تبلیغات
شب کویر - مطالب عباس رضایی ثمرین

شب کویر

گاه‌نوشته‌های عباس رضایی ثمرین

به این فکر می‌کنم که چطور بعضی از دوستانم در جریان خشونت عریان و تکان‌دهنده‌ای که این روزها در غزه در حال اتفاق افتادن است، هم‌ارز با محکوم کردن اسرائیل، حتماً چهار فحش و بدوبیراه هم نثار حماس و گروه‌های فلسطینی می‌کنند. گیریم که در جریان حملات اخیر به غزه،‌ حماس هم مقصر بوده باشد – که لابد هست- ، هم‌سنگ دانستن کاری که از حماس سر زده با این حجم جنایت‌های غیرانسانی اسرائیل درست است؟ بعد اصلاً این چه رسمی‌ست که هر که خواست از مظلوم حمایت کند، ما بپریم وسط دعوا و نرخ تعیین کنیم و سیخونک بزنیم که آآآآآآآآی کجای کارید که حماس خودش کرم می‌ریزد؟

من واقعا نمی‌دانم که در بحبوحه مرگ مظلومانه این همه کودک و زن و مرد غیرنظامی و بی‌گناه و احتمالاً بی‌ارتباط با حماس و در شرایطی که حتی رسانه‌های کشورهای حامی اسرائیل هم، جنایت‌های این سفاک‌ها را به شدت انعکاس می‌دهند، «کاسه داغ‌تر از آش» شدن ما چه توجیهی دارد، صِرفِ حمایت ایران از حماس، دلیل خوبی هست برای اینکه ما با موضع‌گیری‌مان عملاً جنایت به این بزرگی را موجه جلوه‌ دهیم؟

من فکر می‌کنم که بدون اغماض اسرائیل شرم‌آورترین و ننگین‌ترین تجربه تاریخ-حداقل جدید- بشریت است،‌ ضمناً آنهایی که در وانفسای قتل و خون و مصیبت، اهل موشکافی و ریشه‌یابی‌اند و ریشه حملات اسرائیل را در شیطنت‌های گروه‌های فلسطینی می‌دانند، خوب است به ریشه شیطنت‌های گروه‌های فلسطینی مثل حماس هم فکر کنند، به محاصره چندین ساله غزه، به شدیدترین فشارهایی که به مردمش‌ دراین سالها وارد شده، به اینکه آنها برای وارد کردن غذا و دارو هم باید هزارجور حساب پس بدهند و اجازه‌اش ندارند، به سرنوشت کاروان‌های کمکی ارسالی از کشورهای دیگر، به سرنوشت امدادگران بر روی کشتی‌ها و … فکر کنند.

(نقل از صفحه فیس‌بوک اینجانب)


غلامعلی حدادعادل مصاحبه‌ای کرده و در پاسخ به شبهه‌ای که علی مطهری به سوابق پیش از انقلابش وارد کرده، گفته خانواده مطهری سالها برای بزرگداشت شهید مطهری به سراغ او می‌رفته‌اند، گفته که علی مطهری اگر از خانواده و به خصوص مادرش در مورد من و سوابقم بپرسد، می‌فهمد که شهید مطهری در مورد من چه نظری داشته است. هر کسی متن خبر را فقط یک بار از رو بخواند این را می‌فهمد که نه بی‌ادبی‌ای در کار بوده و نه طعنه وقیحانه‌ای. اما دوستانی برداشتند از قول حداد عادل تیتر زدند که ” مطهری سوابق من را از مادرش بپرسد”، اگرچه این جمله اصطلاحاً نقل قول مستقیم از گوینده است اما همه ما می‌دانیم که این جمله به تنهایی و بدون مقدمه و موخره، چه معنایی دارد و چه برداشت‌های توهین‌آمیز و هجو‌آمیزی را می‌تواند به همراه داشته باشد. من فکر می‌کنم فارغ از اینکه سوژه خبر کیست و ما چه حسی به او داریم، همه باید تلاش کنیم اخلاق را رعایت کنیم. معتقدم که علاج بخش قابل توجهی از دردهای امروزمان، پرهیز از بی‌اخلاقی-در هرسطحی- است.



