تبلیغات
شب کویر - مطالب مطالب منتشر شده در رسانه‌ها

شب کویر

گاه‌نوشته‌های عباس رضایی ثمرین

مدیر تلویزیون تمدن افغانستان در گفت وگو با «شرق»: 
دولت از كنترل رسانه ها عاجز است

    توسعه نیافتگی نظام سیاسی در هر كشور آشفتگی و بی ثباتی سیاست را به همراه دارد و اگرچه كشور را به جولانگاه نقش آفرینان خارجی تبدیل می كند اما با اتهام پراكنی و انگ زنی و آدرس غلط دادن نیز عجین است. افغانستان امروز نماد تمام عیار چنین روندی است. چه آنكه نظام سیاسی نوپای این كشور نه به دست مردم این كشور كه به دست خارجی ها تشكیل شده است كه این خود بر ابهامات می افزاید. اگرچه دخالت دول خارجی در بازار مكاره سیاست در افغانستان واضح تر از آن است كه نادیده گرفته شود اما در فضای ابهام آمیز موجود، اتهام وابستگی به بیگانه نیز نقل و نبات تمامی مشاجرات سیاسی است. از این رو شناخت فضای رسانه ای افغانستان كاری بسیار پیچیده است و معمولاً هرگونه اظهارنظر نقش آفرینان این عرصه سبب بروز واكنش هایی از ناحیه ها و طیف های مختلف در این كشور می شود.
    در همین راستا مصاحبه هفته گذشته مشاور رئیس جمهور افغانستان با همین صفحه سبب واكنش «محمدجواد محسنی» رئیس تلویزیون مذهبی «تمدن» افغانستان شد و او در گفت وگو با سایت خبری «دادنا» برخی از نكات طرح شده در آن مصاحبه را به چالش كشید. از این رو بر آن شدیم تا با وی تماس بگیریم و به تفصیل نظراتش را بشنویم. با محسنی از فضای رسانه ای افغانستان گفتیم و از مخالفت هایش با برخی از اظهارات مشاور حامد كرزی پرسیدیم. او معتقد است رسانه های افغانستان ظرفیت آزادی بیان ندارند و به دلیل اینكه در ابتدای راه دموكراسی هستند، باید نظارت شدیدتری را متحمل شوند. 
    رئیس تلویزیون تمدن افغانستان برخلاف تریبون های رسمی، بسیاری از رسانه های خصوصی افغانستان را مستقل نمی داند و آنها را تحت نفوذ و تاثیر قدرت های خارجی می پندارد. اگرچه اتهام وابستگی به خارج یكی از اصلی ترین مشخصه های فضای سیاسی غیرشفاف افغانستان است و حتی خود تلویزیون تمدن نیز از چنین اتهامی در افغانستان بی نصیب نمانده، اما محسنی ادله ای نیز برای اثبات مدعیاتش دارد و در این راستا از موارد متعددی سخن به میان می آورد كه دولت از برخورد با تخلفات برخی رسانه ها اظهار عجز كرده است. هر چند حاضر نمی شود به صورت جزیی تر به برخی از این موارد اشاره كند. مرور نظریات محمدجواد محسنی از آن رو كه وی نوه آیت الله «آصف محسنی» از رهبران دینی افغان و نماینده طیف مذهبی این كشور است، می تواند خالی از لطف نباشد. 
    - - - 
    - آقای محسنی، مشاور آقای كرزی در مصاحبه اخیر خود با «شرق»، قانون مطبوعات افغانستان را قانونی مترقی معرفی كرده و وضعیت رسانه های افغان را رو به رشد دانسته اند. نظر شما در این رابطه چیست؟
    به نظر من باید بررسی شود كه قانون مطبوعات و رسانه های افغانستان و روند رو به رشد رسانه ها در كشور ما تاكنون چه مقدار به نفع جامعه ما بوده است؟ به نظر من نفس قوی بودن قانون روی كاغذ، بدون در نظر گرفتن وضعیت كنونی رسانه ها و عملكرد آنها را نمی توان دستاوردی برای كشور به حساب آورد.
    اگر هم به فرض، قانون مطبوعات ما مترقی و رسانه های ما رو به رشد باشند، اما در عمل شرایطی باشد كه به ارزش های ما توهین شود، به شخصیت ها اهانت شود، به فرهنگ و دین ما دهان كجی صورت گیرد، فرهنگ مبتذل و غیرارزشی و غیراخلاقی غرب و شرق در كشور رو به گسترش باشد و غیره فایده این قانون برای كشور و جامعه ما چیست. به طور خلاصه بگویم به نظر من و مطابق نظر بسیاری از كارشناسان رسانه، قانونی در هر جامعه مترقی محسوب می شود كه مشخصات فرهنگی و اجتماعی بومی آن كشور، در آن لحاظ شده باشد لذا وقتی در عملكرد رسانه ها مدام به فرهنگ و مذهب مردم افغان توهین شود، نمی توان قانون موجود را قانونی مترقی دانست. 
    
