«فرزاد بیا پایین! فرزاد…زود باش، بیا پایین، همین الان…با توام فرزاد زود باش»، با تمام وجود فریاد می‌کشد، صدایی خسته دارد، به نظر می‌رسد حداقل بالای شصت را داشته باشد. مدام دکمه آیفون را فشار می‌دهد، همزمان فحاشی می‌کند و لگدهای محکمی را حوالی دربی می‌کند که انگار باز است.

مشغول خواندن مطلبی هستم که صداها حواسم را پرت می‌کند. خانه ما کلنگی و اتاق من مشرف به پنجره‌ای است که رو به کوچه باز می‌شود. از همین روست که صدای بیرون هر چقدر هم ضعیف باشد، به وضوح در داخل اتاق شنیده می‌شود؛ گوشم را تیز می‌کنم، به هوای اینکه مثل خیلی از مواقع دیگر، دعوایی معمولی اتفاق افتاده، سعی می‌کنم بی‌تفاوت باشم، اما فریادها ادامه‌دار می‌شود.

داد می‌زند و شخصی به نام فرزاد را صدا می‌کند. فرزادی که از قرائن بر می‌آید همسایه دیوار به دیوار ماست، اما من نمی‌شناسمش. به طور متناوب هر چند بار که دکمه آیفون را فشار می‌دهد، لگدی هم حواله دربی می‌کند که باز است. صدای کوفته شدن درب به دیوار و فریادهای فرزاد…فرزاد و فحش‌های بعضاً «خوار و بار» به کلی حواسم را پرت می‌کند.

«بیا پایین،‌ امروز اومدم یا تو رو بکشم یا خودمو، دِ زود باش بیا پایین، فرزاد…، …، …، یه دقیقه بیا پایین کارت دارم».

در گیرودارِ داد و فریاد پیرمرد و فحش‌های «ک» داری که مدام حواله دشمن فرضی می‌کند، صدای زنانه‌ای از آنطرف آیفون می‌گوید:«فرزاد خونه نیست».

پیرمرد با عربده پاسخ می‌دهد: «می‌دونم که هست! در بازه، امّا من نمی‌خوام بیام تو، بهش بگو بیاد پایین…فرزاد با توام بیا پایین، خونه زندگی آدم یه شرافت و حرمتی داره، من نمیخام پامو بذارم تو خرابه‌ت، خودت بیا پایین زود باش!»

نه اینکه موقعیت خیلی تکان دهنده باشد، نه، من هم چندان متاثر نیستم، زندگی در جنوب شهر آدم را نسبت به اینگونه صداها و قیل‌وقال‌ها بی‌تفاوت می‌کند. هر چقدر هم تکان دهنده باشد، فرقی ندارد، انگار که آدمی روئین‌تن شده باشد.

سعی می‌کنم دوباره تمرکزم را جلب مطلب پیش رویم کنم و مطالعه را ادامه بدهم که همسایه دیگرمان که پیرزنی است و از قضا خانه او هم پنجره مشرف به کوچه دارد، از پیرمرد شرح ماوقع را می‌پرسد.

منتظرم چند تا از فحش‌های آب‌دارش را حواله او هم بکند که ناگهان صدایش آرام می‌گیرد. با صدایی خش‌دار می‌گوید:‌ «ببخشید تو رو خدا، من اهل عربده‌کشی و بی‌آبرویی نیستم اما دیگه جونم به لبم رسیده، چند تا بچه تربیت کردم،‌ همه‌شون به جایی رسیدن، واسه خودشون کسی شدن، اما نمی‌دونم این عوضی چرا اینطوری شد.»

عجب… هر آنچه از داد و فریاد و عربده و فحش و … شنیده بودم، از زبان پدری بود خطاب به پسرش. مجدداً توجهم جلب صحبت‌های کوچه و البته چشم‌هایم از تعجب گرد می‌شود.

