تبلیغات
شب کویر - مطالب گاه‌نوشته‌ها

شب کویر

گاه‌نوشته‌های عباس رضایی ثمرین

یک/ نماینده ورزقان که اخیراً در تصادف جاده‌ای، همه اعضای خانواده‌ش رو از دست داده، یکی دو روز پیش از این اتفاق، مصاحبه‌ای کرده و نامتوازن بودن روند بازسازی روستاها را مورد انتقاد قرار داده بود. او گفته بود در بعضی روستاها که کانکس‌ توزیع شده ، کار بازسازی خانه‌ها هم به اتمام رسیده اما در بعضی روستاهای دیگر، نه کار بازسازی به جایی رسیده و نه هیچ کانکسی به مردم زلزله‌زده‌ داده شده است.

مهم‌ترین بخش حرف‌های دهقان اما این نبود، به زعم من مهم‌ترین بخش مصاحبه این بود که او از مردمی که خانه‌هاشان ساخته و تحویل‌شان شده است، عاجزانه خواهش کرده بود که اجازه بدهند کانکس‌هایِ تحتِ اختیارشان منتقل و به مردمِ همچنان‌چادرنشینِ روستاهایِ مجاور تحویل شود. این یعنی اینکه بعضی از مردمی که خانه‌هاشان ساخته شده و به درون خانه‌هاشان رفته‌اند، کانکس‌هایی که قبلا گرفته‌اند را به زلزله‌زده‌هایی که هنوز خانه‌ ندارند،‌ نمی‌دهند. توجه فرمودید؟ این رفتار نه از من‌وشما که به دلیل اینکه کنار بخاری لم‌دادیم، احتمالاً زلزله‌زده‌ها را درک نمی‌کنیم، بلکه از فرادی که خودشان مصیبت‌دیده‌اند و درد چادرنشینی در سرما را چشیده‌اند، سر زده است…

دو/ همان روزهای اول پس از حادثه که به ورزقان رفته بودم، در یکی از روستاها با پیرزنی هم‌کلام شدم. بعد از تعارف‌های معمول و تشکر از مردم به خاطر ارسال کمک‌های انسان‌دوستانه، شروع به درد دل کرد و حرف‌هایی زد که در نوع خودش جالب بود. از مردمی که خودشان راساً اقلامی را تهیه و به روستاها می‌روند گلایه کرد که چرا همان اول جاده روستا هرچه دارند را توزیع می‌کنند و به فکر کسانی که کمی دورترند یا زود نمی‌توانند خودشان را به جاده برسانند، نمی‌کنند. پیرزن علاوه‌براین گفت که جوان‌ترها و قوی‌ترها به محض ورود هر محموله کمکی، چنان عرصه را بر امثال او تنگ می‌کنند که معمولاً چیزی گیرش نمی‌آید و دست از پا درازتر به چادرش که در نقطه‌ای دور از جاده قرار دارد، بر می‌گردد. این توضیح لازم است که این گفت‌وگو زمانی انجام می‌شد که بیشتر از یک هفته از زلزله می‌گذشت و شُک اولیه پس از حادثه -که مدیریت رفتار آدم‌ها را سخت می‌کند-، طبیعتا رخت بربسته بود، نیازهای اولیه از جمله خوراک نیز –حداقل در آن روستا- به حد اشباع رفع شده بود….

سه/ در همان روزها، در یکی از روستاهای زلزله‌زده به یک جوان محلی که با نیسان خودش برای رساندن کمک آمده بود برخوردم، محتوای قوم‌گرایانه حرف‌هایش ترغیبم کرد که دقایقی با او هم‌کلام شوم، چون به زبان آذری صحبت می‌کردم توانستم اعتمادش را جلب کنم، بحث از بازی بعدی (در زمان گفت‌وگو) تراکتورسازی شروع شد که به گفته او هواداران تراکتورسازی قرار بود با رخت مشکی عزا در آن حاضر شوند و شعارهایی را در انتقاد از تلویزیون و دولت سردهند. پس از انتقاد از پخش خنده‌بازار در تلویزیون در شب حادثه و تعمیم این اشتباه به همه فارسی‌زبان‌ها، به من گفت که اگر فارس‌ها دست از سر ما بردارند و رهایمان کنند، ما ترک‌ها خودمان همه این روستاهای زلزله‌زده را خواهیم ساخت…

