درحاشیه تراژدی سعادت آباد

چندی پیش یادداشتی در باب یكی از مسائل اجتماعی نوشته بودم و در آن نگاهی انتقادی داشتم به گوشه ای از خلقیاتمان. پس از انتشار وقتی برای بررسی بازخورد های مطلب مراجعه كردم، یكی از نظرات درج شده بیش از بقیه توجهم را به خود جلب كرد.

یكی از خوانندگان نوشته بود: "می بینم كه فضا آنقدر گل و بلبل است كه مصادر اصلی انتقادات را رها كرده اید و چسبیده اید به ملت بدبخت."

البته به شخصه در نقادی فرهنگی و طرح آسیب های اجتماعی، قائل به تفكیك دولت و ملت نیستم و اتفاقا این تفكیك را ریشه بسیاری از معضلات كنونی می دانم. لذا این جمله را در آن مقطع منصفانه نیافتم. اما در طی چند روز گذشته و همزمان با اینكه اخبار متعدد و تحلیل های متفاوت و بازتاب های متناقضی از حادثه تكان دهنده سعادت آباد را در رسانه ها دنبال می كردم، این جمله مدام از مقابل چشمانم می گذشت و ذهنم را مشغول می ساخت.

بگذارید قبل از اینكه سوء تفاهم ایجاد شود، تكلیفمان را روشن كنیم. در اینكه ما به نقد های فرهنگی و اجتماعی نیاز داریم هیچ شكی نیست. هیچ كس از جمله نگارنده، با این مسئله كه ما با تدبر در خلقیاتمان آسیب های فرهنگی خود را بیابیم و آنها را برطرف كنیم، مشكلی ندارد. اساسا ما اگر می خواهیم به عقلانیت برسیم، چاره ای نداریم جز اینكه كه خود شیفتگی را كنار بگذاریم و با تازیانه نقد فرهنگمان را آبدیده كنیم. لذا مشكل در اینجاها نیست. حتی در اینكه بسیاری از خلقیات ما ایرانیان مستوجب نقد و نكوهش است هم حرفی نیست. نه تنها حرفی نیست كه اتفاقا طرح معضلات و مسائل اینچنینی كاری قابل تقدیر و درخور تحسین نیز هست. پس مشكل چیست؟

ببینید مشكل دقیقا از جایی شروع می شود كه ما به عنوان كسانی كه ادعای نقادی اجتماعی داریم، خودمان در دام آفت هایی می افتیم كه قرار بود آنها را چاره كنیم. مشكل این است كه ما در مسیر بررسی و نقد آفت های اجتماعی از جمله خلقیات نامطلوب مردم، از آن طرف بام بیفتیم و "به مردم گیر دادن" خود تبدیل به یكی از بزرگترین آسیب ها و معایبمان شود.  این یعنی اینكه ما طوری عمل كنیم كه به جای درمان درد، دچار درد بزرگتری شویم.

متاسفانه امروز نه تنها این اتفاق افتاده كه این روند نامیمون تبدیل به رویه شده است. انگار این رسم شده كه ما وقتی می خواهیم از هر كس و هر جایی انتقاد كنیم، در ابتدا برای دستگرمی هم كه شده تعریضی ولو مختصر به مردم داشته باشیم. یعنی در سطحی ترین نا به سامانی های امور جاری هم كه تشخیص مقصر اظهر من الشمس است، سهم مردم را نادیده نمی گیریم.

با پلیس مشكل داریم، به مردم گیر می دهیم. منتقد اقدامات دولتیم، مردم را می نوازیم. عملكرد مجلس را قبول نداریم، به مردم فحش می دهیم. شاید یكی از دلایل همان جمله ای باشد كه در ابتدا اشاره شد، یعنی بالاخره با توجه به اینكه زورمان به اصل كاری ها نمی رسد، بچسبیم به كسانی كه زورمان به آنها می رسد. اگر هم بخشی از دلیل این باشد كه هست، قطعا همه آن این نیست. اگر در همین حد بود، لابد با توجه به فضای موجود قابل توجیه بود، اما به نظر می رسد مشكل عمیق تر از حد تصور باشد.

همین حادثه سعادت آباد یكی از مواردی است كه به راحتی می توان شتابزدگی و به خطارفتن تحلیل ها را به وضوح در آن مشاهده كرد. حادثه قتلی اتفاق افتاده، به جای آنكه مراجع مسئول این حادثه مورد مواخذه قرار گیرند و البته در كنار آن اشاره ای هم به رفتار نادرست مردم حاضر در صحنه بشود، مراجع ذیصلاح و حتی شخص قاتل در تحلیل های ما كاملا فراموش شده اند و عابران نگون بخت تبدیل به متهمین اصلی شده اند.