صحبت‌هایش را ادامه می‌دهد و به طور متناوب هر چند کلمه که با همسایه حرف می‌زند، فریادی هم به سمت خانه پسرش می‌کشد و او را صدا می‌کند. نگاهم کمی عوض می‌شود؛ اگر تا کنون تصورم این بود که مثلاً طلبکاری به خانه بدهکارش مراجعه کرده و دعوا بر سر همچه مسئله‌ای است، از این به بعد احساس می‌کنم که شاید دعوایی خانوادگی رخ داده و به همان دلیل پیرمرد اینگونه نسبت به پسرش تندی می‌کند. هر چه باشد اما بر خلاف همیشه کنجکاو می‌شوم و دوست دارم ته‌توی قضیه را در بیاورم.

مدام از فرزندهای دیگرش می‌گوید و خوبی‌های آنها و مدام از این یکی گلایه می‌کند. تند و تند حرف می‌زند و به پیرزن توضیح می‌دهد، پیرزن به او می‌گوید که شاید تقصیر زنش باشد، اما او قبول نمی‌کند، از عروسش دفاع می‌کند، می‌گوید:«عروسم گله، هر چی می‌کشم از دست خود نامردشه».

همچنان منتظرم علت دعوایشان را بگوید که ناگهان بغض می‌کند و می‌گوید: «بابا! دلم براش تنگ شده، می‌دونی از کی تا حالا ندیدمش؟». این را می‌گوید و بغضش می‌ترکد و دوباره رو به خانه پسر می‌کند و با گریه سوزناکی داد می‌زند: « فرزاد، کثافت، دو دقیقه بیا پایین، کاریت ندارم بچه، فقط میخام یه دقیقه ببینمت، فقط می‌خوام ماچت کنم پفیوز…». های های می‌گرید، مرتب پسرش را صدا می‌کند، فحش می‌دهد و ضجه می‌زند.

افکارم دچار تشویش می‌شود، نمی‌فهممشان، نه او را که اینگونه بی‌ادبانه اما دردمندانه ابراز دلتنگی می‌کند و نه پسرش را که از سنگ صدا در می‌آید و از او نه. مجاب می‌شوم که نگاهی به کوچه بیندازم و چهره‌اش را ببینم. درب را می‌گشایم. حدسم در مورد سن و سالش درست بود؛ پیرمردی است حدودا هفتاد ساله، اما تصورم در مورد شخصیتش اصلا درست نبود؛ ظاهر موجّهی دارد و آدم متشخصی به نظر می‌رسد. در مقابل درب باز خانه پسرش نشسته و گریه می‌کند. چند دقیقه‌ای به همین منوال می‌گذرد. بلند می‌شود، نگاهی از سر تا پا به من می‌اندازد و به خاطر سروصدا و ایجاد مزاحمت عذرخواهی می‌کند، از پیرزن همسایه حلالیت می‌طلبد و می‌رود. همچون شکاری که تیر خورده باشد، خسته و زخمی و آرام دور می‌شود…

حتی بعد از رفتنش هم خبری از فرزاد نمی‌شود، انتظار داشتم حداقل برای اینکه مطمئن شود پیرمرد رفته، سرکی بکشد، از درب یا حداقل پنجره، اما نه، خبری نیست…

گیج‌گاهم تیر می‌کشد، چشمانم سیاهی می‌رود،‌ انگار آن روئین‌تنی که گفتم بعد از مدت‌ها زندگی در اینجا به دست آمده، به شدت دچار خدشه شده، هنوز فریادهای بغض‌آلودش، در گوشم می‌پیچد، خصوصاً آنجا که گفت: « دو دقیقه بیا پایین، کاریت ندارم بچه، فقط میخام یه دقیقه ببینمت، فقط می‌خوام ماچت کنم…». او رفت و من به زندگی فکر می‌کنم؛ چقدر می‌ترسم از تکرار این جمله معروف با خودم که شاید زندگی تنها همین باشد…که کاش اصلاً نباشد اگر قرار است همین باشد…