تبلیغات
شب کویر - مطالب گاه‌نوشته‌ها

شب کویر

گاه‌نوشته‌های عباس رضایی ثمرین

همیشه فکر می‌کردم این روزها، هر چه تکنولوژی فراگیرتر می‌شود، طیف‌های متفاوت‌تری از افراد وارد شبکه‌های اجتماعی مجازی می‌شوند و تصویر کاریکاتوری جامعه در آینه این شبکه‌ها به مرور تصحیح می‌شود و برآوردهای برخواسته از آنها به واقعیّت فضاهای اجتماعی نزدیک‌تر می‌شود.
در سه-چهار روز گذشته این تصورم عمیقاً‌ دچار چالش شده است؛‌ با نزدیک شدن عید قربان،‌ جنبش‌های عجیب و غریبی در فیس‌بوک و برخی فضاهای مشابه، در حمایت از گوسفندان و احشام به وجود آمده و خیلی‌ها به طرز عجیب‌و‌غریب‌تری به این جنبش‌ها پیوسته‌اند و مدام عکس‌ها و دلنوشته‌هایی را در اعلام انزجار از مراسم عید قربان و قربانی‌کنندگان گوسفندان بی‌گناه، هم‌خوان می‌کنند.  برخی از حد تذکر و انتقادهای معمول هم فراتر رفته و به مرثیه‌سرایی برای ببعی‌ها روی‌آورده‌‌اند، مرثیه‌هایی که از فرط پرسوز و گدازی، تن آدمی را می‌لرزاند و گوشه‌هایی از جگرش را به طرز فجیعی خراش می‌دهد.
این نمونه به عنوان مثال بخوانید؛« امروز عید قربان است . روزی که صدها هزار نفر از خانه‌ی خدا به خانه‌ی خود بر می‌گردند و در راه بازگشت، صدها هزار بی‌گناه را به مسلخ می‌کشانند، دستاورد یک سفر معنوی گرفتن جان و ریختن خون یک جاندار است؛ دست و پایشان را مانند زبانشان که از اول بسته بود می‌بندند، در میان شادی و همهمه‌ی دوست و همسایه بدن لرزان از ترسشان را به زمین می‌کوبند ، گلوی پر از بغضشان را می‌پیچانند و خرخره‌شان را می برند تا نگاه وحشت‌زده و سراسر دردشان را در حدقه‌ی چشمانشان قاب بگیرند و چند ساعتی بر کف زمین یا آویزان به جایی یا در تشتی پر از خون به نمایش کودکان بگذارند. باشد که وجدان آنها نیز نسبت به درد و رنج دیگران بی حس شود!»
می‌گویند «جوگرفتگی» مرضی است که از «گازگرفتگی» و حتی «سگ‌گرفتگی‌» هم بدتر است، کاری به درستی یا نادرستی این حرف ندارم اما خداوکیلی یکی نداند فکر می‌کند، لحظه وقوع جنایت هولوکاست است که اینگونه در این پاراگراف شرح داده شده که به جان نگارنده، حتی عشاق اسطوره‌ای ادبیات کهن فارسی هم لحظه هجران را هرگز نتوانسته‌اند اینچنین تکان‌دهنده و تاثیرگذار روایت کنند.
خلاصه اینکه جنبش حمایت از ببعی‌ها در چند روز منتهی به عید قربان،‌ به طرز عجیبی در فیس‌بوک فراگیر شد، به طوری‌که امروز خیلی‌ها از ترس طرفداران حقوق ببعی‌ها، جرات نکردند در صفحه شخصی خود عید قربان به دوستان تبریک بگویند. چالشی که می‌گفتم، اینجاست که برایم به وجود آمده؛ اگر شبکه‌های اجتماعی مجازی معیار خوبی برای قضاوت در باب فضاهای اجتماعی واقعی باشند، اصولاً در حال حاضر،‌ جمعیت قابل توجهی از مردم جامعه باید گیاه‌خوار باشند. تصدیق بفرمایید، کسی که اینچنین از کشته شدن گوسفندان بی‌گناه در عید قربان رنجیده می‌شود، نمی‌تواند در روزهای دیگر هم به کشته شدن آنها و نظائرشان همچون گاو، راضی باشد. از طرف دیگر امروز و در برخوردهای رودررو، بسیار دیدم افرادی را که هنوز عید قربان را یکدیگر تبریک می‌گویند که این‌هم طبعاً با انزجاری که این یکی‌-دوروزه از این مناسبت در شبکه‌ مجازی ابراز شده بود، نمی‌توانست مطابقت داشته باشد، انگار هنوز خیلی مانده تا شبکه‌های اجتماعی مجازی، آینه خوبی برای جامعه ما باشند…
از این بحث اگر بگذریم که بخش‌هایی از آن با شوخی و اغراق هم همراه بود، نکاتی هست که به طور جدی باید مورد توجه قرار گیرند. اول اینکه اینگونه «جوگرفتگی‌»ها فارغ از محتوایشان با توسعه‌یافتگی رابطه عکس دارند. تا می‌توانیم باید از همراهی کورکورانه مردم با هر موجی مقابله کنیم. هفته گذشته حرکت زشت ولی نه چندان مهمی از دو بازیکن فوتبال سر زد و موج ساخته شده در پی آن، هم در عرصه رسمی و هم در عرصه عمومی، چنان فراگیر شد که موضوعات فوق‌العاده مهمی همچون ماجرای سه هزار میلیارد و استیضاح نافرجام وزیر اقتصاد را به طور کامل بلعید. حالا هم حرف من این نیست که احتمالا هیچ کس نباید از نحوه برگزاری مراسم عید قربان یا خشونت غیرقابل توجیه علیه حیوانات، انتقاد کند، نه بحث بر سر همراهی نیندیشیده و کورکورانه با یک موج است. اگر کسی برای کنش خود فلسفه داشته باشد و هر ابراز موافقت یا مخالفتش، پشتوانه منطقی و تئوریک داشته باشد، هیچ مشکلی نیست، مشکل زمانی به وجود می‌آید که خیلی‌ها تنها در اثر «جو» وارد بازی می‌شوند، صبح تا شب گوشت قرمز می‌خورند اما در عین حال برای کشته شدن گوسفندان عزا می‌گیرند. این همان جوی است که اگر یادتان باشد زمان مرگ استیو جابز هم خیلی‌ها را گرفت، همان که خیلی موقع‌های دیگر هم خیلی‌ها را گرفته و می‌گیرد.
نکته دوم اما در باب رواداری و تحمل عقیده مخالف است. روزی که حتی فقط یک‌نفر از گفتن عقیده خود در یک جمع بترسد، روز به صدا در آمدن زنگ‌ خطر برای ماست. خاطرم هست که در روزهای منتهی به انتخابات ۸۸ با خود آرزو می‌کردم، که ای کاش فضای جامعه هم از حیث اکثریت و اقلیت، هم‌رنگ‌و‌بوی شبکه‌های مجازی باشد، امروز که برخورد بعضی‌ فیس‌بوکی‌ها را با عید قربان و تبریک‌گویندگان آن دیدم، عمیقاً آرزو کردم ای کاش فضای جامعه از حیث رواداری و تحمل عقیده مخالف، هرگز مثل شبکه مجازی نباشد…


«فرزاد بیا پایین! فرزاد…زود باش، بیا پایین، همین الان…با توام فرزاد زود باش»، با تمام وجود فریاد می‌کشد، صدایی خسته دارد، به نظر می‌رسد حداقل بالای شصت را داشته باشد. مدام دکمه آیفون را فشار می‌دهد، همزمان فحاشی می‌کند و لگدهای محکمی را حوالی دربی می‌کند که انگار باز است.

مشغول خواندن مطلبی هستم که صداها حواسم را پرت می‌کند. خانه ما کلنگی و اتاق من مشرف به پنجره‌ای است که رو به کوچه باز می‌شود. از همین روست که صدای بیرون هر چقدر هم ضعیف باشد، به وضوح در داخل اتاق شنیده می‌شود؛ گوشم را تیز می‌کنم، به هوای اینکه مثل خیلی از مواقع دیگر، دعوایی معمولی اتفاق افتاده، سعی می‌کنم بی‌تفاوت باشم، اما فریادها ادامه‌دار می‌شود.

داد می‌زند و شخصی به نام فرزاد را صدا می‌کند. فرزادی که از قرائن بر می‌آید همسایه دیوار به دیوار ماست، اما من نمی‌شناسمش. به طور متناوب هر چند بار که دکمه آیفون را فشار می‌دهد، لگدی هم حواله دربی می‌کند که باز است. صدای کوفته شدن درب به دیوار و فریادهای فرزاد…فرزاد و فحش‌های بعضاً «خوار و بار» به کلی حواسم را پرت می‌کند.

«بیا پایین،‌ امروز اومدم یا تو رو بکشم یا خودمو، دِ زود باش بیا پایین، فرزاد…، …، …، یه دقیقه بیا پایین کارت دارم».

در گیرودارِ داد و فریاد پیرمرد و فحش‌های «ک» داری که مدام حواله دشمن فرضی می‌کند، صدای زنانه‌ای از آنطرف آیفون می‌گوید:«فرزاد خونه نیست».

پیرمرد با عربده پاسخ می‌دهد: «می‌دونم که هست! در بازه، امّا من نمی‌خوام بیام تو، بهش بگو بیاد پایین…فرزاد با توام بیا پایین، خونه زندگی آدم یه شرافت و حرمتی داره، من نمیخام پامو بذارم تو خرابه‌ت، خودت بیا پایین زود باش!»

نه اینکه موقعیت خیلی تکان دهنده باشد، نه، من هم چندان متاثر نیستم، زندگی در جنوب شهر آدم را نسبت به اینگونه صداها و قیل‌وقال‌ها بی‌تفاوت می‌کند. هر چقدر هم تکان دهنده باشد، فرقی ندارد، انگار که آدمی روئین‌تن شده باشد.

سعی می‌کنم دوباره تمرکزم را جلب مطلب پیش رویم کنم و مطالعه را ادامه بدهم که همسایه دیگرمان که پیرزنی است و از قضا خانه او هم پنجره مشرف به کوچه دارد، از پیرمرد شرح ماوقع را می‌پرسد.

منتظرم چند تا از فحش‌های آب‌دارش را حواله او هم بکند که ناگهان صدایش آرام می‌گیرد. با صدایی خش‌دار می‌گوید:‌ «ببخشید تو رو خدا، من اهل عربده‌کشی و بی‌آبرویی نیستم اما دیگه جونم به لبم رسیده، چند تا بچه تربیت کردم،‌ همه‌شون به جایی رسیدن، واسه خودشون کسی شدن، اما نمی‌دونم این عوضی چرا اینطوری شد.»

عجب… هر آنچه از داد و فریاد و عربده و فحش و … شنیده بودم، از زبان پدری بود خطاب به پسرش. مجدداً توجهم جلب صحبت‌های کوچه و البته چشم‌هایم از تعجب گرد می‌شود.

صحبت‌هایش را ادامه می‌دهد و به طور متناوب هر چند کلمه که با همسایه حرف می‌زند، فریادی هم به سمت خانه پسرش می‌کشد و او را صدا می‌کند. نگاهم کمی عوض می‌شود؛ اگر تا کنون تصورم این بود که مثلاً طلبکاری به خانه بدهکارش مراجعه کرده و دعوا بر سر همچه مسئله‌ای است، از این به بعد احساس می‌کنم که شاید دعوایی خانوادگی رخ داده و به همان دلیل پیرمرد اینگونه نسبت به پسرش تندی می‌کند. هر چه باشد اما بر خلاف همیشه کنجکاو می‌شوم و دوست دارم ته‌توی قضیه را در بیاورم.

مدام از فرزندهای دیگرش می‌گوید و خوبی‌های آنها و مدام از این یکی گلایه می‌کند. تند و تند حرف می‌زند و به پیرزن توضیح می‌دهد، پیرزن به او می‌گوید که شاید تقصیر زنش باشد، اما او قبول نمی‌کند، از عروسش دفاع می‌کند، می‌گوید:«عروسم گله، هر چی می‌کشم از دست خود نامردشه».

همچنان منتظرم علت دعوایشان را بگوید که ناگهان بغض می‌کند و می‌گوید: «بابا! دلم براش تنگ شده، می‌دونی از کی تا حالا ندیدمش؟». این را می‌گوید و بغضش می‌ترکد و دوباره رو به خانه پسر می‌کند و با گریه سوزناکی داد می‌زند: « فرزاد، کثافت، دو دقیقه بیا پایین، کاریت ندارم بچه، فقط میخام یه دقیقه ببینمت، فقط می‌خوام ماچت کنم پفیوز…». های های می‌گرید، مرتب پسرش را صدا می‌کند، فحش می‌دهد و ضجه می‌زند.

افکارم دچار تشویش می‌شود، نمی‌فهممشان، نه او را که اینگونه بی‌ادبانه اما دردمندانه ابراز دلتنگی می‌کند و نه پسرش را که از سنگ صدا در می‌آید و از او نه. مجاب می‌شوم که نگاهی به کوچه بیندازم و چهره‌اش را ببینم. درب را می‌گشایم. حدسم در مورد سن و سالش درست بود؛ پیرمردی است حدودا هفتاد ساله، اما تصورم در مورد شخصیتش اصلا درست نبود؛ ظاهر موجّهی دارد و آدم متشخصی به نظر می‌رسد. در مقابل درب باز خانه پسرش نشسته و گریه می‌کند. چند دقیقه‌ای به همین منوال می‌گذرد. بلند می‌شود، نگاهی از سر تا پا به من می‌اندازد و به خاطر سروصدا و ایجاد مزاحمت عذرخواهی می‌کند، از پیرزن همسایه حلالیت می‌طلبد و می‌رود. همچون شکاری که تیر خورده باشد، خسته و زخمی و آرام دور می‌شود…

حتی بعد از رفتنش هم خبری از فرزاد نمی‌شود، انتظار داشتم حداقل برای اینکه مطمئن شود پیرمرد رفته، سرکی بکشد، از درب یا حداقل پنجره، اما نه، خبری نیست…

گیج‌گاهم تیر می‌کشد، چشمانم سیاهی می‌رود،‌ انگار آن روئین‌تنی که گفتم بعد از مدت‌ها زندگی در اینجا به دست آمده، به شدت دچار خدشه شده، هنوز فریادهای بغض‌آلودش، در گوشم می‌پیچد، خصوصاً آنجا که گفت: « دو دقیقه بیا پایین، کاریت ندارم بچه، فقط میخام یه دقیقه ببینمت، فقط می‌خوام ماچت کنم…». او رفت و من به زندگی فکر می‌کنم؛ چقدر می‌ترسم از تکرار این جمله معروف با خودم که شاید زندگی تنها همین باشد…که کاش اصلاً نباشد اگر قرار است همین باشد…


ه خاطره و بعدش یه تبریک؛‌ یادمه سال گذشته رفته بودم یه گزارش میدانی از عریضه‌نویس‌های پاستور بگیرم، یکی‌شون رو نشون کردم و رفتم طرفش، خودمو معرفی نکردم و گفتم یه عریضه برام بنویسه. از مشکلاتم پرسید، گفتم بیکارم، بنویس یه وام بهم بدن که بزنم به یه زخمی. یه داستان ساختگی از مریضی پدر و وضعیت نابه‌سامان مالی خودمون گفتم که از فرط سوزناکی، طرفش آه از نهادش بلند شد، همش اون داشت سوال می‌پرسید، که یهو من گفتم: «حاجی این عریضه‌ها فایده‌ هم داره؟». گفت: «حداقلش اینه که فردا دم انتخابات که این خبرنگارا اومدن باهات مصاحبه بگیرن، این نامه رو نشون میدی و میگی من نامه نوشتم اما دولت رسیدگی نکرد،‌ شرکت نمی‌کنم!»، از استدلالش خوشم اومد، کیفور بودم از اینکه فرصت مناسبی پیش اومده که بگم خبرنگارم و بقیه صحبت‌ها رو سوق بدم به یه سمت دیگه، بهش  گفتم: «تا حالا خودت با کسی مصاحبه کردی؟»، به چشمام زل زد و گفت:«با کی، با این خبرنگارا؟ اینا همه‌شون حرومـ… هستن، بترس از این … و … و …!»، از خیر معرفی خودم گذشتم…

روز خبرنگار به همه همکاران و دوستان عزیزم مبارک


بچه که بودم، ماه محرم‌ که می‌شد، بابا همیشه منو با خودش می‌برد تو این هیئت عزاداری‌‌شون. اونجا وقتی روضه می‌خوندن، کلاً نگاهم به بقیه بود و رفتاراشون رو ورانداز می‌کردم، اقتضای بچگی بود دیگه. نگاه می‌کردم ببینم کی داره گریه می‌کنه، کی داره‌ الکی فیگور گریه میاد، کی چجوری گریه می‌کنه و قس علیهذا. یادمه همیشه وقتی روضه حضرت عباس می‌خوندن و قصه به مرگ برادر و این حرفا می‌کشید، بعضی‌ها خیلی بدجوری گریه می‌کردن. طوری که واسه آدم سوال ایجاد می‌کرد. از بابام که می‌پرسیدم، می‌گفت مثلا فلانی و فلانی برادرشون اخیراً یا قبلاً فوت کرده، اینا کمرشون شکسته(!) واسه اونه که اینطوری گریه می‌کنن. تعجب می‌کردم و قانع نمی‌شدم. اساساً درک درستی از شکستگی کمر آدمایی که صاف صاف راه می‌رفتن نداشتم. «رحیم» داداشِ بزرگ ما بود. مورد احترام اقوام بود. آدم با اخلاق و مردم‌داری بود. در حدی که یه جورایی هرجا تو جمع‌های نزدیکان و آشنایان ما رو نمی‌شناختن، با اسم اون خودمون رو معرفی می‌کردیم؛ مثلاً می‌گفتیم ما داداشِ رحیم هستیم. کلاً آدمی بود که می‌شد تو مشکلات بهش تکیه کرد، عصای دست بابا بود. امید روزای پیریش بود. هر وقت بابا دلش از دست ما می‌گرفت، می‌رفت پیش اون زیرابمون رو می‌زد. هر چند که اون هیچ وقت به روی هیشکی نمی‌آورد. همیشه آرزوی بابا این بود که خدای‌نکرده یه روزی اگه رفت، رحیم زیر تابوتش رو بگیره. خلاصه بگم با اینکه چندان زود به زود نمی‌دیدیمش اما خیلی بهش وابسته بودیم. یه چیزی تو مایه‌های  حسی که بچه‌ها در مورد بعضی‌ها دارن و در کنارشون احساس امنیت و اعتماد به نفس می‌کنن و تصورشون اینه که در کنار اون آدمها کسی جرات نمی‌کنه بهشون چیزی بگه.


- آقا سلام، دو تا کباب و یه گوچه چقد میشه؟

-          بازم تو اومدی؟

- (با کمی مکث) میگم دو سیخ کباب و یه گوچه چقد میشه؟

-          سه هزار تومن!

- چرا سه هزار تومن؟

-          اَی بابا! پرسیدن داره؟ دو هزار و چهارصد پول دو تا کبابت میشه، ۶۰۰ هم پول گوجه و نون!

- اگه گوجه نخوام چی، چقد میشه؟

-          دو هزار و هشتصد تومن!

- خب آخه چرا، دو هزار و پونصد حساب کن دیگه…

-          برو بابا، تو حداقل چهارتا نون می‌خوری، تو این وضعیت گرونی نون، چرا باید دوهزار و پونصد حساب کنم؟

- دوهزار و پونصد نمیدی؟ به خدا ندارم، بده دیگه…

-          “دهن‌سرویس” تو نداری؟ خودم دیدم دیروز اینجا یه تُن بار خالی کردی، واسه چی دروغ میگی؟

- خداحافظ…

-          به سلامت آقا!

بعضی صحنه‌ها تو زندگی هستن که وقتی می‌بینی‌شون، دقیقاً مثل این می‌مونه که تو روانِ تو دینامیت کار گذاشتن و تو اون لحظه خاص چاشنی اونو به کار می‌ندازن و…همه چی میره رو هوا.

قد بلند و اندام رشیدی داشت، دستان پینه بسته و لباس‌های فوق‌العاده کثیفش نشون می‌داد که حرف صاحب مغازه در مورد باربر بودنش چندان بیراه نیست. عجیب بود که موهای ژولیده و سر و صورت چرکش باعث چندش نمی‌شد، بلکه فقط ترحم آدم رو جلب می‌کرد. شاید به خاطر لحن مظلومانه و شرمی بود که آدم تو صداش حس می‌کرد. کاری ندارم که صاحب مغازه حق داشت یا نداشت، راست می‌گفت یا نمی‌گفت، طرف واقعاً پول کافی نداشت یا دروغ می‌گفت، اما هر لحظه که مکالمه این دو نفر بر سر قیمتِ دو سیخ کباب و یک گوجه ادامه پیدا می‌کرد من صدای شکستن یک مرد رو بیشتر و بیشتر می‌شنیدم. صدایی که موقع خروج اون از مغازه،‌ مثل یه غرّش کرکننده و گوش‌خراش تا عمق وجودم جریان پیدا کرده بود. دیدن تحقیر یه مرد تجربه تکان‌دهنده‌ای بود. هنوز نوع خداحافظ گفتنش و ناامیدی و مظلومیّتی که تو صداش موج می‌زد، با جزئیات تمام تو ذهنمه؛ انگار در هر لحظه چندین و چند بار جلوی چشام خداحافظی می‌کنه و مظلومانه از در خارج میشه…

***

آره حق با شماست، یه جورایی نوشته ناتمومه، آخه این داستان هنوز واسه من تموم نشده، شاید بعد از چند روز که روزمرّگی و بی‌تفاوتی مدنی(!) باعث شد که داستان برام تموم بشه، اومدم اینجا و این نوشته رو هم تکمیل کردم. طبعاً میشه اون موقع چندتا پیام سیاسی و اجتماعی هم چاشنی کار کرد! حتی میشه پاسخ این سوال رو هم داد که چرا من هیچ کاری نکردم و مثلاً نرفتم هزینه رو تقبل کنم و جلوی تحقیر اونو بگیرم…بگذریم.