از زمانی که یادم هست، همیشه موقع غذا درست کردن، از ناخنک زدن‌های ما عصبانی می‌شد، البته عصبانی که نمی‌شد، ژست عصبانیت می‌گرفت، از همین عصبانیت‌هایی که اگر کمی بیشتر دقت کنی، می‌توانی محبت و مهربانی ترجمه‌اش کنی. چند روز پیش هم که من از اتفاق تا اواسط روز هنوز خانه را ترک نکرده بودم،‌ ناهار درست کرده بود و برای اینکه سرد نشود، آن را روی بخاری گذاشته بود. محض شوخی، در حالی که زیر چشمی می‌پاییدمش به سمت ظرف غذا رفتم. داشتم ناخنک می‌زدم، منتظر بودم که چیزی بگوید و کمی سربه‌سرش بگذارم و باهم بخندیم. بر خلاف انتظارم چیزی نگفت. حس کردم نمی‌بیند یا متوجه کارم نشده، برای جلب توجهش با تولید سر و صدای بیشتر به کارم ادامه دادم. در همان حال که سرش را پایین انداخته بود، خیلی آرام و با طمانینه گفت: «همه رفته‌اند و تنها تو مانده‌ای. مگر به جز تو هم کسی در این خانه هست؟ بخور هر چقدر که دوست داری، نوش جان.» این را گفت و به تدریج لبخند کم‌رمقش از روی لبهایش محو شد. دو سه کلمه‌ی آخر را به شکلی بغض‌آلود ادا کرد، شاید اگر فقط چند کلمه‌ی دیگر هم ادامه داده بود، بغضش می‌ترکید.

دلش تنگ شده بود، آنهم نه فقط برای بچه‌هایی که ازدواج کرده‌اند و رفته‌اند، حتی برای من که هنوز با او و پدرم زندگی می‌کنم. به فکر فرو رفتم، عصبانیت‌های شیطنت‌آمیزش را از چنین برخورد مهربانانه‌ای بیشتر دوست داشتم. مثل خواب‌زده‌ها یا کابوس‌دیده‌ها تا چند ساعت منگ بودم. چندی پیش دوست عزیزی، بعد از مدت‌ها متوجه موهای سفید مادرش شده بود و در خطابِ عتاب‌آلودی، به خودش نهیب زده بود که چه دردناک، روزمره‌گی آدم را عزیزانش غافل می‌کند. برایش نوشته بودم که کاش هیچ وقت این غفلت تبدیل به حسرت نشود، اما حالا این خودم بودم که مادرم را و یا بهتر بگویم خودم را در پس همین روزمره‌گی‌های لعنتی گم کرده‌ بودم.

همه ما در طول زندگی خود برای بدست آوردن چیزهایی تلاش می‌کنیم و در خلال این به دست‌آوردن‌ها، یک سری‌چیزها را هم ناگزیر از دست می‌دهیم. نمی‌شود همه چیز به دست آورد و هیچ چیز از دست نداد، اساساً زندگی برایند همین به دست آوردن‌ها و از دست‌ دادن‌هاست ولی درد آنجاست که گاهی آنچه از دست می‌دهیم بسیار مهم‌تر از همه چیزهایی است که به دست می‌آوریم. گاهی چنان گرم تلاش و تکاپو می‌شویم که داشته‌هایمان را کاملاً فراموش می‌کنیم، داشته‌هایی که با بی‌توجهی ما به تدریج از دست می‌روند و ما شاید وقتی این را بفهمیم که دیگر خیلی دیر شده باشد.

بد نیست گاهی در میان تمام گرفتاری‌ها، حداقل برای لحظاتی، تمام آرزوهای طول و دراز خود را کنار بگذاریم و بایستیم و نگاهی به پشت سر خود بیندازیم؛ ببینم تا حالا چه به دست آورده‌ایم و چه از دست داده‌ایم. آیا چیزهایی که به دست آورده‌ایم نه بیشتر که حتی به همان اندازه چیزهایی که از دست داده‌ایم ارزش داشته یا خیر. از دست رفتن بعضی چیزها را به دست آوردن هیچ چیز جبران نمی‌کند. یعنی اگر در ازای از دست دادن آنها تمام دنیا را هم به دست آورده باشی، باز هم زیان کرده‌ای. البته جلوی ضرر را هرجا بگیری منفعت است اما مشکل اینجاست که به قول شاملو، زندگی به شکل بی‌شرمانه‌ای کوتاه است، گاهی تا به خودت بیایی، خیلی زود دیر شده و آن وقت است که باید یک عمر حسرت بخوری، حسرت روزهای رفته و کارهای نکرده…حرف دیگری نمانده، خواستم بگویم که واقعاً زندگی به اندازه‌ای مهم نیست که آدم را اینقدر از اطرافیانش غافل کند، فقط همین…!