چهار/ به عنوان کسی که پس از زلزله به انعکاس اخبار و اوضاع منطقه حادثه‌دیده اهتمام داشتم و دارم –و حتی به دلیل آن مورد انتقاد بعضی از دوستانم قرار گرفتم که جوگیر شده‌ام- فقط خواستم بگویم که در کنار همه انتقادات به حق و به‌جایی که در مورد سوءمدیریت دولتی‌ها و روند کند بازسازی منطقه مطرح می‌شود،‌اینگونه ناهنجاری‌های رفتاری را هم نباید از نظر دور داشت. چنانکه اگر روزی دولت و مراجع ذیصلاح هم در حوادث مشابه -به فرض محال-  مثل ساعت به وظایف خودشان عمل کنند، حتماً این دست سوءرفتارها، مدیریت همه‌جانبه بحران را غیرممکن خواهد ساخت.


به این فکر می‌کنم که چطور بعضی از دوستانم در جریان خشونت عریان و تکان‌دهنده‌ای که این روزها در غزه در حال اتفاق افتادن است، هم‌ارز با محکوم کردن اسرائیل، حتماً چهار فحش و بدوبیراه هم نثار حماس و گروه‌های فلسطینی می‌کنند. گیریم که در جریان حملات اخیر به غزه،‌ حماس هم مقصر بوده باشد – که لابد هست- ، هم‌سنگ دانستن کاری که از حماس سر زده با این حجم جنایت‌های غیرانسانی اسرائیل درست است؟ بعد اصلاً این چه رسمی‌ست که هر که خواست از مظلوم حمایت کند، ما بپریم وسط دعوا و نرخ تعیین کنیم و سیخونک بزنیم که آآآآآآآآی کجای کارید که حماس خودش کرم می‌ریزد؟

من واقعا نمی‌دانم که در بحبوحه مرگ مظلومانه این همه کودک و زن و مرد غیرنظامی و بی‌گناه و احتمالاً بی‌ارتباط با حماس و در شرایطی که حتی رسانه‌های کشورهای حامی اسرائیل هم، جنایت‌های این سفاک‌ها را به شدت انعکاس می‌دهند، «کاسه داغ‌تر از آش» شدن ما چه توجیهی دارد، صِرفِ حمایت ایران از حماس، دلیل خوبی هست برای اینکه ما با موضع‌گیری‌مان عملاً جنایت به این بزرگی را موجه جلوه‌ دهیم؟

من فکر می‌کنم که بدون اغماض اسرائیل شرم‌آورترین و ننگین‌ترین تجربه تاریخ-حداقل جدید- بشریت است،‌ ضمناً آنهایی که در وانفسای قتل و خون و مصیبت، اهل موشکافی و ریشه‌یابی‌اند و ریشه حملات اسرائیل را در شیطنت‌های گروه‌های فلسطینی می‌دانند، خوب است به ریشه شیطنت‌های گروه‌های فلسطینی مثل حماس هم فکر کنند، به محاصره چندین ساله غزه، به شدیدترین فشارهایی که به مردمش‌ دراین سالها وارد شده، به اینکه آنها برای وارد کردن غذا و دارو هم باید هزارجور حساب پس بدهند و اجازه‌اش ندارند، به سرنوشت کاروان‌های کمکی ارسالی از کشورهای دیگر، به سرنوشت امدادگران بر روی کشتی‌ها و … فکر کنند.

