تبلیغات
شب کویر - مطالب خاطرات

شب کویر

گاه‌نوشته‌های عباس رضایی ثمرین

موبایل نداشت. برای هماهنگی با او، حتما باید تلفن ثابت دفترش را می‌گرفتی که یک جورهایی محل زندگی‌اش هم بود. قرار بود برای پرونده طنز سیاسی در ماهنامه مدیریت ارتباطات با او گفت‌وگو کنیم. دفترش ظاهرا همان آخرین دفتری بود که مجله توفیق در آن منتشر می‌شد. در یک ساختمان رنگ و رو رفته‌ی دودگرفته در دل شلوغی مرکز شهر، در یکی از کوچه‌های بالای میدان ولیعصر. وارد دفتر که می‌شدی، در و دیوار پر بود از جلدهای توفیق. در هر گوشه و کناری هم مجلدات دوره‌های مختلف توفیق را می‌توانستی ببینی. 


ادامه مطلب

با سنگ فوتبال بازی می کردیم، روی زمین آسفالت حیاط مدرسه. یک بار که می‌خواستم با دست سنگ را از روی زمین بردارم، همزمان یک از خدا بی‌خبر تصمیم گرفت همان سنگ را شوت کند... و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. ناخن انگشت اشاره شکست و کنده شد. بعد از همه این فعل و انفعالات دردناک، به کسی که زده بود گفتم «کره‌خر». فقط همین. یک فحش خشک و خالی و تمام؛ آنهم از نوع پاستوریزه‌اش(در مقیاس محله‌ی ‌ما). نه دعوایی، نه ضربه متقابلی، هیچ. حالا سرتق‌خان زده بود ناکارم کرده بود اما فحش را که شنید، گفت به «آقا» می‌گویم. فکر نمی‌کردم اینقد کره‌خر باشد که بگوید، اما گفت لعنتی. همین که از در وارد شدیم گفت. قره‌گوزلو نامی بود معلم‌مان. آقای سیبیلوی نسبتاً سیه‌چرده‌ای که او هم نه گذاشت و نه برداشت، همین که شنید یکی کشید زیر گوش ما. از آن آب‌دارهایش. سوم ابتدایی بودم و شاید دومین بار بود که در مدرسه کتک می‌خوردم. خسرالدنیا و الاخره شده بودم اما خودم را جمع کردم، گریه نکردم. 
پرونده موضوع تقریبا برایم بسته شده بود تا اینکه رسیدم خانه. ناخنم کنده شده بود و انگشتم حسابی متورم. تجربه‌ای از افتادن ناخن نداشتم، با خودم فکر می‌کردم شاید هیچ وقت دیگر ناخن نداشته باشم و انگشتم همان شکلی بماند. مادر نبود، انگشتم را به خواهرم و برادرم نشانش دادم. نگاهی به یکدیگر انداختند و هر دو سری به نشانه تاسف تکان دادند. برادرم گفت این ورم تا چند ساعت دیگر پیش‌روی می‌کند و کل دستت را از کار می‌اندازد، نچ‌نچ کنان همینطور که انگشتم را دستش گرفته بود و نگاه می‌کرد، ادامه داد که تا دیر نشده باید خودمان را برسانیم دکتر، تنها علاج این است که این انگشت را قطع کنند... خواهرم هم هرچه او می‌گفت را تایید می‌کرد. اولش باورم نشد اما نامردها چنان با جدیت اصرار کردند که مصیبت بر من محرز شد. زدم زیر گریه، چنان بی‌پناهانه و ناجور که دل سنگ آب می‌شد. دستِ بی‌انگشتِ اشاره را تصور می‌کردم و هی گریه‌ام شدید‌تر می‌شد. من گریه می‌کردم و این دو می‌خندیدند، حالا هر چقدر می‌گفتند شوخی کردیم دیگر باورم نمی‌شد. تا اینکه مادر از در وارد شد؛ آن دو را مثل قِرقی از دور وبر من تاراند و خودش نشست و دلداری‌ام داد. و کلمه «قوت قلب» من را ناخودآگاه یاد همین لحظه می‌اندازد. مثل یک بریده فیلم که همه جزئیاتش مو به مو جلوی چشمم هست، حتی همین الان، بعد از 18 سال.


 پیش‌دانشگاهی بودیم و پشت کنکور؛ مدرسه شبانه‌روزی بود و ما خوابگاهی‌ها امیدهای رتبه‌های دو و سه رقمی. یعنی نه اینکه واقعاً باشیم، با توجه امکانات و حضور شبانه‌روزی‌، قرار بود باشیم. از اقلیت درس‌خوان اگر بگذریم که وقت تلف نمی‌کردند، مابقی هر چه کنکور نزدیک‌تر می‌شد، بازیگوش‌تر می‌شدیم. لامصب پتانسیل عجیبی هم برای اتلاف وقت داشت این خوابگاه. خوابگاهی‌ها این را خوب می‌فهمند.