    - آیا آزادی بیان در حد و اندازه ای كه ایشان ادعا كرده اند در افغانستان وجود دارد؟
    متاسفانه من مصاحبه ایشان را نخواندم و نمی توانم در مورد اظهارات ایشان قضاوت كنم. ولی به نظر من آزادی بیان در كشور ما همانند یك تیغ دولبه عمل می كند كه متاسفانه تاكنون اثرات منفی آن به مراتب بیشتر از اثرات مثبتش بوده است. از طرف دیگر رسانه داری آزاد در افغانستان در حال سپری كردن سال های اولیه عمر خود است و به نظر من رسانه های فعلی افغانستان به دلیل ناپختگی و كم تجربگی، از ظرفیت لازم برای استفاده بهینه از آزادی بیان به نفع جامعه و ارزش های بومی و ملی برخوردار نیستند. 
    
    - در كنار به رسمیت شناخته شدن آزادی رسانه ها، دولت در نظارت بر تخلفات احتمالی رسانه ها چه مكانیسمی را پی می گیرد؟
    با توجه به حضور چهارساله ما در عرصه رسانه داری در افغانستان، تاكنون مرجع یا ارگانی كه توانسته باشد نظارت موثر و كارآمدی بر كاركرد و فعالیت رسانه ها در افغانستان داشته باشد، به وجود نیامده است. كمیسیون فعلی رسیدگی به تخطی های رسانه ای كه در وزارت اطلاعات و فرهنگ ما موجود است، تاكنون بسیار ضعیف و موردی عمل كرده است. 
    
    - در مورد شورای نظارت بر عملكرد رسانه ها اندكی بیشتر توضیح دهید. چرا معتقدید عملكرد این شورا تاثیرگذار نبوده است؟
    این شورا خود شورای نظارتی نیست. بیشتر به شكایاتی كه از رسانه ها می شود، رسیدگی می كند چون از قدرت اجرایی برخوردار نیست. این شورا در مقابل رسانه هایی كه اكثراً از حمایت بی دریغ قدرت های غربی برخوردارند، كارایی لازم را ندارد.
    
    - روند رشد رسانه های خصوصی و مستقل را در افغانستان امروز چطور ارزیابی می كنید؟
    به جز دو شبكه تلویزیونی و احتمالاً یك رادیو، بقیه رسانه ها در افغانستان خصوصی هستند. اما مستقل بودن آنها مساله ای است كه باید با توجه به خط مشی و كاركرد آنها روشن شود. معتقدم رسانه هایی كه رویكردشان مخالف ارزش ها، فرهنگ، آداب و تمدن جامعه افغانستان است، نمی توانند داعیه استقلال داشته باشند. 
    
    - با این تفكیك منظورتان این است كه برخی از رسانه های خصوصی مستقل نیستند؟
    اگر مستقل بودن رسانه ها را با معیار های یادشده در سوال قبل بسنجیم شاید بتوان گفت بیش از نیمی از رسانه های موجود در كشور ما مستقل نیستند. 
    
    - این رسانه ها به جناح ها و افراد ذی نفوذ افغان وابسته هستند یا به قدرت های خارجی؟
    ممكن است جناح ها و قدرت های داخلی افغانستان از لحاظ سیاسی و فكری با هم نقاط اختلافی داشته باشند اما هیچ وقت به گونه ای بی رحمانه بر ارزش ها و فرهنگ جامعه افغانستان نمی تازند. طبعاً این تاخت و تاز بر پیكر پرجراحت فرهنگ افغانستان ریشه در خارج از مرزهای افغانستان دارد. 
    
    - منابع دولتی از جمله مشاور آقای كرزی ادعا كرده اند هیچ رسانه ای با حمایت قدرت های خارجی در افغانستان مجوز نگرفته است این اظهارات با مفروضات شما در تضاد است.
    سربسته به شما بگویم بارها پیش آمده كه دولت از برخورد با بعضی متخلفان رسانه ای ابراز عجز كرده است، بنابراین باید قدرتی بالاتر از دولت به عنوان حامی این رسانه ها وجود داشته باشد كه این عجز دولت را توجیه كند. 
    
    - آیا آن طور كه از مراجع رسمی اعلام می شود دولت افغانستان مدافع آزادی های مطبوعات و رسانه ها بوده است؟
    به لحاظ حمایت از آزادی بیان به جرات می توانم بگویم بله. البته این قضیه به بردباری و سعه صدر بیش از اندازه شخص رئیس جمهور آقای كرزی برمی گردد كه به اعتقاد من این خصلت حسنه به تاسی از ایشان در همه ارگان های دولتی ما رشد كرده است. 
    
    - شرایط غیرشفاف سیاسی افغانستان در روند كار رسانه ها تاثیری داشته است؟
    بله، طبعاً شرایط آشفته كنونی افغانستان سبب سردرگمی و به خطا رفتن تحلیل های رسانه ها در عرصه سیاسی كشور شده است و صدالبته آشفتگی های سیاسی باعث بی ثباتی در هر بخشی از كشور و جامعه می شود كه رسانه ها نیز طبعاً از این امر مستثنی نبوده اند. شاید هم همین آشفتگی های سیاسی است كه امروز افغانستان قربانی عملكرد نادرست رسانه های غیرارزشی و متحمل اضمحلال فرهنگی شده است. 
    
    - مطابق گزارش های منابع مستقل بین المللی تهدید خبرنگاران و فعالان رسانه ای مساله ای است كه در افغانستان عمومیت دارد. این تهدید ها معمولاً از چه مجاری و افرادی صورت می گیرد؟
    خبرنگاران و روزنامه نگاران افغان بیشتر از دو طریق مورد تهدید قرار می گیرند؛ یك اینكه اگر بخواهند برخلاف میل سازمان های اطلاعاتی غربی مطالبی را منتشر كنند یا مورد اهتمام خود قرار دهند و دو اینكه اگر بخواهند خیانت ها یا برخی فعالیت های غیرقانونی یكسری از زورمندان كشور را افشا كنند. البته در بعضی از موارد تهدید از طرف نیروهای مخالف دولت نیز مشاهده شده است. 
    
    - دورنمای فضای مطبوعاتی و رسانه های افغان را چطور پیش بینی می كنید؟
    تصور می كنم ادامه روند فعالیت رسانه ها به شیوه كنونی به هیچ عنوان به نفع امنیت و وحدت ملی و فرهنگ ما نیست. اگر فعالیت رسانه ها به همین گونه ادامه پیدا كند و نظارتی دلسوزانه و كارآمد به عملكرد آنها صورت نگیرد جامعه افغانستان زیر فشار تهاجم فرهنگی نقش آفرینان خارجی خرد خواهد شد و دیگر اثری از فرهنگ ما نخواهد ماند. البته باید خاطرنشان كرد ادامه هرج و مرج و بی بندوباری رسانه ای در افغانستان به نفع غرب هم نیست چون یكی از انگیزه های مهم مخالف دولت و غرب در افغانستان همین بی اعتنایی بعضی از رسانه ها به دین و فرهنگ افغانی است و اگر دولت به فكر چاره ای برای كنترل این دست رسانه ها در افغانستان نباشد، در آینده دود این آتش به همان اندازه كه به چشم مردم می رود به چشم دولت و نیروهای غربی در افغانستان نیز خواهد رفت.
    
     
 روزنامه شرق ، شماره 1120 به تاریخ 3/9/89، صفحه 15 (كیوسك) 


درحاشیه تراژدی سعادت آباد

چندی پیش یادداشتی در باب یكی از مسائل اجتماعی نوشته بودم و در آن نگاهی انتقادی داشتم به گوشه ای از خلقیاتمان. پس از انتشار وقتی برای بررسی بازخورد های مطلب مراجعه كردم، یكی از نظرات درج شده بیش از بقیه توجهم را به خود جلب كرد.

یكی از خوانندگان نوشته بود: "می بینم كه فضا آنقدر گل و بلبل است كه مصادر اصلی انتقادات را رها كرده اید و چسبیده اید به ملت بدبخت."

البته به شخصه در نقادی فرهنگی و طرح آسیب های اجتماعی، قائل به تفكیك دولت و ملت نیستم و اتفاقا این تفكیك را ریشه بسیاری از معضلات كنونی می دانم. لذا این جمله را در آن مقطع منصفانه نیافتم. اما در طی چند روز گذشته و همزمان با اینكه اخبار متعدد و تحلیل های متفاوت و بازتاب های متناقضی از حادثه تكان دهنده سعادت آباد را در رسانه ها دنبال می كردم، این جمله مدام از مقابل چشمانم می گذشت و ذهنم را مشغول می ساخت.

بگذارید قبل از اینكه سوء تفاهم ایجاد شود، تكلیفمان را روشن كنیم. در اینكه ما به نقد های فرهنگی و اجتماعی نیاز داریم هیچ شكی نیست. هیچ كس از جمله نگارنده، با این مسئله كه ما با تدبر در خلقیاتمان آسیب های فرهنگی خود را بیابیم و آنها را برطرف كنیم، مشكلی ندارد. اساسا ما اگر می خواهیم به عقلانیت برسیم، چاره ای نداریم جز اینكه كه خود شیفتگی را كنار بگذاریم و با تازیانه نقد فرهنگمان را آبدیده كنیم. لذا مشكل در اینجاها نیست. حتی در اینكه بسیاری از خلقیات ما ایرانیان مستوجب نقد و نكوهش است هم حرفی نیست. نه تنها حرفی نیست كه اتفاقا طرح معضلات و مسائل اینچنینی كاری قابل تقدیر و درخور تحسین نیز هست. پس مشكل چیست؟

ببینید مشكل دقیقا از جایی شروع می شود كه ما به عنوان كسانی كه ادعای نقادی اجتماعی داریم، خودمان در دام آفت هایی می افتیم كه قرار بود آنها را چاره كنیم. مشكل این است كه ما در مسیر بررسی و نقد آفت های اجتماعی از جمله خلقیات نامطلوب مردم، از آن طرف بام بیفتیم و "به مردم گیر دادن" خود تبدیل به یكی از بزرگترین آسیب ها و معایبمان شود.  این یعنی اینكه ما طوری عمل كنیم كه به جای درمان درد، دچار درد بزرگتری شویم.

متاسفانه امروز نه تنها این اتفاق افتاده كه این روند نامیمون تبدیل به رویه شده است. انگار این رسم شده كه ما وقتی می خواهیم از هر كس و هر جایی انتقاد كنیم، در ابتدا برای دستگرمی هم كه شده تعریضی ولو مختصر به مردم داشته باشیم. یعنی در سطحی ترین نا به سامانی های امور جاری هم كه تشخیص مقصر اظهر من الشمس است، سهم مردم را نادیده نمی گیریم.

با پلیس مشكل داریم، به مردم گیر می دهیم. منتقد اقدامات دولتیم، مردم را می نوازیم. عملكرد مجلس را قبول نداریم، به مردم فحش می دهیم. شاید یكی از دلایل همان جمله ای باشد كه در ابتدا اشاره شد، یعنی بالاخره با توجه به اینكه زورمان به اصل كاری ها نمی رسد، بچسبیم به كسانی كه زورمان به آنها می رسد. اگر هم بخشی از دلیل این باشد كه هست، قطعا همه آن این نیست. اگر در همین حد بود، لابد با توجه به فضای موجود قابل توجیه بود، اما به نظر می رسد مشكل عمیق تر از حد تصور باشد.

همین حادثه سعادت آباد یكی از مواردی است كه به راحتی می توان شتابزدگی و به خطارفتن تحلیل ها را به وضوح در آن مشاهده كرد. حادثه قتلی اتفاق افتاده، به جای آنكه مراجع مسئول این حادثه مورد مواخذه قرار گیرند و البته در كنار آن اشاره ای هم به رفتار نادرست مردم حاضر در صحنه بشود، مراجع ذیصلاح و حتی شخص قاتل در تحلیل های ما كاملا فراموش شده اند و عابران نگون بخت تبدیل به متهمین اصلی شده اند.

«پنجشنبه گذشته،برای تهران  یك روزسیاه بود و میدان كاج سعادت آباد هم مركز این سیاهی؛جاییكه جوان چاقوخورده، 45 دقیقه نقش برزمین بود و از مردمی كه اطرافش جمع شده بودند،التماس میكرد كه به دادش برسنداما "مردم فهیم وبافرهنگ" ما،تنهاتماشاچی مرگ یك همنوع خود بودند تا شعر "بنی آدم اعضای یكدیگرند" درمیان وارثان سعدی،عینیت یابد!»
این جملات را ببینیم و قبول كنیم كه دچار مشكل شده ایم. بپذیریم كه به خطا رفته ایم. گاهی اوقات لازم است كه به خودمان نهیبی بزنیم كه آقا دست از سر مردم برداریم. منطقی باشیم، اصلا مگر ما به مردم چه داده ایم كه دائما از آنها طلبكاریم. مگر ما در طی سالها چه در عرصه فرهنگ كاشته ایم كه امروز می خواهیم همه چیز برداشت كنیم؟
باز هم تاكید كنم به هیچ روی مخالف نقد رفتارشناسانه مردم نیستم، اما ورود به این بحث ملزوماتی دارد كه این روزها متاسفانه رعایت نمی كنیم.

اول اینكه اگر غرض نقد فرهنگ است كه نقد فرهنگ ادبیاتی چنین پدرسالارانه را بر نمی تابد. اگر هدف طرح دغدغه های اجتماعی است كه این عصبیت در آن جایی نباید داشته باشد. اگر منتقد رفتار مردم حاضر در آن حادثه هستیم، باور كنید راه حلش این نیست كه با ادبیات قیصری دهه چهل، دیالوگ های فیلم های كیمیایی را بازتولید كنیم و از مرگ مردانگی و فتوت سخن سر دهیم و قاتل را رها كنیم و مردم را مقصر جلوه دهیم.

دوم اینكه انگار اساسا دچار سوء تفاهم بزرگی شده ایم. مگر فرهنگ و خلقیات یك جامعه چیزیست كه در لحظه متولد می شود و در لحظه اصلاح پذیر است كه اینچنین «گازانبری» حمله می كنیم و از زمینه ها و ریشه ها غافلیم؟

سوم اینكه اساسا نقد فرهنگ مقوله ای نیست كه به این شكل بشود تك عاملی وارد ساحت آن شد. اگر چه به اعتبار اینكه مردم انسان هستند و از قدرت اختیار برخوردارند، می شود به برخی رفتارهای آنان خرده گرفت و از آنان خواست كه دیگر مرتكب آن رفتار نشوند، اما این را هم باید در نظر گرفت كه بخشی از فرهنگ، خلقیات و روحیات ما باز هم به اعتبار اینكه انسان هستیم و در اجتماع زندگی می كنیم، تابع شرایط اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی است. لذا بدون در نظر گرفتن جبر جغرافیایی، شرایط اقتصادی و زمینه های شكل گیری خلقیات مردم، به مصاف نقد آنها رفتن، خطایی به غایت بزرگ در تحلیل خواهد بود.

چهارم اینكه اصلا چرا ما خودمان را مبری می دانیم؟ اگر به روحیات و اخلاق مردم اعتراض داریم، چرا در كنار هزار عامل دیگری كه در رسیدن آنها به جایگاه فعلی نقش داشته اند، نقشی برای خودمان قائل نمی شویم. یعنی خود ما ها در شكل گیری تدریجی و نهادینه شدن این خلقیات در مردم ، هیچ نقشی نداشته ایم؟ حاشا كه اینگونه باشد.

قطعا تا شماره های بیشتری هم می توان ادامه داد و موارد دیگری را نیز مطرح كرد كه بیم به درازا كشیدن سخن مانع از آن است.بپذیریم كه اساسا طرح دغدغه های اجتماعی مناسبتی با نشستن بر برج عاج و نسخه پیچیدن از بالا ندارد. پرداختن به دغدغه های اجتماعی نه از سر پرخاشگری كه باید از سر دردمندی باشد. تا زمانیكه مدام بگوییم مردم در فلان رفتار خود اشتباه می كنند، مطمئن باشیم كه به خطا رفته ایم. اگر هم رفتار اشتباهی وجود دارد- كه قطعا وجود دارد- باید بپذیریم كه همه ما در آن دخیل هستیم و ما اشتباه می كنیم، نه اینكه مردم اشتباه می كنند.


پی‌نوشت: این یادداشت در تاریخ 19 آبان 89 در سایت آینده نیوز منتشر شد.


در ایام دبیرستان معلمی داشتیم كه در میان دانش آموزان به خشونت و صلابت بیش از حد شهره بود. در دورانی كه به دنبال تحولات سیستم آموزش و پرورش و البته مهمتر از آن به دلیل شرایط فیزیكی محصلان، كسی دیگر از چوب معروف معلم ترسی نداشت، این آقای معلم كسی بود كه چوبش كه هیچ، یك اشارت ابرویش احوالات جماعتی را دگرگون می‌كرد. از حق كه نگذیم، با تمام این تفاسیر چندان دست بزن نداشت اما وای كه اگر كار به جایی می‌رسید كه بخواهد دست روی كسی بلند كند.


روزی از روزها شد آنچه نباید می‌شد و كار به جایی كشید كه نباید می‌كشید، آقا معلم عنان خویش از كف داد و یكی از همكلاسی‌های ما را چنان كه افتد و دانی به باد كتك گرفت، شخص كتك خورده محسن نامی بود كه از بد حادثه قلدر كلاس و مدرسه بود. القصه نمی‌دانم چگونه اما بالاخره ماجرا ختم شد. چند روز گذشته بود كه اتفاق عجیبی در مدرسه افتاد. هر جای مدرسه می رفتی و به هر گوشه‌ای سرك می‌كشیدی، صحبت‌های در گوشی حاكی از این بود كه «محسن با فلان معلم دعوا كرده است». یعنی شان كسی كه تا حد امكان كتك خورده بود، تا سطح یك طرف دعوا بالا آمده بود، البته به تدریج بالاتر هم می‌رفت.

حقایق به طرز بیشرمانه‌ای واژگونه شده و در سطح مدرسه پیچیده بود. به طوری كه همه انگشت تعجب به دهان می‌گزیدند كه چطور كسی جرات كرده، جلوی فلانی قد علم كند. فهمیدن اینكه این شایعه كار خود محسن بود چندان دشوار نبود اما آنچه جالب تر می‌نمود این بود كه این شایعه چنان قوت گرفته و با هیاهو در‌آمیخته و به گوش خود محسن رسیده بود كه حتی او هم دیگر اصل ماجرا را به بوته‌ فراموشی سپرده و باورش شده بوده كه توانسته از خجالت آقا معلم بد‌اخلاق در آید. حتی در مقابل ما كه شاهدان عینی حادثه بودیم هم ذره‌ای پا پس نمی‌كشید و كراراً از نبرد‌های افتخار‌آمیز كازرون و ممسنی در كلاس و از رشادت‌هایش در مصاف با آقا معلم داد سخن می‌داد. بد تر از محسن خود ما بودیم، خود مایی كه شاهدان عینی واقعه بودیم هم بعد از مدتی مسخ شده بودیم و كم كم باورمان شده بود كه محسن دست به اقدام محیر‌العقولی زده است.

اوضاع و احوال آشفته‌ این روز‌های ما بی‌شباهت به «فتوحات محسنیه» نیست. مسابقه فوتبال ایران و برزیل خود گویای همه چیز است. احتیاجی به توضیح اضافه نیست. با بوق و كرنا به استقبال مسابقه‌ای رفتیم كه همه می‌دانستیم در آن حرفی برای گفتن نخواهیم داشت، اما چنان غوغایی به راه انداختیم و بر تنور خوش‌خیالی‌های خود دمیدیم كه كم كم خودمان هم احساس كردیم شگفتی ساز آوردگاه امارات خواهیم شد و به طرفه‌ العینی قهرمان پنج دوره‌ای جهان را از میدان به در خواهیم برد.

خود ما كه هیچ، خود فوتبالیست‌ها و مسوولین فوتبال هم كه قاعدتا بهتر از هر كسی به توانایی‌های فوتبال ملی ما آگاهند، بدتر از ما باورشان شده بود كه شكست برزیل دور از دسترس نیست. مسابقه ایران و برزیل انجام شد و همه دیدیم كه تیم ملی كشورمان سه گل خورد و به همت دروازبان سرحالش حداقل چند گل دیگر نخورد. 90 دقیقه تحقیر شدیم و بازیكنانمان را به دنبال توپ دواندند. انگار كه بازی «آقا وسط» بود و برزیل فقط تمرین می‌كرد.

همه روند بازی را دیدیم و به خوش‌خیالی‌های قبل از مسابقه، حسابی خندیدیم. پس از آنكه فیلمان موش زایید، انتظار همه چیز را داشتیم الا اینكه  كارشناس‌های تلویزیون در تحلیل بازی بگویند تیم ما خوب بازی كرد! دقیقا مثل محسن قصه‌ی ما كه در پیش چشم ما كتك خورده بود اما می‌گفت كه او آقا معلم را زده است. بعید نیست كه پس از گذشت چند روز متقاعدمان كنند كه تیم ما یكپارچه حمله بوده و برزیل به كمك شانس و اقبال برنده‌ مسابقه شده است. چنانچه البته در همان لحظات اولیه پس از اتمام مسابقه بزرگ(!) هم از ناباورانه از اشتباهات داوری می‌نالیدند.

البته در اینكه اینطور مسابقات برای فدراسیونی‌ها بازی دوسر برد است شكی نیست، چرا كه در صورت شكست، مردم را به واقع‌بینی فرا می‌خوانند و خودشان واقع‌بین تر از همه، فرسنگ‌ها فاصله‌ بین سطح فوتبال دو كشور را به رخ می‌كشند و در صورت یاری بخت و اقبال و فلك، یعنی تساوی یا پیروزی، فوتبال ملی را فرا‌ آسیایی می‌خوانند و ملی‌گرایانه سرود «ورزشكاران، دلاوران، نام‌آوران...» زمزمه می‌كنند.

