یه بارم زدم سر این داداشم –که 6 سال از من بزرگتره- رو شکستم، یه چیز آهنی پرت کردم و خیلی اتفاقی خورد اونجایی که نباید می‌خورد و سرش شکست، داشت می‌رفت مدرسه بنده خدا، اینقد دیرش شده بود که فرصت نشد برگرده یه حالی بهم بده، رفت درمونگاه پانسمان کرد و از اونجا مستقیم رفت مدرسه. فک کنم 6 سالم بود، یعنی دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید که این برگرده چه بلایی میخاد سرم بیاره، بی‌تردید اولین جلوه از معجزه الهی تو زندگیم رو اون روز حس کردم، تا داداشم برگرده یه دوجین مهمون تهرونی-خونه‌مون اردبیل بود- اومد خونه‌مون، از نوع رودربایستی‌دار...خدایا هنوزم ازت متشکرم.