یکی دو روز مانده به محرم، زنجیر برنجی پارچه‌پیچ شده‌اش را از گوشه‌ای بیرون می‌کشید و می‌آورد یک جایی که توی چشم باشد آویزان می‌کرد. اصلا تصویر کالت محرم در ذهن من این است، حال و هوای محرم اینطوری در خانه ما می‌پیچید. حالا اما محرم تمام شده انگار، برای همیشه... هزاری هم که تکیه و خیمه در خیابان‌ها به پا کنند، تلویزیون نوحه پخش کند، همه بگویند که محرم شده، من باورم نمی‌شود که نمی‌شود. دلم لک زده برای محرم، برای همان محرم‌ها، محرم‌هایی که با زنجیر بابا از گنجه بیرون بیاید و با همان زنجیر برود...