 می‌گفتند در سه ماه منتهی به کنکور برای رتبه‌های خوب باید روزی هشت-نه ساعت درس خواند، بلکه‌مم بیشتر. رکورد من اما در کل آن سال لعنتی `پنج ساعت بود که آنهم بدون بند و تبصره و خوداسکل‌کنی و تقلب‌هایی که در محاسبه‌اش به کار برده بودم‌، حداکثر به سه ساعت می‌رسید.

مدرسه حیاط بزرگی داشت که فوتبال‌‌های دم غروبش حتی از رتبه یک کنکور هم لذت‌بخش‌تر بود. آن دو سه ماه نزدیک کنکور اما همه عذاب وجدان گرفته بودیم. از اینکه کنکور روز به روز نزدیک‌تر می‌شود و مطالعه ما کمتر. هر روز با خودمان قرار می‌گذاشتیم که الان دیگر وقت بازی نیست و باید صبح تا شب درس خواند. اما بعد از ظهر که می‌شد، مقاومت شکسته می‌شد و خاکریزها فرو می‌ریخت،‌ یعنی بالاخره یکی بند را آب می‌داد و می‌رفت توپ را می‌آورد،همین که توپ یک بار به زمین می‌خورد و صدایش در حیاط ساکت مدرسه می‌پیچید، در عرض چند ثانیه عنان همه از کف می‌رفت و زمین فوتبال قرق می‌شد.

یک‌بار عذاب وجدان چنان بر ما مستولی شد که بنده و دوستم -احمدآقای سرابیان، که خداوند بر عمرشان بیفزاید- جوگیر شده و تصمیم گرفتیم کفش‌های ورزشی خود را یک بار برای همیشه دور بیندازیم و خیال خودمان را راحت کنیم. جو چنان ما را درنوردید که در کسری از ثانیه تصمیم خود را عملی کردیم و به البته فنا رفتیم. کار به روز دوم و سوم نکشید، همان روزی که کفش را دورانداخته بودیم و متاسفانه زباله‌دانی‌ها را خالی کرده و برده بودند، وقت فوتبال بعد از ظهر که شد، هر دویمان خسران‌زده بر سر و جاهای دیگرمان کوفتیم که عجب غلطی کردیم(به مودبانه‌ترین بیان ممکن). یادم هست که تا چند روز پس از آن واقعه هولناک، دم غروب من و احمد در کفش‌های پاره‌پوره و بی‌صاحب‌مانده قفسه کفش خوابگاه غوطه‌ور بودیم تا یکی مناسبش را پیدا کنیم و از فوتبال نمانیم. احمد یک جفت اسپورتکس نسبتاً سالم پیدا کرده بود که ایده‌آل نبود ولی می‌شد با آن سر کرد، مال من اما به پایم زار می‌زد و لنگه راستش چنان پاره بود که حتی یک ضربه درست هم نمی‌شد با آن به توپ زد…بگذریم، می‌خواستم این را بگویم که آن دو سه ماه هم گذشت و پیش‌دانشگاهی تمام شد و من امروز بیش از اینکه ناراحت رتبه‌های خوب کنکور و راه‌های نرفته و قله‌های فتح‌نشده باشم، حسرت آن تصمیم احمقانه را می‌خورم که فوتبال‌ را در آن زمان باقیمانده زهرمارمان کرد.


1من در هفت سالگیروز اولی بود که به آن مدرسه می‌رفتم. دوم دبستان بودم، یعنی قرار بود بروم دوم دبستان. کلاس اول را در اردبیل خوانده بودم و پیش از آغاز سال تحصیلی جدید به تهران آمده بودیم. تهران که چه عرض کنم البته، منظورم «رباط‌کریم» از توابع استان تهران است. تازه خود رباط کریم هم نه، یک بخش حاشیه‌ای از آن به نام «سلطان‌آباد». تا پیش از آن چندین سال پدرم در تهران کار می‌کرد اما ما همگی ساکن اردبیل بودیم. رنج دوری و سختی رفت‌وآمد و احتمالاً دلتنگی و این حرفا بالاخره همه را به ستوه آورد و قرار شد خانه اردبیل را بفروشیم و به فکر خریدن خانه‌ای در تهران باشیم. خانه فروش رفت اما با پول آن نمی‌شد در جاهای خوب تهران –و حتی جاهای بدش- خانه‌دار شد. این بود که پایمان به سلطان‌آباد باز شد. منطقه‌ای مهاجرپذیر با مردم هزاررنگ که اگر بخواهم همه چیز را در موردش بگویم، احتمالاً باید کتاب بنویسم. پس تا همین جایش را داشته باشید، تا وقتی دیگر که شاید حوصله‌ای بود.