اما ای كاش كه این روحیه فقط منحصر به همان فوتبال ما بود. دیریست كه ره گم كرده ایم. چند روز پیش در همایشی شركت كرده بودم، یكی از مسئولان اجرایی حاضر در مراسم كه از مدیران میانی دستگاه مطبوعش بود، در سخنرانی خود از صنایع خاصی می‌گفت كه به تازگی در كشورمان ایجاد شده است. موارد را یك به یك بر می‌شمرد و به تعداد كشور‌هایی كه در حال حاضر دارای آن تكنولوژی خاص هستند اشاره می‌كرد. عدد كشور‌های دارای فن آوری، در هر مورد نسبت به مورد قبل كمتر می‌شد. كار به جایی رسید كه اعلام شد در یك صنعت خاص، فقط ما و آمریكا دارای فن‌آوری هستیم. در نهایت، ناباورانه از صنعتی شنیدیم كه تنها ایران دارای آن است و حتی آمریكا هم تكنولوژی ورود به آن را ندارد.

نگاهی به اطرافم انداختم، چهره تك تك حضار مملو از حس میهن پرستی و غرور ملی بود. ناخودآگاه یاد چند ماه پیش افتادم كه برادرم یك خودروی وطنی صفر كیلومتر از یك خودروساز وطنی خریده بود و وقتی با هم به منظور تحویل گرفتن خودرو به نمایندگی رفتیم، سیستم ترمز خودرو صفر كیلومتر كار نمی‌كرد (اطلاعات خودرو و خودروساز و نمایندگی در صورت لزوم قابل ارائه است). از این دست اخبار در باب فتح قلل رفیع علم و دانش و فن آوری، كم منتشر نمی‌شود. مگر همین چند وقت پیش نبود كه گفتند جوان نخبه ایرانی در اختراعش قوانین فیزیك را نقض كرده است؟ فكر می‌كنید آن جوان نخبه و منتشر كنندگان این خبر نمی‌دانند چنین چیزی اصلا ممكن است یا خیر، آنها كه هیچ، حتی كسی كه فقط فیزیك دبیرستان را مطالعه كرده باشد هم می تواند از میزان صحت چنین چیزی اطمینان حاصل كند.

پس قبول كنید مشكل آنها نیستند، مشكل ماییم كه در پس هر اینچنین خبری، هلهله‌ می‌كنیم و با رگ‌های متورم شده به خودمان می‌بالیم و از این همه نخبگی اشك شوق می‌ریزیم. مطمئن باشید كه تا بستر پذیرش در بین ما فراهم نباشد، كسی چنین چیز‌هایی را نمی‌گوید. مشكل اساسی نهادینه شدن این روحیات «هیاهو برای هیچ» در وجود تك تك ماست. «خودمركز‌انگاری‌ تاریخی» و هر چیزی را به منشاء تاریخی ایرانی وصل كردن كم بود، حالا غوغا سالاری و روحیه «خود اول بینی» مفرط هم به آن اضافه شده است. ای كاش به همان تاریخ ده هزار ساله مظلوممان قناعت می‌كردیم و كما‌فی‌السابق فقط همان را دائماً به سر دیگران می‌كوفتیم.

غرض سیاه‌نمایی نیست، اطمینان داشته باشیم كه كسی از پیشرفت كشورش ناراحت نمی‌شود، اما به قول «حسن نراقی» در «جامعه‌شناسی خودمانی»، اولین مرحله در رفع عیوب، پذیرش وجود عیوب است. به همان بحث فوتبال برگردیم، تا زمانی كه نپذیریم دیگر آقای فوتبال آسیا نیستیم، چطور می‌توانیم برای پیشرفت و موفقیت برنامه‌ریزی كنیم. وقتی پیشفرض ذهنی همه این باشد كه ما بهترین هستیم، دیگر برنامه ریزی معنایی ندارد، اصلا برای چه برنامه ریزی كنیم، برای رسیدن به مرتبه ای كه سال‌هاست به آن رسیده‌ایم؟ حداقل با خودمان با صادق باشیم، اصلا تا به حال كسی با خودش فكر كرده است كه كجای دنیا اینقدر در گفتن رتبه‌ كشورشان در امور مختلف در منطقه و قاره و دنیا اصرار می‌كنند؟ آیا همین یك نشانه نیست؟

پی‌نوشت: این یادداشت در تاریخ 20 مهر 1389 در سایت آینده‌نیوز منتشر شد.