این دردهای شدید آدم را عارف‌مسلک می‌کند، همچین فیلسوف‌طور و بریده از هستی. یک جور خلسه حکیمانه که توجه آدم را از هر چیز غیر درد پرت می‌کند. از آن بیخیالی‌های عارفانه‌ای که حس می‌کنی حیات دنیا و همه دغدغه‌ها و چرخیدن‌ها و دویدن‌ها و رویی و لایی و صفحه‌بندی و خروجی و... به قولی گفتنی واقعا لهو و لعب(!) است، یک جوری که انگار هیچ چیز به جز درد اصالت ندارد. یک پا ملاهادی سبزواری می‌شود آدم برای خودش اصلاً. دل‌مشغولی‌هایی که در حالت عادی چار ستون بدن را می‌لرزانند همینطوری ملو می‌آیند، از ذهن عبور می‌کنند و ایگنور می‌شوند. فوق فوقش یک پوزخند و یک «به درک» از آدم بگیرند، می‌روند پی کارشان، حالا شاید بعد از تمام شدن درد برگردند و به شکر خوردن بیندازندت، اما در آن لحظه نیستند، گم‌وگورند. از این زاویه که نگاه کنی، حال آدمی که درد می‌کشد –به رغم اینکه دهانش دارد صاف می‌شود- خریدنی‌ است. نگاه آن آدم به زندگی در آن لحظه‌ها، چیز بامزه‌ای است، یک استغنای رشک‌برانگیزی در روحیاتش هست که اغوا می‌کند. البته به خودش اگر اینها را بگویید احتمالا اتفاقات خوبی برای‌تان نمی‌افتد. فقط باید خودتان را در موقعیت او تصور کنید، یا مثلا وقتی خودتان یکی از این دردها سراغ‌تان می‌آید تلاش کنید به جای آه و ناله به ذات سست هستی و فناءفی‌الدرد بیندیشید. البته همینکه بخواهید چنین تلاشی بکنید هم خودش نوعی نقض غرض است، در آن حالت فقط درد موضوعیت دارد، همه چیزهای دیگر بلاوجه است، از جمله همین توصیف از درد که ممکن است در نظر آدم دردکش، یک سری گل‌واژه‌‌ی بی‌مقدار باشد که تنها از یک خل سر می‌زند... درد تجربه عجیبی‌ست، درد دنیای آدم را عوض می‌کند.