    اینجا تبریز است، اما حالا هیچ مسافری سراغ «ائل گولی»، «ارگ تبریز» و «كندوان» را نمی‌گیرد. زمزمه‌ها از فاجعه خبر می‌دهند، فاجعه‌یی هولناك كه انگار همه‌جا هست، از نگاه‌های مضطرب محلی‌ها تا آدرس پرسیدن‌های عجولانه مسافران. حس غریبی شهر را تسخیر كرده، هیجان یا شاید هم سراسیمگی و تشویش. هر چه هست اما با جنب‌ و جوشی عجیب همراه است، خصوصا در جاده‌یی كه مسافران را به مركز واقعه می‌برد، جاده‌یی كه ازدحامش نسبتی با خورشید هنوز داغ بعدازظهر ندارد. تلنگر اول، همان ابتدای راه است؛ پارچه‌نوشته‌ كوچكی كه از پلی در «سه‌راهی اهر» آویزان شده، انگاره‌هایم از مدیریت بحران را به هم می‌ریزد، انگاره‌هایی كه از مدیریت همه‌جانبه و توجه عادلانه به همه حادثه‌دیده‌ها حكایت داشت. پلاكارد مسیر یك روستای زلزله‌زده اما «دور از توجه» را نشان می‌دهد، آن هم چندین و چند روز پس از زلزله. مسیر نشان‌ داده شده در پلاكارد-كه احتمالا توسط اهالی روستای مذكور در آنجا نصب شده- با راهی كه در حال پیمودنش هستیم، اختلافی در حد 180 درجه دارد. جاده‌یی كه تاكنون همه محموله‌های كمكی را بلعیده، همه فاجعه را در خودش خلاصه نکرده...هر چند موقع برگشت آن پلاكارد دیگر آنجا نبود.


    وادی حیرت

    ازدحام آدم‌های سیاهپوش در گورستان روستا از واقعه‌یی عظیم خبر می‌دهد. جایی كه حالا 22 قبر تازه دارد، 22 قبری كه دوتایش همین امروز(در زمان تهیه گزارش) و با مرگ دو تن از مجروحان زلزله اضافه شده. اینجا «زغن‌آباد» است، روستایی صددرصد تخریب شده.

    خورشید آخرین زورهایش را می‌زند و چهره‌های تكیده، كودكان پابرهنه، خانه‌های ریخته و چادرهای سفید هلال احمر از اندوه زیر پوست روستا حكایت دارد. هر ماشین غریبه كه می‌ایستد چند نفری به دورش حلقه می‌زنند. هلال‌احمری‌ها، بسته‌های آب‌معدنی پشت تویوتا را، در كانكسی خالی می‌كنند. كمی آنطرف‌تر جوانی شهری، چراغ‌قوه‌های كم‌تعدادی كه آورده را خودش مستقیما توزیع می‌كند. یكی دو ماشین دیگر هم چیزهایی آورده‌اند كه دارند همان‌جا تخلیه‌اش می‌كنند، كسی كه داخل كانكس ایستاده، اجازه می‌خواهد كه چندبسته چای كیسه‌یی را به جای گذاشتن در انبار مستقیما به خانواده «مش قربان» بدهد.

    كسی از او دلیل نمی‌خواهد اما او می‌گوید. دلیلش غروب غمناك روستا را بر سر همه آوار می‌كند، انگار كه تازه پرده از مهابت فاجعه كنار رفته باشد؛ دردهایی هست در زندگی كه تا نبینی شاید هیچ‌گاه باورشان نكنی، دردهایی كه همیشه آدم خیال می‌كند مال قصه و كتاب‌هاست، مثل درد پسركی كه در چشم‌ به‌هم‌‌زدنی، هفت نفر از خانواده‌ 9 نفره‌اش را از كف داده باشد، آنهم هفت نفری كه دو نفرشان زنان پابه‌ماهی باشند كه تا وضع‌ حمل‌شان چند روزی بیشتر نمانده... به دنبال انباردار راه می‌افتیم تا ببینیمش و تا شاید برایمان از آن روز بگوید، از آن روز لعنتی. هر چه می‌گوییم اما هیچ نمی‌شنویم. پسرك به گوشه‌یی خیره شده و دم نمی‌زند. این‌طرف‌تر كه می‌آییم، از جملات تركی رد و بدل شده بین اهالی، می‌فهمیم كه زلزله نه فقط هفت نفر از نزدیك‌ترین كسان او، كه حتی قدرت تكلمش را هم گرفته است.


    روزه‌داری در زیر آوار

    دستانی كشیده داشت و صورتی تیره اما پریده‌رنگ. با لباس یكدست سیاهش، از دور به لكه سیاهی در میان تل‌های آوار می‌مانست، نزدیك‌تر كه می‌شدی اما از آن یكدستی خبری نبود، لكه‌های خاك متعدد بود كه روی لباسش خودنمایی می‌كرد. نامش محمد بود و انگار تازه سربازی‌اش تمام شده بود، زیر نور خورشید كم‌رمق عصرگاهی روستا، قدم‌زنان داشت از تجربه مهیب زلزله و قهر طبیعت می‌گفت، از آنچه بر آنها رفته و از كابوس‌های شبانه، از اشك و آه و بغض و درد، از عزیزان از دست رفته و از مردم داغدار...، می‌گفت و با انگشت خرابی‌ها را نشان می‌داد؛ «اینجا خانه‌مان بود، در آن گوشه نشسته بودیم، ناگهان همه‌چیز لرزید، غرشی گوشخراش از دیوارها برخواست، صدای فریاد و شیون همه جا پیچید، محشر كبری بود انگار، من توانستم خودم را به بیرون پرت كنم اما...». خیلی دل‌دل كردم كه سوال را نپرسم، نمی‌خواستم بر زخمش نمك بپاشم اما سوال ناظر به تصوری بود فراگیر و البته مسوولیت‌زدا. به همین دلیل بر تردید غلبه كردم و به او گفتم بعضی‌‌ها می‌گویند زلزله خشم خداست بر كژرفتاری‌های آدمیزادگان، بر گناه و رفتارهای...، نگذاشت حرفم تمام شود، نگاهش را كه به نگاهم دوخت، سرم را پایین انداختم، جرات اینكه به چشمانش نگاه كنم را نداشتم. با بغضی غریب گفت: «می‌دانی كه خیلی‌ها با زبان روزه زیر آوار ماندند؟ می‌دانی كه خیلی از همین مصیبت‌دیده‌ها، با همین حال‌شان، تا آخرین روز رمضان را روزه گرفتند؟ می‌دانی كه خیلی از زیر آوار مانده‌ها بچه‌های بی‌گناه بودند؟» مسجد ویران‌شده روستا را نشانم داد و گفت: «آنجا كه خانه خدا بود، پس چرا خدا به خانه خودش هم رحم نكرد؟» پاسخش كه تمام شد، سكوتی كشدار بین‌مان حكمفرما شد، گفت‌وگو با همین سكوت تلخ به پایان رسید و من البته از سوالم پشیمان بودم، هرچند كه روزنامه‌نگاری گاهی درد بی‌درمان پرسشگری پرسش‌هایی است كه خودت هم می‌دانی از شنیدن پاسخ دردت میگیرد.


    هیولای ترس

    شب از نیمه گذشته، آتش آخرین نفس‌هایش را می‌كشد و پسرك بدعنق روستایی كه بی‌مقدمه كنار آتش ما نشسته و به نقطه‌یی خیره شده بود و لام ‌تا كام حرف نمی‌زد، دیگر به چادرشان رفته، شاید برای خواب. چراغ‌ چادرهایی كه برق به آنها رسیده، در حال خاموش شدن است. نشان خون‌رنگ هلال احمر، روی ردیف چادرهای سفید خودنمایی می‌كند و همنشینی ناگزیر این چادرها با ویرانه‌یی كه زمانی روستا نام داشت، زیر تلالوی مهتاب، رنگی از حزن به فضا پاشیده است. فقط هر چند دقیقه یك بار، صدای پچ‌پچ آدم‌هایی كه چراغ قوه به دست، به طرف مدرسه و تنها توالت سالم‌مانده روستا در حركتند، سكوت شبانگاهی كمپ را در هم می‌شكند. 

    سوز آذربایجانی هوا، هیچ شباهتی به گرمای تابستانی شب‌های تهران ندارد و ما با پتوهایی كه به لطف از خودگذشتگی چند روستایی در اختیارمان قرار گرفته، به داخل ماشین پناه برده‌ایم. هنوز خواب‌مان نبرده كه های‌وهوی عجیبی برمی‌خیزد؛ جنب‌وجوشی غریب آرامش دروغین شب چادرنشینان را در می‌نوردد و ناگهان صدای روشن شدن موتور لودری، به گوش می‌رسد، هاج ‌و واج مانده‌ایم كه چه شده، تا ما برسیم و بپرسیم البته همه‌چیز تمام می‌شود. تازه می‌فهمیم كه لودر جز آواربرداری، یك كاركرد دیگر هم دارد و ما جز سرمای شبانه، یك دغدغه مهم دیگر زلزله‌زدگان را هم از نزدیك لمس كرده‌ایم؛ گرگ آمده و آنها با داد و فریاد و نور نورافكن‌های لودر فراری‌اش داده‌اند، آنهایی كه حالا پس از فرار گرگ هم دیگر خواب‌شان نمی‌برد كه مبادا همین چند گاو و گوسفند بی‌سرپناه‌شان هم از كف‌شان برود.


    كاش باران نبارد

    یك، دو، سه... یا علی؛ نفس‌ها حبس می‌شود، چهره‌ها در هم می‌رود و همه با تمام توان زور می‌زنند؛ با هر یا علی، سكوت مرگبار ظهرگاهی «باجه‌باج» در هم می‌شكند، كمی از آوارها كنار می‌رود و چیزی كه هر یك از شش مرد روستایی، گوشه‌یی از آن را گرفته‌اند و می‌كشند، بالاتر می‌آید. نزدیك‌تر می‌روم، هم برای اینكه از كارشان سردربیاورم و هم اینكه شاید كمكی از دستم بر بیاید. پس از كش ‌و قوس بسیار، ‌دار قالی نیمه‌كاره از زیر آوار زلزله نجات می‌یابد، سنگینی‌اش اصلا به قیافه‌اش نمی‌آید، همان‌طور كه ظرافتش به خشونت خروارها خاك و سنگی كه رویش ریخته بود نمی‌آمد.

    این كشاكش اما در تمام مراحلش، تماشاگر ویژه‌یی هم داشت؛ همان دخترك روستایی كه با هر بار تكان خوردن‌ دار قالی، بند دلش پاره می‌شد كه نكند نخ‌های قالی پاره شود، همان كه با پیدا شدن تدریجی گل‌های قالی از زیر خاك، گل از گلش می‌شكفت، همان كه با دیدن چند نخ پاره‌شده از دسترنجش، زانوی غم بغل گرفت، همان كه پس از تكیه دادن ‌دار قالی به تراكتور، خاكش را تكاند، همان كه پارچه‌یی به روی آن كشید تا از گزند گرد و خاك حفظش كند، همان كه مدام با خودش زمزمه می‌كرد كاش باران نبارد...


    «قارداشیم اولممیشم تك قالاسان»

    بازدیدمان از روستاهای زلزله‌زده تمام شده، در حال بازگشتیم. هر دو طرف جاده باریك و البته خطرناك ورزقان به تبریز، پر از ماشین است، یك طرف آنها كه عازم روستاهای زلزله‌زده‌اند و طرف دیگر آنها كه شاید با خیالی آسوده از ادای تكلیف، درحال بازگشتند، یا شاید هم عازم بارگیری و بازگشت مجدد. تنوع ماشین‌ها كلیشه‌های ذهنی‌ از فقر و غنا را به بازی گرفته‌اند، پراید، پیكان، پیكان‌وانت، نیسان، ماكسیما، زانتیا، سانتافه و...، همه در یك صف و با یك هدف، آرام و با طمانینه حركت می‌كنند، در جاده‌یی كه ترافیك هیچ كس را كلافه نمی‌كند. 

    مردمی‌ها از دولتی‌ها خیلی بیشترند و این، طیف متنوعی از معانی را به ذهن متبادر می‌كند، از همبستگی و هیجان عمومی گرفته تا چیزهای دیگری كه شاید ذكرش در این مقال نگنجد، هر چه باشد اما پلاكاردها و پارچه‌نوشته‌ها چشمان آدم را می‌دزدند، پلاكاردهایی كه روی خیلی از ماشین‌های عبوری نصب شده و شناسنامه محموله‌شان به حساب می‌آید، مثل همانی كه روی كامیون خاوری كه از روبه‌رو نزدیك می‌شود جاخوش كرده، پلاكاردی كه جمله رویش، از آنهاست كه خواب از سر می‌پراند، از همان‌ها كه وسوسه‌ات می‌كند پایان‌بندی گزارشت را عوض كنی؛ «قارداشیم اولممیشم تك قالاسان»/ برادرم مگر من مرده‌ام كه تنها بمانی!

    همین گزارش در روزنامه اعتماد از اینجا




    گمانم اواخر زمستان سال ۸۴ بود، در اتوبان چمران، با اتوبوس دانشکده مشغول بازگشت از اردوی “درکه” بودیم، دوربرگردان نرسیده به میدان توحید را که پیچیدیم، اتفاق غریبی افتاد؛
    یک ماشین آمریکایی قدیمی وسط دوربرگردان خراب شده بود و صاحبش -که انگار از درست شدن آن ناامید شده بود- گوشه‌ای ایستاده بود و شاید انتظار آمدن کسی را می‌کشید. فریاد بلندی، توجه همه‌ را به ماشین خراب شده و صاحبش معطوف کرد. باور کردنی نبود، مردی که دست به کمر زده و در حاشیه دوربرگردان ایستاده بود، کسی جز محمدرضا شجریان بزرگ نبود. همه داد و فریاد راه‌انداختیم تا بلکه راننده اتوبوس متقاعد شود و لحظاتی توقف کند. او سعی کرد با بی‌توجهی عبور کند، اما نتوانست. پانصدمتری رد شده بودیم که بالاخره تسلیم شد و اتوبوس را نگه داشت.

    برای کسانی که شاید از دور ماجرا را می‌دیدند، احتمالاً اتفاق بدیعی‌ به نظر می‌رسید، حدوداً سی-چهل‌نفر ناگهان از یک اتوبوس متوقف شده در حاشیه اتوبان، پیاده شده بودند و با سرعت تمام و البته بدون توجه به ترافیک عبوری، به طرف دوربرگردان می‌دویدند، من هم در میان دوندگان مشتاق بودم. انصافاً بدجوری جوگیر شده بودیم.

    القصه رسیدیم و مشغول خوش‌وبش با استاد شدیم، با لبخند همیشگی‌اش، مشغول پاسخ دادن به یکایک بچه‌ها بود که یکی برای عکس گرفتن اجازه خواست، اما او در کمال تعجب نپذیرفت.

    در سکوت توام با ناامیدی جمع، ناگهان یکی با لهجه شیرین آذری و صدایی مغموم، با خود زمزمه‌ای کرد: “استاد بلیط کنسرت‌های شما ۵۰-۶۰ هزار تومان است و ما توان آمدن و دیدن شما را نداریم، چرا با ما عکس نمی‌گیرید!”

    استاد شنید و بغض کرد، کنارش ایستاده بودم و قطره اشکی که از گوشه چشمش سرازیر شد را خودم به چشم دیدم. گفت ممانعتش از عکاسی فقط و فقط به خاطر مکان نامناسب (دوربرگردان وسط اتوبان) و احتمال خطر بوده است، گفت بیائید هر چه قدر که می‌خواهید عکس بگیریم. بعد هم در آن بدترین جای ممکن، با لبخند و خوش‌رویی، کنار تک تک ما ایستاد و عکس گرفت.

    بگذریم، چندین سال از آن روز گذشته اما من هنوز بغض و اشک آن روز استاد را فراموش نمی‌کنم. به مناسبت این روزها، می‌خواستم درباره ربنای خاطره‌انگیز استاد بنویسم که این خاطره یادم افتاد، به سختی یکی از عکس‌های آن روز را از آلبوم پیدا کردم و تصمیم گرفتم به نقل همین خاطره بسنده کنم. بخواهند یا نخواهند، ربنای شجریان در گوش ماست، بلکه در دل و جان و ضمیر ماست. حاشا که محدودیت و محرومیت، بین صدای استاد و ما فاصله افکند، حاشا که استاد به مزدوری بی‌هنران کوچک ‌شود…




    دو سه سال پیش بود شاید، اوایل بهار یا اواخر زمستان، به پلنگ‌چال که رسیدیم، هوس کردیم از آنجا تا ایستگاه پنج توچال هم برویم و با تله‌کابین برگردیم. هوا خوب بود و مسیر مشخص، لباس تابستانی پوشیده بودیم و از ادوات کوه‌نوردی هیچ نداشتیم، بالاخره تصمیم گرفتیم که راه بیفتیم و افتادیم، کمی نگذشته بود که بارانی باریدن گرفت، طوری نبود که منصرفمان کند، ولی هر چه جلوتر می‌رفتیم شدیدتر می‌شد، کار به جایی رسید که به شکل متناوب باران و برف و تگرگ می‌بارید،‌ همه جا را مه گرفت و میدان دیدمان به مسافتی در حد دو متر محدود شد. از پایین تقریبا همه چیز تا انتهای مسیر مشخص بود، اما اواسط کار قصه فرق ‌کرد،  کسی که ادعا می‌کرد مسیر را می‌شناسد، در چند دوراهی، بعد از پاک کردن 

    شیشه عینک و قدری درنگ و لحنی نامطئن راه را انتخاب کرد و این بیشتر نگرانمان کرد. هوا ترسناک شده بود، آبی که در سراشیبی به سمت پایین راه افتاده بود، حجمش اندک بود اما هیچ تضمینی وجود نداشت که همینطور اندک باقی بماند.

    از جایی به بعد، در مسیر مستقیمی افتاده بودیم که شیب تندی داشت، سینه‌کش کوه را گرفته بودیم و بالا می‌رفتیم، هر چه می‌رفتیم اما نمی‌رسیدیم. این عکس ابوالفضل سلمانزاده به طرز عجیبی مرا به همان ساعات و دقایق برد، هوا دهشت‌ناک بود و راه‌ رفتن در آن شیب تند، نفس‌گیر. هیچ چیز دیده نمی‌شد و هیچ برآوردی از انتهای مسیر وجود نداشت. هر چه می‌‌رفتیم نمی‌رسیدیم، نه راه دیگری بود و نه امکان بازگشت و نه حتی مجالی برای توقف، حس غریبی بود، شاید دلهره بود یا شاید هم ترس، هر چه بود با بلاتکلیفی آزاردهنده‌ای ترکیب شده بود و داشت دیوانه‌مان می‌کرد، به طرز عجیبی می‌خندیدیم، خنده‌های عصبی و کاملاً غیرارادی…بگذریم.

    آن حس غریبی در این عکس هم هست، همان که بالاتر توصیفش کردم، همان چیزی که ترغیبم کرد اینها را بنویسم، زندگی نه اینقدر ملموس و جزئی –مثل داستان بالا- اما پر است از موقعیت‌هایی اینچنین، که حتی از بن‌بست هم سخت‌ترند، درست مثل همین عکس. موقعیت‌هایی که برخلاف بن‌بست، پر از بلاتکلیفی و تعلیقند، موقعیت‌هایی که صرفاً راهمان را ادامه‌ می‌دهیم، در حالی نه دورنمایی از مقصد داریم و نه جرئت و یا شاید امکان بازگشت را. زندگی پر است از همین دیوارها، دیوارهایی که نه تنها بازگشت که گاهی حتی نگاه به عقب را هم غیرممکن می‌کنند، دیوارهایی همچون عرف، اخلاق و…، که آدم‌ها را ناچار می‌کند متعهد باشند، به روابط‌ها، روند‌ها، راه‌ها و خیلی‌ چیزهایِ دیگرِ بی‌برگشت و بی‌فرجام…