گرفت و بند را  آب داد…

4سناریو طوری بود که من پیش از مبارزه و شهید شدن، باید نفس‌کش می‌طلبیدم و بعد از مبارزه با «ازرق شامی» و چهار فرزندش و کشتن آنها، در حمله دسته‌جمعی شمر و دوستانش شهید می‌شدم.  قسمت بامزه ماجرا اینجا بود که لشگریان طرف مقابل، همه معمولاً از بچه‌های هم‌سن و سال من انتخاب می‌شدند و اغلب‌شان همبازی‌های چندین‌ساله‌ی من در هیئت بودند، چنانکه از پیش از تعزیه، کلی برای مبارزه‌های روز عاشورا کری خوانده بودیم.

دعوا که شروع شد، خود ازرق را با ضربتی کشتم، اما این چهار فرزندش که هر یک باید با اولین ضربه‌ی نمایشی‌ به درک واصل می‌شدند، کسر شانشان می‌آمد که در مصاف با من شکست بخورند و به زمین بیفتند، کار به جایی رسید که در اثنای دعوای نمایشی، چند ضربت واقعیِ کاری هم به من اصابت کرد، لامصب‌ها می‌خواستند مسیر تاریخ را عوض کنند و آنها من را بکشند، اگر دخالتِ از سر ناچاری و چشم‌غره‌ی شِمر نبود احتمال اینکه موفق به این کار شوند هم البته کم نبود…

5هر یک از ما شهید که می‌شدیم، دو تن از عوامل صحنه با یک برانکارد که از پتو ساخته شده بود، می‌آمدند و شهید را به بیرون از میدان و جایی که از پیش تعبیه شده بود می‌بردند تا لباس‌هایش را عوض کند و به شکل نامحسوس به جمعیت ملحق شده و بقیه تعزیه را ببیند. 
من در آن ایام هم مثل همین حالا، از اضافه وزن ناچیزی در رنج بودم. این بود که وقتی دو فرد یادشده سراغم آمدند، موقع گذاشتن من بر روی برانکارد و انتقالم در آن مسافت کوتاه، کمی به زحمت افتادند. چشمانم بسته بود که شنیدم یکی‌شان به آن یکی گفت: « امام حسین این قاسم‌شون رو کجا نگه داشته بوده که اینقدی شده…»، آن یکی هم جواب داد: «آره، ماشالا…»

6اپیزود ششم از جنس خاطرات بالا نبود، نوشتمش اما چون دوست نداشتم آخرش را تلخ کنم، از خیرش گذشتم. فقط حیفم می‌آید این را نگویم که بعضی وقت‌ها، بعضی حسرت‌ها، مثل خوره به جان روح‌وروان آدم می‌افتند، مثل همین حسرت بی‌پدر بی‌پدری. کاش می‌شد کاری کرد که نباشند این حسرت‌ها…همین.

این مطلب در سایت خبری عصرایران منتشر شده و از اینجا قابل دستیابی است. 




گمانم اواخر زمستان سال ۸۴ بود، در اتوبان چمران، با اتوبوس دانشکده مشغول بازگشت از اردوی “درکه” بودیم، دوربرگردان نرسیده به میدان توحید را که پیچیدیم، اتفاق غریبی افتاد؛
یک ماشین آمریکایی قدیمی وسط دوربرگردان خراب شده بود و صاحبش -که انگار از درست شدن آن ناامید شده بود- گوشه‌ای ایستاده بود و شاید انتظار آمدن کسی را می‌کشید. فریاد بلندی، توجه همه‌ را به ماشین خراب شده و صاحبش معطوف کرد. باور کردنی نبود، مردی که دست به کمر زده و در حاشیه دوربرگردان ایستاده بود، کسی جز محمدرضا شجریان بزرگ نبود. همه داد و فریاد راه‌انداختیم تا بلکه راننده اتوبوس متقاعد شود و لحظاتی توقف کند. او سعی کرد با بی‌توجهی عبور کند، اما نتوانست. پانصدمتری رد شده بودیم که بالاخره تسلیم شد و اتوبوس را نگه داشت.

برای کسانی که شاید از دور ماجرا را می‌دیدند، احتمالاً اتفاق بدیعی‌ به نظر می‌رسید، حدوداً سی-چهل‌نفر ناگهان از یک اتوبوس متوقف شده در حاشیه اتوبان، پیاده شده بودند و با سرعت تمام و البته بدون توجه به ترافیک عبوری، به طرف دوربرگردان می‌دویدند، من هم در میان دوندگان مشتاق بودم. انصافاً بدجوری جوگیر شده بودیم.

القصه رسیدیم و مشغول خوش‌وبش با استاد شدیم، با لبخند همیشگی‌اش، مشغول پاسخ دادن به یکایک بچه‌ها بود که یکی برای عکس گرفتن اجازه خواست، اما او در کمال تعجب نپذیرفت.

در سکوت توام با ناامیدی جمع، ناگهان یکی با لهجه شیرین آذری و صدایی مغموم، با خود زمزمه‌ای کرد: “استاد بلیط کنسرت‌های شما ۵۰-۶۰ هزار تومان است و ما توان آمدن و دیدن شما را نداریم، چرا با ما عکس نمی‌گیرید!”

استاد شنید و بغض کرد، کنارش ایستاده بودم و قطره اشکی که از گوشه چشمش سرازیر شد را خودم به چشم دیدم. گفت ممانعتش از عکاسی فقط و فقط به خاطر مکان نامناسب (دوربرگردان وسط اتوبان) و احتمال خطر بوده است، گفت بیائید هر چه قدر که می‌خواهید عکس بگیریم. بعد هم در آن بدترین جای ممکن، با لبخند و خوش‌رویی، کنار تک تک ما ایستاد و عکس گرفت.

بگذریم، چندین سال از آن روز گذشته اما من هنوز بغض و اشک آن روز استاد را فراموش نمی‌کنم. به مناسبت این روزها، می‌خواستم درباره ربنای خاطره‌انگیز استاد بنویسم که این خاطره یادم افتاد، به سختی یکی از عکس‌های آن روز را از آلبوم پیدا کردم و تصمیم گرفتم به نقل همین خاطره بسنده کنم. بخواهند یا نخواهند، ربنای شجریان در گوش ماست، بلکه در دل و جان و ضمیر ماست. حاشا که محدودیت و محرومیت، بین صدای استاد و ما فاصله افکند، حاشا که استاد به مزدوری بی‌هنران کوچک ‌شود…


  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •