تبلیغات
شب کویر - مطالب گاه‌نوشته‌ها

شب کویر

گاه‌نوشته‌های عباس رضایی ثمرین

1

-          «دویست تومن دیگه بدی درست میشه قربان»

-          «نخیر قربان؛ همین سیصد تومن درسته»

-          « با من بحث نکن؛ دویست تومن دیگه باید بدی»

-          «آقا جان، من هر روز این مسیر رو میرم، هر روز همینقدر میدم، چرا میخوای پول زور بگیری؟»

-          «پول زور چیه یابو! اگه تو هر روز یه بار این مسیرو میری من روزی سی بار میرم و بر می‌گردم، بده زود باش!»

-          « یابو باباته درست صحبت کن! همین که گفتم من پول زور به کسی نمیدم حَرو…»

-          «عزیز من با این وضعیت بنزین هزار جور بدبختی دارم، دیگه حوصله سر و کله زدن با توی نسناس رو ندارم؛ بده دویست تومن دیگه تا پیاده نشدم…»

-          « پیاده شو ببینم چه غلطی میخوای بکنی، زودباش دَ یّـ…»

-          …

-          …

پس از رد و بدل شدن دو سه جمله غیر قابل نقل هر دو پیاده می‌شوند و به سمت یکدیگر می‌دوند، انگار که یکی پدر دیگری را کشته باشد یا احتمالاً ...، می‌زنند و می‌خورند، رهگذران هم علی‌رغم اینکه روزانه چند مورد از این دعواها می‌بینند، گویی از دیدن مبارزات معبد شائولین به هیجان آمده‌اند و کم مانده هورا بکشند و طرفین را به کشتن یکدیگر دعوت کنند. چنان غرق تماشایند که تا یکی دو دقیقه هیچ کس دخالت نمی‌کند و دو طرف یکدیگر را داغان می‌کنند. من هم که با آن شدت دعوا و قدرت ضربات رد و بدل شده، اساساً جرات دخالت ندارم…

۲

محمد مایلی کهن در کنفرانس مطبوعاتی بعد از بازی تیمش با تراکتور سازی، در میان بهت و حیرت خبرنگاران حاضر، بسیار کودکانه و به شدت هر چه تمام تر گریه می‌کند و از اینکه ناموس داور، آنهم پیش از آغاز مسابقه توسط تماشاگران تبریزی مورد عنایت قرار گرفته، می نالد.

شخصا تعلّق خاطری به محمد مایلی کهن ندارم؛ سبک مربگیری‌اش را هم قبول ندارم، به خیلی از رفتارهایش، خصوصاً جنجال‌هایی که در کنفرانس‌های مطبوعاتی بعد از بازی‌ها می‌آفریند هم، شدیداً نقد داشته و دارم؛ اما در این مورد خاص با او هم‌نظرم که این وضعیت اسفناک و مشمئزکننده در ورزشگاه‌های فوتبال ما گریه کردن که هیچ، بر سر کوفتن هم دارد.

البته این وضعیت مختص حالا و زمان فعلی نیست، فحاشی تماشاگران به یکدیگر، تماشاگران به داور، تماشاگران به تیم حریف، تماشاگران به تیم خودی، مربیان به بازیکنان حریف، مربیان به بازیکنان خودی، بازیکنان به داور، بازیکنان به بازیکنان حریف، بازیکنان به بازیکنان خودی و غیره، چیز تازه ای در فوتبال ما نیست، خیلی از اینها حتی به صورت غیر مستقیم یا مستقیم،  ناخواسته  و یا حتی عامدانه در رسانه ملی هم منعکس شده‌اند. مدت‌هاست که شعارهای حماسی «شیر سماور/…»، «منچستر انگلیس/…»، «توپ، تانک، فشفشه/ داور دقت کن!» و غیره توسط خونگرم‌ترین تماشاگران دنیا اختراع شده‌اند و همچون نقل و نبات در محیط ورزشگاه‌های ما استفاده می‌شوند، اگر قرار بر گریه بود که خیلی وقت پیش باید چنین می‌کردیم، کار از گریه گذشته، به نظرم اگر کسی در حال حاضر از این وضعیت خودکشی بکند هم نمی‌توان بر او خرده گرفت.

القصه؛ فحاشی در میان مربیان، بازیکنان و تماشاگران فوتبال از یک معضل فرهنگی فراتر رفته و به بحرانی لاینحل تبدیل شده است. هر چقدر هم دست اندرکاران ورزش و رسانه ملی با تفکیک‌های مضحک و رقّت‌انگیزی همچون بازیکن‌نما و تماشاگرنما بخواهند بر روی این مشکل سرپوش بگذارند، فایده‌ای ندارد. دردی که امروز مایلی‌کهن را به گریه انداخته، باید سالها پیش برنامه‌ریزان و سیاست‌گذاران فرهنگی کشور را به فکر می‌انداخت؛ البته احتمالاً آنها مشکلات مهمتری داشتند، بگذریم…

۳

چندی پیش در یک رسانه اینترنتی، یادداشتی در نقد عملکرد یک مجری تلویزیونی نوشته بودم، یادداشت لحن تندی داشت و دلیل آن هم توهینی بود که در رفتار فرد مورد نظر به شعور مردم و خودم احساس کرده بودم. البته علی رغم لحن تند هرگز از چارچوب نقد فراتر نرفتم و توهینی به او روا نداشتم. به مناسبت اینکه همیشه بازخوردهای مطالبم را پیگیری می‌کنم، یکی دو روز بعد از انتشار به بخش کامنتهای مطلب مذکور رفتم تا دیدگاههای مخاطبان را ببینم و در آن تعمق کنم.

تعداد نظرات غیر قابل انتشار زیاد بود و در آن شدیدترین فحاشی‌ها به بنده و مجری مورد نظر و مسئولان سایت خبری و مسئولان تلویزیون و غیره وجود داشت. اشتباه نکنید؛ به هیچ روی فحاشی‌هایی که من مخاطبشان بودم سبب نگارش این نوشته نشد، فحاشی از سوی هر دو طرف انجام شده بود و مخاطبش نه فقط من، که خیلی‌ها بودند. اصل فحاشی‌های انجام شده، موضوعی است که باید کمی در موردش فکر کرد.  این ضرورت با در نظر گرفتن اینکه مخاطبان رسانه‌های سایبری، توده‌ی مردم به حساب نمی‌آیند و حتی می‌توان به لحاظ سطح دانش و دسترسی به رسانه‌های نوین همچون اینترنت، آنها را با کمی تسامح مخاطبان خاص و نخبه‌تر نسبت به مردم عادی قلمداد کرد، پررنگ تر می‌شود. از این جهت می‌گویم ضرورت تفکر در این باره پررنگ تر می‌شود که وقتی مخاطبان یک رسانه اینترنتی اینگونه فحاشی می‌کنند، وای به حال دیگران که از نظر طبقات اجتماعی در رده‌های بعدی تعریف می‌شوند…

***

بی‌تعارف، بی‌مقدمه و بی‌رودربایستی؛ اهل گفتگو نیستیم و تا زمانی که اینگونه‌ایم امیدواری به آینده‌ای بهتر در این کشور به سرابی دست‌نیافتننی می‌ماند. تا آنجائی‌که شنیده‌ام و در کتابهای جامعه‌شناسیِ عمومی خوانده‌ام، در گذشته نیز همین‌گونه بوده‌ایم. قصد سخن‌فرسایی و تطویل کلام ندارم، فکر می‌کنم همین سه موردی که اشاره شد برای نشان دادن عمق فاجعه کافی باشد. تازه همه می‌دانیم که سه بند بالا در توصیف میزان رواداری و تحمّل عقیده مخالف و نحوه تعامل مردمان این دیار با مخالفان؛ قطره‌ای از دریایند و هر یک از ما در در طول روز، موارد متعدّدی از اینگونه برخوردها را در کوی و برزن مشاهده می‌کنیم.

چندی پیش نویسنده ای در نوشتاری از فروپاشی جامعه در ایران خبر داده بود و بعضی دیگر نیز قبل و بعد از آن، از انحطاط اخلاقی و فروپاشی اخلاق و غیره در کشور سخن به میان آورده بودند. فارغ از صحَّت و سُقم گزاره‌های مذکور که صاحب‌نظران علوم اجتماعی باید در باب آنها داوری کنند، من دغدغه دیگری دارم و آن این است که در میان تمام دعواها و تحلیل‌های رنگارنگ سیاسی که این روزها تقریباً خروجی تمام رسانه‌های ما را فرا گرفته، نقد فرهنگ فراموش شود؛ فرایندی که احساس می‌شود این روزها بیش از همیشه محتاج آن هستیم.

خیلی‌‌ از جامعه‌شناسان و حتی علمای علم سیاست، این روزها به این نتیجه رسیده‌اند که آنچه که در طی دو-سه قرن گذشته سبب به بن بست رسیدن خیلی از حرکت‌های اصلاحی در کشور ما شده همین فرهنگ بوده و از این منظر به ضرورت نقد فرهنگ در جامعه رسیده‌اند و معتقدند؛ تا زمانی که فرهنگ به شکل عمیق و پایه‌ای مورد بررسی، نقد و پایش قرار نگیرد، در طی سالهای آینده نیز هیچ حرکت اصلاحی سیاسی و اجتماعی به ثمر نخواهد نشست.

بی‌تردید خیلی از جوش زدن‌ها و کنش‌های خصوصاً سیاسی، تا زمانی که جامعه و گروهای نخبه به ضرورت نقد فرهنگ پی نبرده و در این راه همَّت نگمارند عقیم خواهد ماند. از این رو به نظر می‌رسد، پیش از آنکه دیر شود باید به شکل کاملاً جدی و پایه‌ای وارد این مقوله شد؛ هر چند که نقد فرهنگ نیز خود ضروریّات و ملزوماتی دارد که سخن گفتن در باب آن مجال دیگری می‌طلبد…



داستان از این قرار است که معمولاً در محل کار، پس از صرف غذا دوست عزیزی که محمد آقا نام دارد و ما او را ممّد آقا صدا می زنیم، ظروف یک بار مصرف ناهار را جمع می کند و پس نهادن آنها در کیسه زباله و گره زدن آن، آن را از همان طبقه سوم به سطل زباله مقابل ساختمان پرتاب می‌کند، فارغ از اینکه در ۹۰ درصد موارد تیرهایش به خطا نمی روند و کیسه پرتابی مستقیم درون سطل زباله شهرداری می افتد، دو سه روز پیش بود که پس از یکی از همین پرتاب‌های سه امتیازی- که گاهی اوقات ما هم به تماشای آن می‌ایستیم- داستانی پیش آمد که اکنون در پی تعریف آنم.

روی صندلی لم داده بودم و در حال گل‌گشت در دنیای مجازی بودم که ناگاه نگاه متعجب و جستجوگر یکی از همکارانم که لب پنجره ایستاده بود، توجهم را جلب کرد. علت را پرسیدم، در پاسخ مرا به دیدن منظره‌ای نادر دعوت کرد، مردی از رهگذران کیسه زباله پرتاب شده توسط ممّد آقا را به زحمت از انتهای سطل زباله تقریبا عمیق شهرداری و از میان انبوه زباله‌های چندش آور دیگر بیرون کشیده بود و گره آن را گشوده بود و پس از یک‌کاسه کردن ته مانده های تمامی ظروف یک‌بار‌مصرف، کنار جوی آب نشسته بود و با دست مشغول خوردن آنها بود، به سرعت و با حرص و ولع می خورد.

تصویر ویرانگر بود، مردی بود تنها، آنهم در مملکتی که می گویند در آن «هیچ فقیری که به نان شبش محتاج باشد وجود ندارد»، تازه یارانه هم که می‌‍دهند. تصویر را دیدم و ناگهان یاد تمام دغدغه‌های فرهنگی و اجتماعی خودم افتادم، حقا که در چنین شرایطی چقدر احمقانه به نظر می‌رسیدند. لحظه‌ای و تنها لحظه‌ای خود را جای او تصور کردم و در همان یک لحظه چنان منفعل شدم که کنترل روانی خود را به کل از دست دادم. بی اغراق شاید اگر کسی آنجا نبود و غرورم اجازه می داد، می‌نشستم و یک دل سیر گریه می کردم.

وای که چه تجربه تلخی بود، در چند ثانیه دنیایم دگرگون شد، لحظه ای به رفتار‌های همراه با تکبّر و تبختر خودم و برخی همکارانم فکر کردم که گاهی با قیافه ای حق به جانب می‌نشینیم و رفتارهای این دست افراد را نقد می کنیم و بر آنان خرده می گیریم که چرا این می کنند و چرا آن نمی کنند.

برخی مسائل به سرعت برق و باد از مقابل چشمان عبور می کرد و بهت و حیرت همچون خوره ذهنم را می‌جوید، برخی مسائل و گرفتاری ها که برای خودم و اطرافیانم بسیار مهم است را به خاطر می آوردم و کم مانده بود ...، او را می‌دیدم که چگونه از ته مانده غذای ما در سطل آشغال شهرداری ارتزاق می کند و خودم و اطرافیانم را که تا دیروز فکر این بودیم کدامیک بیشتر می فروشند، اخراجیها یا جدایی نادر از سیمین!

یاد مسئولان می افتم که همه مشکلات از جمله مفاسد اقتصادی و فقر و …را به کل ریشه کن کرده اند و تنها مشکل موجود را فارسی نبودن جواب آزمایشات و نسخه های پزشکی می دانند و اخیراً به سخن‌فرسایی در باب آن روی آورده‌اند، انشاالله این آخرین مشکل را هم به خیر و خوشی حل کنند و همگی دور هم خوش باشیم،بگذریم…به قول شاعر «دریغا که فقر چه به آسانی احتضار فضیلت است…»


خیلی وقت بود به دلیل راحت تر بودن تبادلات مالی اینترنتی در پی این بودم که دو حساب بانکی در بانک های پاسارگاد و ملی باز کنم. اصلی ترین دلیلش هم امکان انتقال وجه بی درد سر اینترنتی بود که با کارت های عابر بانک دیگرم معمولا موفق به انجامش نمی شدم.

زمان گذشت و بالاخره پس از مدتها این دست و آن دست کردن به یکی شعبه بانک پاسارگاد در نزدیکی منزل رفتم. تنها پنج دقیقه به اتمام ساعت کاری آنها باقی مانده بود و من با علم به این مسئله تنها به هدف اطلاع از شرایط افتتاح حساب و خدمات اینترنتی وارد شعبه شدم. ، به محض ورود به سمت رئیس شعبه که مرد جا افتاده‌ای بود رفتم، پیش از سلام کردن من از جای برخواست و خوش آمد گویی کرد.

به او گفتم می دانم که به زودی تعطیل می کنید، فقط می خواهم شرایط فلان کار را جویا شوم، لبخندی زد و گفت تا زمان اتمام کار شما اینجا تعطیل نخواهد شد.  مرا به سمت یکی از باجه ها راهنمایی کرد و کارمندش نیز با رویی گشاده شناسنامه و کارت ملی مرا گرفت و خودش همانجا یک کپی از آن تهیه کرد. فرم های مربوط را هم پر کردم. القصه در عرض زمانی در حد ۱۰ دقیقه و شاید هم کمتر، کارم انجام شد و فردای همان روز پیامک اطلاع رسانی آماده بودن کارت عابر بانک را دریافت کردم.

چند روز گذشت و با همان ذهنیت به یکی از شعب بانک ملی رفتم. وارد بانک شدم نوبت گرفتم و نشستم. پس از حدود ۲۰ دقیقه نوبت من رسید و پشت باجه رفتم. جالب بود، شماره مرا خوانده بود اما حداقل حداقل چهار نفر دیگر پشت باجه بودند. هیچ کدامشان شماره نداشتند و در عین حالی که مشغول بگو بخند با کارمند عزیز پشت باجه بودند، کار بانکی خود را نیز انجام می دادند.

با کمی تلاش روزنه ای یافتم، خود را در میان دوستان حاضر به کارمند مذکور نشان دادم، سلامی عرض کردم و به او گفتم که می‌خواهم چه کنم. نگاهی اعورانه به من انداخت و گفت: «کپی کارت ملی و شناسنامه ات را داری؟» گفتم:«اصلشان را دارم». وقتی دستم را به سمتش دراز کردم تا شناسنامه و کارت را برای تهیه کپی به او بدهم، در حالی که یک دستگاه کپی بزرگ دقیقا پشت سرش بود، گفت: «برو بیرون از شعبه، از هر کدام یک کپی بگیر، وقتی برگشتی فرمهای مربوطه را از فلان باجه بگیر، همه آنها را که پرکردی، یک شماره از دستگاه نوبت دهی بگیر و منتظر باش تا مجدداً نوبت به تو برسد و کارت انجام شود».  اینها را به من گفت و مشغول انجام کار دوستانش شد. نمی‌خواهم بگویم مبهوت شدم که اگر بگویم بیراه گفتم، ما پوست کلفت تر از اینها بار آمده ایم و برخوردهای بدتر از این هم هیچ گاه برایمان غیر منتظره نیست. فقط مقایسه بود که کمی عذابم می داد.

خلاصه از شعبه خارج شدم و کپی ها را تهیه کردم و برگشتم. شلوغ تر شده بود، شماره گرفتم. کمی از شلوغی کمتر شد درست زمانی که تنها چند شماره به نوبت من مانده بود، علی رغم اینکه تمام کارمندان در جایشان حاضر بودند، بیش از ۲۰ دقیقه هیچ شماره ای به پشت هیچ باجه ای فراخوانده نشد. عاقبت طلسم شکست و نوبت رسید و پس از صرف زمانی حدودا یک و نیم ساعته موفق به انجام کارم شدم.

الغرض قصه دو کار مشابه در دو جای مشابه به شکل کاملا غیر مشابه به سر انجام رسید. پس از خروج از بانک یاد سالهای دور افتادم، سالهایی که در سلطان آباد از توابع شهرستان رباط کریم زندگی می کردیم، در یکی از معدود شعب بانکهایی که در آن زمان در آنجا وجود داشت، سوراخی در دیوار ایجاد کرده بودند تا کسانی که قصد پرداخت قبوض آب و برق و … دارند، وارد بانک نشوند و در سرمای زمستان و گرمای تابستان در صف های کمرشکن بایستند و عذاب بکشند. نمی دانم، شاید آنها هم چاره ای نداشتند و ازدحام مجبورشان می کرد اما همینقدر بگویم که به خدا قسم، من اگر چوپان بودم و گله گوسفندی داشتم، قطعا با گوسفندانم آن نمی کردم که اینها با مردم می کردند. فکر می کنم این روزها شرایط بهتر شده باشد اما ذهنیت ها قطعا تغییر نکرده اند.

کارمندان بانک های دولتی، هر چقدر هم ملزم به تکریم ارباب رجوع شده باشند، اما هنوز هم مشتری را در حکم مزاحمی می بینند که حکم افزایش حجم کار و بدبختی را برای آنان دارد. برای برخی از آنان مشتری حکم خرمگسی را دارد که به محض ورود یا باید فراری داده شود یا اینقدر بلا بر سرش بیاید که دیگر به آنجا رجعت نکند. حتماً احتیاج به گفتن هم نیست که مقصر آنها نیستند. این ذهنیت حاکم بر لایه های پایین بسیاری از دستگاههای دولتی است. نمی گویم همه بانک خصوصی شوند که در اقتصاد بیمار ایران نه امکان آن هست و نه چنین کاری درست است، حداقل اینکه به هر طریق ممکن این ذهنیت باید از این بانکها زدوده شود. به خدا مشتری خرمگس نیست! مشتری همانی است که مدیران شما برای جذب او و منابعی که در اختیار دارد له له می زنند و صبح تا شب آنتن تلویزیون را به شکل سرسام آوری از آگهی های اغواکننده برای قرعه کشی ها پر کرده اند. آنهایی که دست اندر کار و مدیرند باید بدانند که با این ساختار و با این ذهنیت لایه های پایینی، تمام تلاشهای آنان در لایه های بالایی حکم آب در هاون کوبیدن دارد، مشتری جهنم، برای بهره وری اقتصادی خودتان این ذهنیت را تغییر دهید. مطمئن باشید کسانی که در بانکهای خصوصی قربان صدقه مشتری می روند و تحویلش می گیرند، عاشق چشم و ابروی او نیستند، آنها هم به درستی و طبق اصول حرفه ای به دنبال بهره وری اقتصادی هستند…بگذریم غرض گفتن قصه بود که گفتیم، یا حق.


آهسته می گوید: "زندگی رو می بینی چه شکلی شده؟”

اهمیت نمی دهم و به راهم ادامه می دهم، وقتی کمی نزدیکتر می شوم و کم کم می توانم چهره ناآشنایش را در تاریکی شب ببینم، پکی عمیق به سیگارش می زند و ادامه می دهد: "صبح کله سحر از خواب پا میشیم و می زنیم بیرون و کار می کنیم تا شب، شب که شد برمی گردیم و از فرط خستگی می افتیم و بی اختیار می خوابیم تا صبح و با شروع روز بعد بازم همون بساط دیروز و ادامه همون حکایت همیشگی…!”

مثل خوابزده ها از اینکه در خیابان و به ناگهان کسی مرا خطاب قرار داده و درد دل می کند شکّه شده‌ام، او را نمی‌شناسم اما چهره اندوهگینش توجهم را جلب می کند. نمی توانم خودم را بی تفاوتی بزنم و عبور کنم. پس از اینکه اطمینان می یابم که طرف صحبتش نه در و دیوار و نه خودش، بلکه من هستم، ازو می پرسم که کجا کار می کند، نام محل کارش را می گوید؛ چنان که گویی داغ دلش تازه شده باشد، آهی جگرسوزی از ته دل می کشد و ادامه می دهد: "تصور کن با این وضعیت کار که هیچ چی از زندگی دستگیرت نمی شه، دو ماه حقوقت رو هم نداده باشن، تازه اسفند رو هم معلوم نیست که بدن یا ندن.”

از شرایط کار می گذرد و به کارفرما می رسد، می گوید آنها را ملزم کرده تا روز ۲۸ اسفند در محل کار حاضر شوند، پس از گفتن این جمله، با تمامی وجودش و با بغضی غریب که صدایش را احاطه کرده از من می پرسد: "می دونی این یعنی چی؟”

هنوز از آن انفعال اولیه خارج نشده ام، مردد می‌مانم که چه جواب بدهم، قبل از اینکه جوابی بیابم، ادامه می دهد: "یعنی ما حتی روز چهارشنبه سوری هم  که همه شما ها آتیش روشن می کنید(!) باید سر کار باشیم! تا چهار روز بعدشم باید بریم تو اون سگدونی…”

به دوراهی می رسیم و لاجرم بدون خداحافظی از هم جدا می شویم. می رود اما پژواک صدای بغض آلودش هنوز آزارم می دهد. انگار که تلنگری باشد. پسرک سنی نداشت که اینگونه از زندگی گله می کرد. اینقدر بچه بود که در میان آن همه بدبختی که می گفت، مهمترین ناراحتی‌اش این بود که روز چهارشنبه سوری نمی تواند آتش روشن کند!

او می رود و من یاد ساده لوحی خودمان و پندار بلاهت‌آمیز بعضی‌ها می افتم که تمامی مشکلات جوانان را منحصر به اشتغال و ازدواج می دانند و شاغلان و متاهلان را لابد ساکنان بهشت برین!


ساعت از یازده شب گذشته و من به همراه دوستم مجید، بالاتر از میدان ونک ایستاده ایم و منتظریم تا از انبوه ماشین‌های عبوری یکی مسافر کش باشد، یا اینکه احیاناً یکی در آن سرما دلش بسوزد و سوارمان کند، هدف باغ فردوس، کمی بالاتر از پارک‌وی است. قرار است ساعت ۱۲ آنجا باشیم و فیلم «جدایی نادر از سیمین» را در سانس فوق العاده و البته بدون بلیط(!) تماشا کنیم.

علی رغم اینکه پایین تر از میدان ونک در مقایسه با شلوغی روز، بسیار بسیار خلوت است، اما در بالای میدان به طرز مشکوکی بار ترافیکی سنگینی به وجود آمده است.

هوا سرد است و انتظار طبعاً سخت. سرمای هوا و نبود مسافر‌کش و نهایتاً کنجکاوی سبب شد تا در صدد فهمیدن علت آن ترافیک نامانوس برآییم. کار سختی نبود، کمی بالاتر رفتیم و دیدیم که به فاصله حدوداً ۳۰۰ یا ۴۰۰ متری از میدان یک پست ایست بازرسی برقرار است. به نظر می رسید که افراد بازرسی کننده از نیروهای ناجا نباشند. حدوداً بیش از نیمی از اتومبیل ها را کنار کشیده و کاملاً می گشتند، به دلیل زمانبر بودن پروسه بازرسی، ترافیک نیمه سنگینی قبل از محل استقرار آنها به وجود آمده بود.

پس از فهمیدن علت ترافیک، به جای اولیه خود برگشتیم و مجدداً منتظر ماشین شدیم. پس از مدت زمان کوتاهی یک اتوبوس سر رسید، متاسفانه به قدری شلوغ بود که علی‌رغم توقف خارج از ایستگاه و نوعدوستانه راننده و سرمای استخوانسوز هوا، از خیرش گذشتیم و سوار نشدیم. دقیقاً در زمانی که اتوبوس به هوای سوار کردن ما و یکی دو نفر دیگر توقف کرده و میدان دید نیروهای ایست و بازرسی را مسدود کرده بود، یک سواری پراید به طوری که توسط نیروهای گشت دیده نشود، پشت سر اتوبوس یعنی دقیقاً در پیش پای ما دو نفر توقف کرد، داخل ماشین از مکان استراتژیک ما کاملاً قابل رویت بود. سرنشین‌ها دو جوانک بودند، در تاریکی شب چندان قابل تشخیص نبود اما انگار تازه پشت لبشان سبز شده بود، حدوداً ۱۷-۱۸ ساله به نظر می رسیدند. ظاهری متداول و مطابق سلیقه جوانهای امروزی داشتند، یک آهنگ «اجغ وجغ» هم با صدای بلند از باندهای ماشینشان در حال پخش بود.

پس از اینکه پشت خاکریز اتوبوس شرکت واحد پناه گرفتند، در اولین حرکت، به صورت ضربتی صدای ضبط را تا حد خفگی کم کردند، استرس و دلواپسی را به خوبی می شد از چشمانشان خواند، کمی با هم صحبت کردند، معلوم بود ایست بازرسی را دیده اند و ایستاده اند. اتوبوس راه افتاد و حصار استتارشان از بین رفت. پس از کمی صحبت و چاره‌جویی، چشمان راننده جرقه ای زد، انگار که راه چاره‌ای یافته باشد، به ناگهان –لابد همچون پروفسور بالتازار و «یافتم!»گویان- داشتبورد را باز کرد و به سرعت یک تسبیح از آنجا برداشت و به دست کنار دستی خودش داد و در میان خنده‌های ناشی از بهت و حیرت ما ماشین را روی دنده گذاشت و حرکت کرد.

آنها رفتند و ما خیلی به آنها خندیدیم، شاید یک واکنش عصبی بود، نمی دانم، شاید هم از حیث اینکه نمی دانستیم چه باید بکنیم دم‌دستی ترین گزینه را انتخاب کرده و به خندیدن مشغول شده بودیم. دلیل خنده را واقعاً نمی دانم اما این ماجرا هر چه بود، خنده دار نبود.

همین! داستان تمام شد. دنبال پیام اخلاقی و اجتماعی در این ماجرا نگردید. اگر منتظرید این قضیه را ببندم به برخی وقایع و تجربیات دیگر و مجموعه آنان را مثلاً به نفاق پروری و متزور بار آوردن آدمها ربط بدهم، کور خوانده اید، عمراً اگر چنین کاری کنم، اگر دوست دارید خودتان قضاوت کرده و نتیجه گیری کنید که در خانه اگر کس است، یک حرف بس است!