تبلیغات
شب کویر - مطالب گاه‌نوشته‌ها

شب کویر

گاه‌نوشته‌های عباس رضایی ثمرین

این دردهای شدید آدم را عارف‌مسلک می‌کند، همچین فیلسوف‌طور و بریده از هستی. یک جور خلسه حکیمانه که توجه آدم را از هر چیز غیر درد پرت می‌کند. از آن بیخیالی‌های عارفانه‌ای که حس می‌کنی حیات دنیا و همه دغدغه‌ها و چرخیدن‌ها و دویدن‌ها و رویی و لایی و صفحه‌بندی و خروجی و... به قولی گفتنی واقعا لهو و لعب(!) است، یک جوری که انگار هیچ چیز به جز درد اصالت ندارد. یک پا ملاهادی سبزواری می‌شود آدم برای خودش اصلاً. دل‌مشغولی‌هایی که در حالت عادی چار ستون بدن را می‌لرزانند همینطوری ملو می‌آیند، از ذهن عبور می‌کنند و ایگنور می‌شوند. فوق فوقش یک پوزخند و یک «به درک» از آدم بگیرند، می‌روند پی کارشان، حالا شاید بعد از تمام شدن درد برگردند و به شکر خوردن بیندازندت، اما در آن لحظه نیستند، گم‌وگورند. از این زاویه که نگاه کنی، حال آدمی که درد می‌کشد –به رغم اینکه دهانش دارد صاف می‌شود- خریدنی‌ است. نگاه آن آدم به زندگی در آن لحظه‌ها، چیز بامزه‌ای است، یک استغنای رشک‌برانگیزی در روحیاتش هست که اغوا می‌کند. البته به خودش اگر اینها را بگویید احتمالا اتفاقات خوبی برای‌تان نمی‌افتد. فقط باید خودتان را در موقعیت او تصور کنید، یا مثلا وقتی خودتان یکی از این دردها سراغ‌تان می‌آید تلاش کنید به جای آه و ناله به ذات سست هستی و فناءفی‌الدرد بیندیشید. البته همینکه بخواهید چنین تلاشی بکنید هم خودش نوعی نقض غرض است، در آن حالت فقط درد موضوعیت دارد، همه چیزهای دیگر بلاوجه است، از جمله همین توصیف از درد که ممکن است در نظر آدم دردکش، یک سری گل‌واژه‌‌ی بی‌مقدار باشد که تنها از یک خل سر می‌زند... درد تجربه عجیبی‌ست، درد دنیای آدم را عوض می‌کند.


شما یادتون نمیاد؛ اون قدیما که ما اردبیل زندگی می‌کردیم و من هنوز مدرسه نمی‌رفتم، بعضی اقوام و همسایه‌ها برنامه‌های جمهوری آذربایجان رو هم می‌‌تونستن بگیرن، اونم با تلویزیون غیرمسلح! تلویزیون خودمون اون موقع‌ها فقط شبکه یک و دو داشت. این دو تا شبکه هم توی باند وی‌اچ‌اف پخش می‌شد. خیلی تلویزیون‌ها هم اصلا باند یو‌اچ‌اف نداشت. این شبکه‌ باکو ولی روی یو‌اچ‌اف پخش می‌شد. اغلب تلویزیون‌ها هم ازاین توشیباهای قرمز رنگی بود که با پیچوندن یه چیزی اون گوشه‌ش کانالش عوض می‌شد. یه دستگاه کوچیکی بود که این صوتی‌تصویری‌ها نصب می‌کردن و تلویزیون یواچ‌اف‌دار می‌شد، بعد میشد باهاش اون کانال آذربایجانی رو هم نگاه کرد. یادمه تو اردبیل یه مقطعی مد شده بود همه می‌بردن نصب می‌کردن، بعد تو در و همسایه چو می‌افتاد که فلانی رفته باکو وصل کرده به تلویزیونش...یادش به خیر.

پ.ن: ما البته یه تلویزیون 14 اینچ طوسی‌رنگ بلر داشتیم با شعار "جام‌جهان‌نما"، از اینایی که هشت تا دکمه برای هشت تا کانال، گوشه بالایی سمت راستش تعبیه شده بود. از همون اولش هم یو‌اچ‌اف داشت، منتهی نه تو اردبیل هیچ وقت تونستیم باکو را باهاش بگیریم، نه بعدا که شبکه سه راه افتاد تونستیم این شبکه رو بدون برفک بگیریم باهاش، فِک کنم تا اواسط دهه هفتاد هم داشتیمش، شاید هم کمی بعدتر...


یکی از بدی‌های فیسبوک هم – که به نظرم از سرطان هم بدتر است- این است که آدم‌ها را مجبور می‌کند به نظر دادن. مثلاً از بین انبوه آدم‌های فیسبوک 10 درصد بای‌دیفالت مخالف اعدام هستند، دلایل خاص خودشان را هم دارند. 10 درصد دیگر هم حامی مطلق اعدامند، آنها هم دلایل خودشان را دارند. این وسط اما یک اکثریت 80 درصدی، اطلاعات فقهی، حقوقی، حقوق بشری و ... این دو گروه را ندارند، بنابراین در مورد اعدام اصولاً نظری ندارند.
 یعنی نمی‌توانند که داشته باشند. حالا کار فیسبوک این شده که- مثلاً بعد از پخش و دست‌به‌دست چرخیدن فیلم یک اعدام- این 80 درصد را در یک طوری در معذوریت بگذارد تا بالاخره به یکی از این دو سمت بغلطند. اعدام البته فقط یک مثال است، اعداد مربوط به درصدها هم طبعاً مناقشه‌پذیرند، موضوع این روند تحت فشار قرار گرفتن آدم‌هاست. کار، گاهی از ترغیب و تحریک هم فراتر می‌رود واقعاً، یعنی به تناسب طوفان‌هایی که هر چند وقت یک بار در مورد موضوعی خاص در می‌گیرد، فیسبوک کاری با شما کاری می‌کند که احساس می‌کنید در معرض یک مطالبه عمومی سنگین برای اعلام موضع هستید. 

این یعنی اینکه «اظهارنظر» از قالب یک «حق» –که شما در موعد، نحوه و مکان استفاده از آن مختار هستید- درمی‌آید و در قالب یک «تکلیف» به شما تحمیل می‌شود. آنهم نوعی تکلیف که یک جورهایی حق‌الناس هم هست، یعنی فرد فکر می‌کند نظر دادنش برای یک جماعتی اهمیت دارد و در واقع این دانستن حق آنهاست. استنکاف از نظر دادن هم لابد نوعی بی‌احترامی و بی‌تفاوتی به دیگران است و تخطی از یک وظیفه اخلاقی و اجتماعی. 

این توهم گفت‌وگوها را سطحی و فضا را شتابزده می‌کند. به همین خاطر من فکر می‌کنم فضای گفت‌وگویی که فیسبوک برای ما فراهم آورده، لزوماً سازنده و مثبت نیست. دیالوگ بین دانایان یا حتی تقابل دانستن و ندانستن ممکن است به ارتقاء فرهنگ عمومی منجر شود اما از مصاف «دانایی» و «توهمِ دانایی» چیزی جز تنش و پرخاش و عصبیت بیرون نمی‌آید.


هر وقت که جلوی آن دراورِ بلند رنگ‌ورو رفته دراز می‌کشیدیم و چشم به تلویزیون رویش می‌دوختیم و منتظر بودیم پرسپولیس گل بزند، همان اول می‌پرسید طرفدار کدام تیم هستید و از آن به بعد با هر دانه تسبیحش دعا می کرد حریف گل بزند. شوخی می‌کرد البته، ته دلش راضی نمی‌شد ببازیم، ولی خب من بچه بودم و این را کمتر می‌فهمیدم. الان هم پایش بیفتد و فوتبال نگاه کنم، گاهی شیطنت‌هایی می‌کند، بماند که البته نه من دل‌ودماغ سابق را دارم و نه او حوصله دیروزش را. 

دربی آن موقع‌ها برای خودش بروبیایی داشت. کری که نبود سرطان بود لامصب. قبل از بازی، فوتبال را رسماً زهرمار می کردیم برای هم. امروزی‌ها می‌گویند هیجان اما واقعا چیزی ورای این حرف‌ها در این بازی بود. با هر فرصت خطرناک استقلال می‌مردیم و زنده می‌شدیم، با هر دربیل خودی‌ها فحش‌هایی که قرار است بدهیم را مرور می‌کردیم و گاهی تا مرز سکته پیش می‌رفتیم اما بر می‌گشتیم، وقتی که احمدرضا عابدزاده توپ را از دروازه بیرون می‌کشید و یکی از این لبخندهای مسخره خودش را تحویل می‌داد. من می‌گویم شما می‌توانید باور نکنید؛ گل خوردن کم از خبر مرگ عزیز نداشت. 

سال 79 بود اگر اشتباه نکنم. ترکیب پرسپولیس خوب یادم نیست اما استقلال بازیکنی داشت به اسم علیرضا اکبرپور. بدیل مهدی مهدوی‌کیا بود برای استقلالی‌ها. با این تفاوت که از همه خوبی‌های مهدوی‌کیا، فقط سرعتش را داشت. مثل گوسفند سرش را پایین می‌انداخت و می‌دوید، اما واقعا می‌دوید، استارت‌هایش واقعا ویرانگر بود. بازی که شروع شد از هول‌وولای استرس چنان لرز گرفته بودم که حتی یک لحاف پشمی کلفت هم گرمم نمی‌کرد. مادرم باز بالای سرم نشسته بود و هی وِرد می‌خواند که الان دیگه آبی‌ها می‌زنند، این توپ دیگر گل می‌شود... بازی همینطوری مساوی پیش می‌رفت تا اینکه نزدیک دقیقه هفتاد، سیروس دین‌محمدی یک توپ تودر انداخت برای همان اکبرپور لعنتی. علی انصاریان یار مستقیمش بود که خیلی راحت جاماند و بعدش هم هر کاری کرد نرسید. نزدیک هیجده‌قدم که شد از همان فاصله نسبتاً دور توپ را قِل داد گوشه دروازه، دروازه‌بان هم جلو آمده بود و هیچ کاری نتوانست بکند. مثل نیزه‌ای بود که به جگرم فرو رفت. همینطور با غیض یک چشمم به مادرم بود و چشم دیگرم به تلویزیون. بازی با همان نتیجه تمام شد. برگشتم رو به مادرم و با عصبانیت گفتم همه‌ش تقصیر تو بود، ناگهان گریه‌ام گرفت و با همان طور بغض‌آلود تشر زدن را ادامه دادم. بیچاره خشکش زد. باورش نمی‌شد به خاطر فوتبال گریه کنم، شاید هم فکر می‌کرد من هم مثل بقیه –که بزرگتر بودند- می‌فهمم که شوخی می‌کند. آمد توضیح بدهد اما او هم از گریه من بغضش گرفت، بلند شد و رفت. برای آن بغض و گریه‌اش، با وجود اینکه بچه بودم، با وجود اینکه فوتبال خیلی جدی‌تر از الان بود و با وجود هزار کوفت و زهرمار دیگر، هنوز که هنوز است نتوانسته‌ام خودم را ببخشم...بگذریم، فردای آن باخت از ترسم مدرسه نرفتم. روزهای بعدش هم اگه ترس ناظم و زور مادرم نبود نمی‌رفتم.

می‌گویند فوتبال عوض شده اما فوتبال عوض نشده، این واقعا فراتر از عوض شدن است، این دلقک‌بازی‌ها فقط یک کاریکاتور مضحک از فوتبالی‌ست که ما برایش گریه می‌کردیم؛ از تیم‌ها و ستاره‌های کاغذی‌اش گرفته تا حتی هواداران، همه چیز این فوتبال کاریکاتور است. حالا هی بنشینیم و بعد از هر دربی بگوییم کیفیت بازی پایین بود. کدام کیفیت، کدام احتیاط، نه که استقلال و پرسپولیس همه بازی‌های قبل‌‌شان را ترکانده‌اند، نه که همه بازی‌ها شش‌تا، شش‌تا می‌زنند... چرا باور نمی‌کنیم که این دو تیم همین‌اند و فوتبال واقعا همینقدر مسخره شده، همه ما بیخود داریم جوش می‌زنیم...


امروز آخرین روز از حدود دو سال کار یومیّه و مداوم روزنامه‌ای من در جام جم بود و از فردا قرار است مسئولیت دیگری در موسسه به عهده بگیرم. دو سال گذشته – چه در زمان ایفای نقش در صفحات پرونده و چه این اواخر در همه صفحات میانی- برای من اگرچه گاهی دشوار و پرفشار اما شیرین و پر از خاطره بود. در عین حال یکی از جدی‌ترین تجربه‌های روزنامه‌نگاری‌ام هم بود. آشنایی و همکاری با خیلی از دوستان روزنامه‌نگارم هم از برکات همین ایام بود. در این مدت بر خلاف تصور بیرونی از جام جم توانستم به بسیاری از موضوعات مورد علاقه‌ام در قالب پرونده بپردازم و از این جهت طبیعی است که اتمام این دوران برایم ناخوشایند و کمی غم‌انگیز باشد. با این همه ولی به عنوان کسی که خودم این تغییر فاز را ترجیح داده‌ام، فکر می‌کنم درستش این است که آن را به فال نیک بگیرم. دستِ‌کم از این می‌توان خوشحال بود که از این بعد یک منبع بزرگ استرس از زندگی‌ام رخت برخواهد بست، حداقل برای مدتی. القصه از همه بروبچه‌ها-چه در تحریریه جام جم وچه بیرون از آن- که در این مدت کمکم کردند و گاهی اذیت شدند و تحمل کردند اما دوست ماندند تشکر می‌کنم و اگر لازم است عذرخواهی. فردا روز دیگری‌ست...