«پنجشنبه گذشته،برای تهران  یك روزسیاه بود و میدان كاج سعادت آباد هم مركز این سیاهی؛جاییكه جوان چاقوخورده، 45 دقیقه نقش برزمین بود و از مردمی كه اطرافش جمع شده بودند،التماس میكرد كه به دادش برسنداما "مردم فهیم وبافرهنگ" ما،تنهاتماشاچی مرگ یك همنوع خود بودند تا شعر "بنی آدم اعضای یكدیگرند" درمیان وارثان سعدی،عینیت یابد!»
این جملات را ببینیم و قبول كنیم كه دچار مشكل شده ایم. بپذیریم كه به خطا رفته ایم. گاهی اوقات لازم است كه به خودمان نهیبی بزنیم كه آقا دست از سر مردم برداریم. منطقی باشیم، اصلا مگر ما به مردم چه داده ایم كه دائما از آنها طلبكاریم. مگر ما در طی سالها چه در عرصه فرهنگ كاشته ایم كه امروز می خواهیم همه چیز برداشت كنیم؟
باز هم تاكید كنم به هیچ روی مخالف نقد رفتارشناسانه مردم نیستم، اما ورود به این بحث ملزوماتی دارد كه این روزها متاسفانه رعایت نمی كنیم.

اول اینكه اگر غرض نقد فرهنگ است كه نقد فرهنگ ادبیاتی چنین پدرسالارانه را بر نمی تابد. اگر هدف طرح دغدغه های اجتماعی است كه این عصبیت در آن جایی نباید داشته باشد. اگر منتقد رفتار مردم حاضر در آن حادثه هستیم، باور كنید راه حلش این نیست كه با ادبیات قیصری دهه چهل، دیالوگ های فیلم های كیمیایی را بازتولید كنیم و از مرگ مردانگی و فتوت سخن سر دهیم و قاتل را رها كنیم و مردم را مقصر جلوه دهیم.

دوم اینكه انگار اساسا دچار سوء تفاهم بزرگی شده ایم. مگر فرهنگ و خلقیات یك جامعه چیزیست كه در لحظه متولد می شود و در لحظه اصلاح پذیر است كه اینچنین «گازانبری» حمله می كنیم و از زمینه ها و ریشه ها غافلیم؟

سوم اینكه اساسا نقد فرهنگ مقوله ای نیست كه به این شكل بشود تك عاملی وارد ساحت آن شد. اگر چه به اعتبار اینكه مردم انسان هستند و از قدرت اختیار برخوردارند، می شود به برخی رفتارهای آنان خرده گرفت و از آنان خواست كه دیگر مرتكب آن رفتار نشوند، اما این را هم باید در نظر گرفت كه بخشی از فرهنگ، خلقیات و روحیات ما باز هم به اعتبار اینكه انسان هستیم و در اجتماع زندگی می كنیم، تابع شرایط اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی است. لذا بدون در نظر گرفتن جبر جغرافیایی، شرایط اقتصادی و زمینه های شكل گیری خلقیات مردم، به مصاف نقد آنها رفتن، خطایی به غایت بزرگ در تحلیل خواهد بود.

چهارم اینكه اصلا چرا ما خودمان را مبری می دانیم؟ اگر به روحیات و اخلاق مردم اعتراض داریم، چرا در كنار هزار عامل دیگری كه در رسیدن آنها به جایگاه فعلی نقش داشته اند، نقشی برای خودمان قائل نمی شویم. یعنی خود ما ها در شكل گیری تدریجی و نهادینه شدن این خلقیات در مردم ، هیچ نقشی نداشته ایم؟ حاشا كه اینگونه باشد.

قطعا تا شماره های بیشتری هم می توان ادامه داد و موارد دیگری را نیز مطرح كرد كه بیم به درازا كشیدن سخن مانع از آن است.بپذیریم كه اساسا طرح دغدغه های اجتماعی مناسبتی با نشستن بر برج عاج و نسخه پیچیدن از بالا ندارد. پرداختن به دغدغه های اجتماعی نه از سر پرخاشگری كه باید از سر دردمندی باشد. تا زمانیكه مدام بگوییم مردم در فلان رفتار خود اشتباه می كنند، مطمئن باشیم كه به خطا رفته ایم. اگر هم رفتار اشتباهی وجود دارد- كه قطعا وجود دارد- باید بپذیریم كه همه ما در آن دخیل هستیم و ما اشتباه می كنیم، نه اینكه مردم اشتباه می كنند.


پی‌نوشت: این یادداشت در تاریخ 19 آبان 89 در سایت آینده نیوز منتشر شد.