(نقل از صفحه فیس‌بوک اینجانب)


غلامعلی حدادعادل مصاحبه‌ای کرده و در پاسخ به شبهه‌ای که علی مطهری به سوابق پیش از انقلابش وارد کرده، گفته خانواده مطهری سالها برای بزرگداشت شهید مطهری به سراغ او می‌رفته‌اند، گفته که علی مطهری اگر از خانواده و به خصوص مادرش در مورد من و سوابقم بپرسد، می‌فهمد که شهید مطهری در مورد من چه نظری داشته است. هر کسی متن خبر را فقط یک بار از رو بخواند این را می‌فهمد که نه بی‌ادبی‌ای در کار بوده و نه طعنه وقیحانه‌ای. اما دوستانی برداشتند از قول حداد عادل تیتر زدند که ” مطهری سوابق من را از مادرش بپرسد”، اگرچه این جمله اصطلاحاً نقل قول مستقیم از گوینده است اما همه ما می‌دانیم که این جمله به تنهایی و بدون مقدمه و موخره، چه معنایی دارد و چه برداشت‌های توهین‌آمیز و هجو‌آمیزی را می‌تواند به همراه داشته باشد. من فکر می‌کنم فارغ از اینکه سوژه خبر کیست و ما چه حسی به او داریم، همه باید تلاش کنیم اخلاق را رعایت کنیم. معتقدم که علاج بخش قابل توجهی از دردهای امروزمان، پرهیز از بی‌اخلاقی-در هرسطحی- است.





    دو سه سال پیش بود شاید، اوایل بهار یا اواخر زمستان، به پلنگ‌چال که رسیدیم، هوس کردیم از آنجا تا ایستگاه پنج توچال هم برویم و با تله‌کابین برگردیم. هوا خوب بود و مسیر مشخص، لباس تابستانی پوشیده بودیم و از ادوات کوه‌نوردی هیچ نداشتیم، بالاخره تصمیم گرفتیم که راه بیفتیم و افتادیم، کمی نگذشته بود که بارانی باریدن گرفت، طوری نبود که منصرفمان کند، ولی هر چه جلوتر می‌رفتیم شدیدتر می‌شد، کار به جایی رسید که به شکل متناوب باران و برف و تگرگ می‌بارید،‌ همه جا را مه گرفت و میدان دیدمان به مسافتی در حد دو متر محدود شد. از پایین تقریبا همه چیز تا انتهای مسیر مشخص بود، اما اواسط کار قصه فرق ‌کرد،  کسی که ادعا می‌کرد مسیر را می‌شناسد، در چند دوراهی، بعد از پاک کردن 

    شیشه عینک و قدری درنگ و لحنی نامطئن راه را انتخاب کرد و این بیشتر نگرانمان کرد. هوا ترسناک شده بود، آبی که در سراشیبی به سمت پایین راه افتاده بود، حجمش اندک بود اما هیچ تضمینی وجود نداشت که همینطور اندک باقی بماند.

    از جایی به بعد، در مسیر مستقیمی افتاده بودیم که شیب تندی داشت، سینه‌کش کوه را گرفته بودیم و بالا می‌رفتیم، هر چه می‌رفتیم اما نمی‌رسیدیم. این عکس ابوالفضل سلمانزاده به طرز عجیبی مرا به همان ساعات و دقایق برد، هوا دهشت‌ناک بود و راه‌ رفتن در آن شیب تند، نفس‌گیر. هیچ چیز دیده نمی‌شد و هیچ برآوردی از انتهای مسیر وجود نداشت. هر چه می‌‌رفتیم نمی‌رسیدیم، نه راه دیگری بود و نه امکان بازگشت و نه حتی مجالی برای توقف، حس غریبی بود، شاید دلهره بود یا شاید هم ترس، هر چه بود با بلاتکلیفی آزاردهنده‌ای ترکیب شده بود و داشت دیوانه‌مان می‌کرد، به طرز عجیبی می‌خندیدیم، خنده‌های عصبی و کاملاً غیرارادی…بگذریم.

    آن حس غریبی در این عکس هم هست، همان که بالاتر توصیفش کردم، همان چیزی که ترغیبم کرد اینها را بنویسم، زندگی نه اینقدر ملموس و جزئی –مثل داستان بالا- اما پر است از موقعیت‌هایی اینچنین، که حتی از بن‌بست هم سخت‌ترند، درست مثل همین عکس. موقعیت‌هایی که برخلاف بن‌بست، پر از بلاتکلیفی و تعلیقند، موقعیت‌هایی که صرفاً راهمان را ادامه‌ می‌دهیم، در حالی نه دورنمایی از مقصد داریم و نه جرئت و یا شاید امکان بازگشت را. زندگی پر است از همین دیوارها، دیوارهایی که نه تنها بازگشت که گاهی حتی نگاه به عقب را هم غیرممکن می‌کنند، دیوارهایی همچون عرف، اخلاق و…، که آدم‌ها را ناچار می‌کند متعهد باشند، به روابط‌ها، روند‌ها، راه‌ها و خیلی‌ چیزهایِ دیگرِ بی‌برگشت و بی‌فرجام…


    امروز بیست و نهم خرداد است و به شهادت تقویم سالگرد درگذشت دکتر علی شریعتی. می‌دانم و می‌دانید که در بحبوحه این همه تمسخر و طعن و ناسزا-چه در میان عوام و چه در جامعه روشنفکری- به نیکی یاد کردن از شریعتی “سرِ نترس” و آدمِ “مغزِ خر خورده” می‌خواهد؛ من البته واجد این دو ویژگی نیستم اما چه کنم که لحظاتی از دوران نوجوانی‌ام که با قلم مسحورکننده او سپری شده، نه برایم فراموش‌شدنی است و نه قابل انکار. و این قطعاً سوای از قضاوتی است که من امروز در خصوص آرا و اندیشه‌های او دارم، که مثل همه افراد دیگر، ممکن است منتقد کارنامه روشنفکری او باشم یا بخشی از آرا یا اصلاً همه آرای او را قبول نداشته باشم.

    این روزها اما نام شریعتی در جامعه ایرانی، بیش از آنکه تداعی‌گر روشنفکری و مناقشات تئوریک و مسائلی از این دست باشد، یادآور پیامک‌های طنز‌آمیزی است که روز به روز، از حیث تعداد و سطح ابتذال، غنی‌تر می‌شوند. تخطئه موجودیّت و شخصیّت آدم‌ها، رسم تازه‌ای در میان مردمان این دیار نیست که این پیامک‌هایِ “آنتی‌شریعتی” عجیب به نظر برسد، ولی اعتراف می‌کنم که گاهی ناخودآگاه قلبم تیر می‌کشد، نه از تمسخر شریعتی، که از تخفیف شخصیت یک انسان. شریعتی به کنار، انسان به ماهو انسان، قدر و شان و منزلتی دارد که گاهی همه در کنار یکدیگر لکه‌دارش می‌کنیم و بعد همه دور هم، می‌خندیم. و این شاید از مطایبه‌های تلخ تاریخ باشد که اینجا، آنهایی که روزی از دگماتیسم و لکه‌دار شدن کرامت انسان‌ توسط صاحبان قدرت ملول بودند، چنان که آب دیدند، شناگران قهاری شده و اینچنین از جاده انصاف خارج شدند، همان‌ها که آتش بر خرمن آبروی یک انسان زده‌اند و سرمست مشغول تماشایند، غافل از این که بر سر شاخ نشسته‌ و بن می‌برند…

    بگذریم که گاهی باید گذاشت و گذشت، از آنجا که ما روزنامه‌نگارها گاهی حس می‌کنیم اگر حرف نزنیم “حنّاق” می‌گیریم، تنها می‌خواستم، به پاس نوستالوژی دوران نوجوانی و به پاس دل‌نوشته‌های «کویری» شریعتی که هنوز هم دوستشان دارم، از او یادی کنم که اینچنین سخن به درازا کشید. به امید فرداهای بهتر و روزهایی که با آدم‌ها –چه زنده و چه مرده- اینچنین رفتار نکنیم…

    این یادداشت در سایت خبری عصرایران

    این یادداشت در سایت خبری پارسینه