بچه که بودم، ماه محرم‌ که می‌شد، بابا همیشه منو با خودش می‌برد تو این هیئت عزاداری‌‌شون. اونجا وقتی روضه می‌خوندن، کلاً نگاهم به بقیه بود و رفتاراشون رو ورانداز می‌کردم، اقتضای بچگی بود دیگه. نگاه می‌کردم ببینم کی داره گریه می‌کنه، کی داره‌ الکی فیگور گریه میاد، کی چجوری گریه می‌کنه و قس علیهذا. یادمه همیشه وقتی روضه حضرت عباس می‌خوندن و قصه به مرگ برادر و این حرفا می‌کشید، بعضی‌ها خیلی بدجوری گریه می‌کردن. طوری که واسه آدم سوال ایجاد می‌کرد. از بابام که می‌پرسیدم، می‌گفت مثلا فلانی و فلانی برادرشون اخیراً یا قبلاً فوت کرده، اینا کمرشون شکسته(!) واسه اونه که اینطوری گریه می‌کنن. تعجب می‌کردم و قانع نمی‌شدم. اساساً درک درستی از شکستگی کمر آدمایی که صاف صاف راه می‌رفتن نداشتم. «رحیم» داداشِ بزرگ ما بود. مورد احترام اقوام بود. آدم با اخلاق و مردم‌داری بود. در حدی که یه جورایی هرجا تو جمع‌های نزدیکان و آشنایان ما رو نمی‌شناختن، با اسم اون خودمون رو معرفی می‌کردیم؛ مثلاً می‌گفتیم ما داداشِ رحیم هستیم. کلاً آدمی بود که می‌شد تو مشکلات بهش تکیه کرد، عصای دست بابا بود. امید روزای پیریش بود. هر وقت بابا دلش از دست ما می‌گرفت، می‌رفت پیش اون زیرابمون رو می‌زد. هر چند که اون هیچ وقت به روی هیشکی نمی‌آورد. همیشه آرزوی بابا این بود که خدای‌نکرده یه روزی اگه رفت، رحیم زیر تابوتش رو بگیره. خلاصه بگم با اینکه چندان زود به زود نمی‌دیدیمش اما خیلی بهش وابسته بودیم. یه چیزی تو مایه‌های  حسی که بچه‌ها در مورد بعضی‌ها دارن و در کنارشون احساس امنیت و اعتماد به نفس می‌کنن و تصورشون اینه که در کنار اون آدمها کسی جرات نمی‌کنه بهشون چیزی بگه.