آهسته می گوید: "زندگی رو می بینی چه شکلی شده؟”

اهمیت نمی دهم و به راهم ادامه می دهم، وقتی کمی نزدیکتر می شوم و کم کم می توانم چهره ناآشنایش را در تاریکی شب ببینم، پکی عمیق به سیگارش می زند و ادامه می دهد: "صبح کله سحر از خواب پا میشیم و می زنیم بیرون و کار می کنیم تا شب، شب که شد برمی گردیم و از فرط خستگی می افتیم و بی اختیار می خوابیم تا صبح و با شروع روز بعد بازم همون بساط دیروز و ادامه همون حکایت همیشگی…!”

مثل خوابزده ها از اینکه در خیابان و به ناگهان کسی مرا خطاب قرار داده و درد دل می کند شکّه شده‌ام، او را نمی‌شناسم اما چهره اندوهگینش توجهم را جلب می کند. نمی توانم خودم را بی تفاوتی بزنم و عبور کنم. پس از اینکه اطمینان می یابم که طرف صحبتش نه در و دیوار و نه خودش، بلکه من هستم، ازو می پرسم که کجا کار می کند، نام محل کارش را می گوید؛ چنان که گویی داغ دلش تازه شده باشد، آهی جگرسوزی از ته دل می کشد و ادامه می دهد: "تصور کن با این وضعیت کار که هیچ چی از زندگی دستگیرت نمی شه، دو ماه حقوقت رو هم نداده باشن، تازه اسفند رو هم معلوم نیست که بدن یا ندن.”

از شرایط کار می گذرد و به کارفرما می رسد، می گوید آنها را ملزم کرده تا روز ۲۸ اسفند در محل کار حاضر شوند، پس از گفتن این جمله، با تمامی وجودش و با بغضی غریب که صدایش را احاطه کرده از من می پرسد: "می دونی این یعنی چی؟”

هنوز از آن انفعال اولیه خارج نشده ام، مردد می‌مانم که چه جواب بدهم، قبل از اینکه جوابی بیابم، ادامه می دهد: "یعنی ما حتی روز چهارشنبه سوری هم  که همه شما ها آتیش روشن می کنید(!) باید سر کار باشیم! تا چهار روز بعدشم باید بریم تو اون سگدونی…”

به دوراهی می رسیم و لاجرم بدون خداحافظی از هم جدا می شویم. می رود اما پژواک صدای بغض آلودش هنوز آزارم می دهد. انگار که تلنگری باشد. پسرک سنی نداشت که اینگونه از زندگی گله می کرد. اینقدر بچه بود که در میان آن همه بدبختی که می گفت، مهمترین ناراحتی‌اش این بود که روز چهارشنبه سوری نمی تواند آتش روشن کند!

او می رود و من یاد ساده لوحی خودمان و پندار بلاهت‌آمیز بعضی‌ها می افتم که تمامی مشکلات جوانان را منحصر به اشتغال و ازدواج می دانند و شاغلان و متاهلان را لابد ساکنان بهشت برین!