۲از بد حادثه و پیچیدگی برنامه‌ریزی‌های خانواده‌ی محترم، روز اول استقرارمان در سلطان‌آباد، مصادف بود با آغاز سال تحصیلی و روز اول مدرسه رفتنم. نمی‌دانم شاید هم چند روزی از اول مهر گذشته بود، این را ولی خوب یادم هست که به محض رسیدن باید آماده می‌شدم برای مدرسه رفتن. آنهم چه مدرسه رفتنی؛ نه محله را می‌شناختم، نه مسیر مدرسه را بلد بودم و نه حتی دوستی داشتم که در مدرسه یا بیرونش دستم را بگیرد و قوت قلبی باشد در مقابل حس غریبی لعنتی‌ام. هیچ کس را نمی‌شناختم و هیچ کس هم طبعاً مرا نمی‌شناخت. بدترین حس دنیا را داشتم، چنان  گزنده و تلخ که هنوز هم که هنوز است، وقتی اول مهر می‌شود ناخودآگاه پیدایش می‌شود و حالم را بد می‌کند. بگذریم حالا از این حرفها، خلاصه اینکه بلند شدیم و با دست خالی و بدون کیف و حتی قلم و کاغذ، هِلِک هِلِک راهی مدرسه شدیم، البته به همراه برادر بزرگم.

۳مثل همه ازشهرستان‌آمده‌ها در صحبت کردن و ارتباط گیری با دیگران مشکلاتی جدی داشتم، این البته تعبیر باکلاسش است، منظورم این است که لهچه داشتم در حد پارالمپیک. فراتر از لهجه، فارسی زبان مادری‌ام نبود و دانسته‌هایم از این زبان محدود به همان چیزهای نه‌چندان‌چشمگیری بود که در کلاس اول دبستان یاد گرفته بودم، آنهم در اردبیل که حداقل آن موقع معلم‌ها در کلاس به زبان ترکی حرف می‌زدند. نه فقط روز اول که حتی تا مدت‌ها بعد از آن نیز به شدت کم‌حرف بودم، کم حرف بودنم گاهی حتی سبب واکنش‌هایی هم می‌شد. من از ترس اینکه مورد تمسخر دیگران واقع شوم ساکت بودم اما دیگران خودشیرینی و مثبت‌بازی تعبیرش می‌کردند و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل؛ معلم‌مان متاسفانه اینقدرها شعور نداشت که این سربه‌زیری ناخواسته در پیش چشمش برای من امتیازی ایجاد کند، در عوض اما هم‌کلاسی‌های شروشورم، حسابی حالشان از من بهم می‌خورد، آش نخورده و دهن سوخته.

۴برگردیم به همان روز پرماجرای اول. با برادرم وارد مدرسه شدیم. مدرسه‌ای بزرگ با کلی آدم که به عمر ندیده‌بودمشان. هیبت مرگ‌بار مدرسه همان دم در مرا گرفت ولی خم به ابرو نیاوردم، نمی‌خواستم بفهمد که از همه چیز آنجا می‌ترسم. رفتیم دفتر مدرسه و آقایی که آنجا نشسته بود، لیست‌ها را نگاهی کرد و گفت باید منتظر بمانیم تا کلاس‌مان شروع شود. قرار شد بیرون بایستم تا همان آقا به وقتش بیاید و صدایم کند. آقاداداش‌مان به هوای اینکه نهایتاً یک ربع، بیست دقیقه منتظر خواهم بود و به دلیل اینکه در خانه کار ساختمانی واجب داشتیم، مرا به پروردگار جهانیان سپرد و رفت. من ماندم و دنیایی عجیب و لحظاتی غریبانه. من می‌گویم اما شما مختارید که باور کنید یا نکنید؛ مدرسه ما چهار نوبته بود! مدرسه چهار نوبته‌ای که در حقیقت من باید نوبت سومش را که از ساعت یک بعد از ظهر شروع می‌شد، می‌رفتم، این یعنی اینکه حداقل ۳-۴ ساعتی را باید منتظر می‌بودم. البته ماجرای نوبت و اینطور چیزها را بعد فهمیدم وگرنه آن روز در تمام آن ساعت‌ها حس کسی را داشتم که به مرکز اتفاقات عجیب و غریبی پرتاب شده‌ که قرار نیست از هیچ کدامشان سردرآورد؛ به تناوب صدای گوش‌خراش زنگی در فضا می‌پیچید، ناگهان لشگری بیرون می‌ریختند، کمی جیغ‌وداد می‌کردند، بر می‌گشتند، بعد از چند بار تکرار، می‌رفتند خانه و به جای‌شان عده‌ دیگری از راه می‌رسیدند با کوله‌پشتی و کیف و این حرفا و دوباره تکرار همان لوپ قبلی… من هم که هاج‌وواج.

۵ایستاده بودم به انتظار با همه آن مختصاتی که گفتم؛ غریب بودنم، فضای نامانوس آنجا، فارسی حرف‌زدن مسخره‌ام، تنها بودنم و الی‌آخر. در همان فضای وهم‌انگیز سرشار از اتفاقات نامفهوم، در زمانی که انگار زنگ تفریح بود، دو نفر نزدیکم شدند. به نظر می‌رسید یکی دو سالی از من بزرگتر باشند، شرارت از سروروی هر دوشان می‌بارید. یکی‌شان به آن یکی گفت: «این همون سه‌نقطه‌ایه که دیروز منو زد»، ‌آن یکی سری تکان داد به نشانه تایید و نزدیک‌تر شدند. از من پرسیدند که چرا روز گذشته آنها را زده‌ و «دررفته‌ام». تا بخواهم جواب بدهم، شروع کردند به کتک‌کاری. نفری حداقل سه چهار مشت محکم به شکمم زدند، گریه‌ام گرفت. بعد از زدن هم گیردادند که مرا پیش آقای شایسته(گویا ناظم بود) ببرند و کار ناشایست دیروزمرا به او بگویند تا تنبیه‌ام کند. کشان‌کشان مرا به سمتش بردند، آن احمق هم که در گوشه‌ای مشغول تنبیه چندنفر بود، همین که توضیحات دو نامرد را شنید، نه گذاشت و نه برداشت، دو ضربه با خط‌کش آهنی‌اش به کف دستانم من زد. مهلت نداد که بگویم تازه آمده‌ام و اصلا دیروز آنجا نبوده‌ام. حرف در دهانم خشک شد. اولین باری بود که در طول زندگی‌ام از معلمی کتک می‌خوردم. آنها که رفتند، کلی گریه کردم و بعد از مدتی، وقتی دیدم که هیچ کس نیست که دلداری دهد، خودم کم کم آرام شدم. کلاسمان شروع شد و خلاصه هر طوری بود آن روز لعنتی به سر آمد. موقع برگشت اخوی‌ عزیز مجدداً تشریف آورده بودند. تقریباً اعتماد به نفسم را بازیافته بودم و وقتی پرسید چه خبر، از اتفاقات ناگوار هیچ نگفتم و خندیدم و گفتم سلامتی و راه افتادیم. در همین اثنی ناگهان نادانی از گوشه‌ای بیرون جهید و هرچه رشته بودم را پنبه کرد. برادرم را صدا کرد و گفت: «عمو، عمو، اینو زنگ تفریح زده بودن داشت گریه می‌کرد»! حالا یکی باید می‌آمد و این برادر ما را جمع می‌کرد، مگر بیخیال می‌شد؟ یک ساعت ایستادیم تا شاید آن دو بچه را پیدا کنیم، هر چه می‌گفتم بیخیال، به خرجش نمی‌رفت. حتی روزهای بعد هم به سختی دنبالشان می‌گشت، گشتنی که البته هیچ وقت نتیجه‌ای نداشت.

۶فقط یک جمله مانده؛ اشتیاق برادرزاده‌ها و خواهرزاده‌ی کوچکم به مدرسه را که می‌بینم، حسرت سرتاسر وجودم را فرا می‌گیرد.


یه بارم زدم سر این داداشم –که 6 سال از من بزرگتره- رو شکستم، یه چیز آهنی پرت کردم و خیلی اتفاقی خورد اونجایی که نباید می‌خورد و سرش شکست، داشت می‌رفت مدرسه بنده خدا، اینقد دیرش شده بود که فرصت نشد برگرده یه حالی بهم بده، رفت درمونگاه پانسمان کرد و از اونجا مستقیم رفت مدرسه. فک کنم 6 سالم بود، یعنی دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید که این برگرده چه بلایی میخاد سرم بیاره، بی‌تردید اولین جلوه از معجزه الهی تو زندگیم رو اون روز حس کردم، تا داداشم برگرده یه دوجین مهمون تهرونی-خونه‌مون اردبیل بود- اومد خونه‌مون، از نوع رودربایستی‌دار...خدایا هنوزم ازت متشکرم.


  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •