<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>شب کویر</title>
	<atom:link href="http://a-rezaei.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://a-rezaei.com</link>
	<description>دل نوشته های عباس رضایی ثمرین</description>
	<lastBuildDate>Wed, 18 Apr 2012 04:14:45 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>قدردانی&#8230;</title>
		<link>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d9%82%d8%af%d8%b1%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c/?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d9%2582%25d8%25af%25d8%25b1%25d8%25af%25d8%25a7%25d9%2586%25db%258c</link>
		<comments>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d9%82%d8%af%d8%b1%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 16 Apr 2012 18:46:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عباس رضایی</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://a-rezaei.com/?p=414</guid>
		<description><![CDATA[کوتاه و بی‌مقدمه؛ فاجعه مهیب و روانسوز درگذشت پدرم، در کنار تمام سیاهی‌ها، تلخی‌ها، مرارت‌ها و سختی خارج از وصفش، به من فهماند که دوستان عزیز و مهربانی دارم که می‌توان در لحظات سهمگین به آنها تکیه و به همراهی‌شان دل خوش کرد. گفتنی‌ها بسیار است و شاید بعدها که حوصله و دل‌ودماغ نوشتن داشتم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><a href="http://a-rezaei.com/abbas/wp-content/uploads/2012/04/IMAG0143.jpg"><img class="alignleft  wp-image-418" style="border: 2px solid black; margin: 2px;" title="IMAG0143" src="http://a-rezaei.com/abbas/wp-content/uploads/2012/04/IMAG0143-255x300.jpg" alt="" width="179" height="210" /></a>کوتاه و بی‌مقدمه؛ فاجعه مهیب و روانسوز درگذشت پدرم، در کنار تمام سیاهی‌ها، تلخی‌ها، مرارت‌ها و سختی خارج از وصفش، به من فهماند که دوستان عزیز و مهربانی دارم که می‌توان در لحظات سهمگین به آنها تکیه و به همراهی‌شان دل خوش کرد. گفتنی‌ها بسیار است و شاید بعدها که حوصله و دل‌ودماغ نوشتن داشتم گوشه‌ای از آنچه در این روزهای سیاه بر من گذشت را نوشتم، اما علی‌ای‌حال آنچه گفتنش ضرورت دارد این است که بدون اغراق، تسلیت‌ها و ابراز همدردی‌های دوستانه، این واقعه را برایم تحمل‌کردنی‌تر کرد. لذا از تک تک دوستانی که به هر وسیله- ارسال پیامک، ارسال ایمیل، تماس تلفنی، حضور در مراسم تشییع، حضور در مراسم ترحیم، ارسال گل، درج پلاکارد و غیره- در کنارم بودند، سپاسگزارم و امیدوارم در شادی‌ها فرصت جبران این مهربانی‌ها را داشته باشم. مهرتان پاینده و شادی‌هاتان افزون.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d9%82%d8%af%d8%b1%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پیرمرد دهاتی و کسینجر اسلام!</title>
		<link>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af-%d8%af%d9%87%d8%a7%d8%aa%db%8c-%d9%88-%d9%83%d8%b3%db%8c%d9%86%d8%ac%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85/?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d9%25be%25db%258c%25d8%25b1%25d9%2585%25d8%25b1%25d8%25af-%25d8%25af%25d9%2587%25d8%25a7%25d8%25aa%25db%258c-%25d9%2588-%25d9%2583%25d8%25b3%25db%258c%25d9%2586%25d8%25ac%25d8%25b1-%25d8%25a7%25d8%25b3%25d9%2584%25d8%25a7%25d9%2585</link>
		<comments>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af-%d8%af%d9%87%d8%a7%d8%aa%db%8c-%d9%88-%d9%83%d8%b3%db%8c%d9%86%d8%ac%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Apr 2012 07:12:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عباس رضایی</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://a-rezaei.com/?p=394</guid>
		<description><![CDATA[پیش درآمد: حسن عباسی-ملقب به کسینجر اسلام!- در جدیدترین اظهارات خود، ملاصدرا، فلسفه صدرایی و به طور کلی فلسفه و عرفان را هدف حملات شدید خود قرارداده، در خبرها دیدم که این مسئله واکنش‌هایی را در میان حوزه‌نشینان به دنبال داشته است، ناخودآگاه یاد جشنواره فیلم فجر سال ۸۹ افتادم که ایشان به عنوان یکی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong><a href="http://a-rezaei.com/abbas/wp-content/uploads/2011/02/abasi.jpg"><img class="alignleft  wp-image-403" style="margin: 1px; border: 1px solid black;" title="abasi" src="http://a-rezaei.com/abbas/wp-content/uploads/2011/02/abasi-300x240.jpg" alt="" width="210" height="168" /></a>پیش درآمد: </strong>حسن عباسی-ملقب به کسینجر اسلام!- در جدیدترین اظهارات خود، ملاصدرا، فلسفه صدرایی و به طور کلی فلسفه و عرفان را هدف حملات شدید خود قرارداده، در خبرها دیدم که این مسئله واکنش‌هایی را در میان حوزه‌نشینان به دنبال داشته است، ناخودآگاه یاد جشنواره فیلم فجر سال ۸۹ افتادم که ایشان به عنوان یکی از داوران معرفی شده بود و همه، خصوصاً اصحاب رسانه، از این انتخاب بر آشفته بودند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">همان موقع یادداشتی با موضوع فرعی ایشان- یعنی حسن عباسی- و موضوع اصلی «همه‌چیزدانی و همه‌چیزگویی» ایرانی‌ها نوشته بودم، بازخوانی این یادداشت را بی‌مناسبت با جنجال اخیر ندیدم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><strong>پ.ن:</strong> پدربزرگم که از مغازه بقالی‌ش در ابتدای این یادداشت صحبت کرده‌ام، سال گذشته به رحمت خدا رفت.</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><strong>پیرمرد دهاتی و کسینجر اسلام</strong></p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL">در دفاع از حسن عباسی!</p>
<p dir="RTL"><strong>پرده اول</strong></p>
<p style="text-align: justify;"> می‌گفتند و با حرارت تحلیل می‌کردند. اشتباهات استراتژیک اوباما را یک به یک برملا می‌کردند و آنها را به توفیق جمهوریخواهان در انتخابات کنگره ربط می‌دادند و در ادامه این همه را به خاورمیانه وصل می کردند. با در کنار هم گذاردن گزاره های محیرالعقول، به نتایج جذابی می رسیدند. چانه هایشان گرم شده بود، هر از چند گاه، از فلاسک چای کنار دستشان، استکان های خود را پر می کردند و پس از نوشیدن چای، با حرارت و شعف بیشتری به بحث ادامه می دادند.<br />
از سیاست خارجه گرفته تا امور بین الملل، سیاست داخله، اداره کشور و &#8230; را به باد انتقاد گرفته بودند و همه چیز و همه کس را به شدیدترین وجه ممکن می کوبیدند.  بعضاً حتی فحاشی را هم چاشنی کار می کردند تا عمق کلام را بیشتر کنند و بر نفوذ آن بیفزایند. باور کردنی نبود، آنچه از آن همه فلسفه بافی و نظریه پردازی می دیدم، توسط دو مرد سالخورده روستایی در کنج بقالی کوچک پدر بزرگم در حال اتفاق افتادن بود. دو پیرمردی که در خوشبینانه ترین حالت ممکن، میزان تحصیلاتشان از حد خواندن و نوشتن فراتر نمی رفت.<br />
تا پیش از آن سفر کوتاه به روستای پدری، ساده لوحانه تصور می کردم که این آفت «همه‌چیزدانی و همه‌چیزگویی» مختص شهرنشینان است. فارغ از میزان صحت تحلیل ها و گزاره های مطروحه – که انصافا در بخش خیلی کوچکی از آنها رنگ هایی از واقعیت هم می شد یافت- نفس عمل دو پیرمرد، آدمی را متحیر می کرد.<span id="more-394"></span></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پرده دوم</strong></p>
<p style="text-align: justify;">چندی پیش اسامی هیئت داوران جشنواره فیلم فجر رسانه‌ای شد و وجود نام برخی از افراد در لیست اعلام شده، افکار عمومی را به حیرت و واکنش واداشت.<br />
مطالب انتقادی بسیاری در روزنامه ها و سایت ها منتشر شد و ترکیب معرفی شده از زوایای مختلف مورد نقادی قرار گرفت. از پررنگ بودن حضور افراد متمایل به دولت گرفته تا شناخته شده نبودن افراد انتخاب شده در عرصه سینما موضوعاتی بودند که کراراً در نقد ها مطرح می شدند.<br />
آنچه که بیش از نکات دیگر در نقدهای منتشره حضور چشمگیری داشت، اعتراض به حضور فردی در لیست داوران بود که چندان سابقه سینمایی روشنی نداشت. حسن عباسی -که خود را «کیسینجر» اسلام می‌داند- گرچه در نقد نویسی سبک خاص خودش را داشت و در روش منحصر به فرد خود، معمولا با ربط دادن چیزهای عجیب و غریب، نقدهای سینمایی عجیب تری خلق می کرد ،ا ما به زعم صاحب نظران حوزه سینما هرگز از منتقدان برجسته سینما به شمار نمی آمد. خیلی ها معتقد بودند نامبرده به رغم داشتن توانایی اظهار نظر در اکثریت علوم و فنون شناخته شده در عالم بشریت، در هیچ کدام از حوزه ها تخصص کافی ندارد.<br />
این مسئله به شدت مورد تاکید منتقدان قرار گرفت. برخی از نقدها که طبعا در رسانه های رسمی جایگاهی نداشتند، لحن پرخاشگرانه و تندتری نیز داشتند و انتخاب کنندگان را به دلیل آنچه که قشری‌گری و سطحی‌نگری نامیده می شد، مورد نوازش قرار دادند. اما در میان این هیاهو و همهمه نکاتی در این میان مغفول ماند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پرده سوم</strong></p>
<p style="text-align: justify;">پیش از آنکه حضور برخی افراد در میان داوران جشنواره فیلم فجر را به داستان پیرمردهای بقالی پدر بزرگ ربط بدهم باید بگویم که انگلیسی‌ها اصطلاحی دارند که در توصیف گونه خاصی از انسان‌ها به کار می برند. « Jack of all trades but master of none». این اصطلاح را در توصیف افرادی به کار می‌برند که در اکثر زمینه ها اندک معلوماتی دارند، اما در هیچ کدام از آنها متخصص و صاحب نظر نیستند. با این توضیح می‌توان نتیجه گرفت که این قبیل افراد در جوامع غربی هم وجود دارند که برای توصیفشان اصطلاحی اختراع کرده‌اند، منتهی کیست نداند که حدیث افرادی که در هر زمینه اندک اطلاعاتی دارند و در هیچ کدام متخصص و صاحب نظر نیستند، در کشور ما بسی بغرنج تر است. اینجا خیلی از افراد علی رغم اینکه در خیلی از زمینه ها همان اندک اطلاعات را هم ندارند، به شدت احساس  تخصص می کنند و در اظهار نظر حد و مرزی برای خود قائل نیستند.<br />
مطبوعاتی‌ها و منتقدینی که ترکیب هیئت داوران جشنواره فیلم فجر را بر نتابیدند و نقدهای آتشین خود را روانه رسانه ها کرده و با صدای بلند آرزو کردند که «کاش هر کس جای خود می نشست»، کافی است کمی چشمان خود را بازتر کنند. آن کس که بیش از دیگران سیبل انتقادات شده، اولین ایرانی نیست که همه چیز می داند! قطعا آخرین هم نخواهد بود.<br />
امثال او در جامعه کم نیستند. کیسینجر که سهل است، هزاران هزار سارتر، کامو، فوکو، هیوم، اسپینوزا و&#8230; در اطراف هر کدام از ما هست، تنها کافی است که چشمان خود را باز کنیم و خوب اطرافیانمان را ببینیم. مگر کمند کسانی که در کوی و برزن، شب و نیمه شب مثل همان دو پیرمرد اول قصه، از روابط عاطفی و سکس گرفته تا عرفان، روانشناسی و سیاست را مورد واکاوی قرار داده و در باب آنها حکم صادر می‌کنند. آنچنان پرحرارت و با اعتماد به نفس هم این کار را می کنند که هر کس نداند، فکر می‌کند با یک پروفسور تمام عیار در زمینه مورد بحث مواجه است.<br />
اگر صادق باشیم، این «خودکارشناس‌بینی» و «خودخفن‌انگاری» دامن خیلی از خودمان را هم گرفته است. اگر کمی فکر کنیم، حتما به یاد می آوریم که بارها نقش یک کارشناس بالفطره را در زمینه‌ای که هیچ دانش و تخصصی در آن نداریم ایفا کرده ایم. به هنگام مواجهه با دوستی که مشکلات خانوادگی دارد، در قامت یک روانشناس خبره ظاهر شده‌ایم و در قبال فردی که با همسایه خود درگیر شده، نقش یک مشاور حقوقی قهار را بازی کرده‌ایم.<br />
به این و آن گیر ندهیم که چرا در هر زمینه‌ای اظهار نظر می کنند. به آن یکی دیگران هم گیر ندهیم که چرا آنان را برای اظهار نظر و قضاوت انتخاب کرده‌اند. بدون شک تمام کسانی که از طریق همین «آسمان به ریسمان بافی» شهرتی به هم زده‌اند و تریبون‌ها یافته‌اند و در باب همه چیز اظهار فضل می کنند، عصاره جامعه ایرانی‌‍‌اند. تنها فرقشان شاید این باشد که آنها احتمالاً نسخه تکامل یافته تری از این «همه‌چیزدان»های کوی و برزنند و لابد به همین دلیل است که توانسته اند مدارج ترقی را بیش از دیگران طی کنند، وگرنه در اصل عمل همه باهم مشترکیم.<br />
بپذیریم که مشکل آنها نیستند، حتی شاید مشکل انتخاب کنندگان بد‌سلیقه هم نباشند. مشکل خیلی ریشه ای تر است، مشکل این اپیدمی فرهنگی است که اکثریت ما دچار آنیم. هر کدام از ما اگر آب بیابیم، شاید از دیگران هم شناگرتر باشیم.<br />
این آفت همه‌چیزدانی در طول تاریخ کم هزینه برای ما ایجاد نکرده است. اگر نیک بنگرید، کسی که تصور می‌کند همه چیز می‌داند، دیگر به تخصص و متخصص بهایی نمی‌دهد. کسی که در همه زمینه ها صاحب نظر است، دیگر مشورت پذیر نمی‌تواند باشد. استبداد رای سرنوشت محتوم همه چیز دانی است. کسی که خود را کارشناس ارشد همه رشته‌ها می‌داند، جز بله قربان گویان، فرصت حضور در کنارش را نمی یابند. این روحیه، دشمن کار جمعی است.</p>
<p style="text-align: justify;">این روحیه سلسله مراتب را به هم می زند، بازیکن به اجتهاد خودش عمل می‌کند و توصیه های مربی را به کناری می‌نهد، دانشجو خود را فراتر از استاد می‌بیند، طلبه اجازه جسارت به ساحت مرجع را به خود می‌دهد و غیره. مشکلات ناشی از این آفت را بی اغراق می توان تا هزاران کلمه ادامه داد. بیایید همه با هم فکری به حال این مشکل بکنیم و گرنه مگر چند در صد از ما در زندگی روزمره خود در جای حقیقی خودمان نشسته ایم که از داوران جشنواره فیلم فجر متوقع باشیم در جایگاه خود باشند، آنها را به حال خود رها کنیم، بگذاریم راحت باشند، چند روزی گرد هم می‌آیند و قضاوتی می‌کنند و سیمرغی می‌دهند، جشنواره چند روز بیشتر طول نمی کشد، مشکل جای دیگری‌ست&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.ayandenews.com/news/25082/">این یادداشت در تاریخ ۱۷ بهمن سال ۱۳۸۹ در سایت خبری آینده‌نیوز منتشر شده است. </a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af-%d8%af%d9%87%d8%a7%d8%aa%db%8c-%d9%88-%d9%83%d8%b3%db%8c%d9%86%d8%ac%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سفرنامه خوزستان</title>
		<link>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d8%b3%d9%81%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b2%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d8%25b3%25d9%2581%25d8%25b1%25d9%2586%25d8%25a7%25d9%2585%25d9%2587-%25d8%25ae%25d9%2588%25d8%25b2%25d8%25b3%25d8%25aa%25d8%25a7%25d9%2586</link>
		<comments>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d8%b3%d9%81%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b2%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Mar 2012 21:22:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عباس رضایی</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[آبادان]]></category>
		<category><![CDATA[اهواز]]></category>
		<category><![CDATA[خوزستان]]></category>
		<category><![CDATA[سفر]]></category>
		<category><![CDATA[عباس رضایی ثمرین]]></category>
		<category><![CDATA[مسافر]]></category>
		<category><![CDATA[نوروز]]></category>
		<category><![CDATA[گردشگر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://a-rezaei.com/?p=366</guid>
		<description><![CDATA[۱ اگر جای من بودید و در بدو ورود به بافت مرکزی آبادان، صدای فریادهای مکرر فروشنده‌ای را در بازار «ته‌لنجی‌ها» می‌شنیدید که ورود میهمانان به «قاره آبادان» را خوش‌آمد می‌گوید، یا اتومبیلی را می‌دیدید که در شیشه عقبش جمعیت «آبادان و حومه‌اش» را هفتاد و پنج میلیون نفر اعلام کرده، یا اتومبیل دیگری که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #993300; font-size: x-large;"><strong><a href="http://a-rezaei.com/abbas/wp-content/uploads/2012/03/9_9001120636_L600.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-371" style="border: 1px solid black; margin: 1px;" title="9_9001120636_L600" src="http://a-rezaei.com/abbas/wp-content/uploads/2012/03/9_9001120636_L600-300x187.jpg" alt="" width="300" height="187" /></a>۱</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">اگر جای من بودید و در بدو ورود به بافت مرکزی آبادان، صدای فریادهای مکرر فروشنده‌ای را در بازار «ته‌لنجی‌ها» می‌شنیدید که ورود میهمانان به «قاره آبادان» را خوش‌آمد می‌گوید، یا اتومبیلی را می‌دیدید که در شیشه عقبش جمعیت «آبادان و حومه‌اش» را هفتاد و پنج میلیون نفر اعلام کرده، یا اتومبیل دیگری که مردم دنیا را به دو دسته‌ی «آبادانی‌ها» و «آنهایی که دوست دارند آبادانی باشند»، تقسیم کرده چه احساسی به شما دست می‌داد؟</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">از همان نوروز سال گذشته که چند روزی را در آبادان سپری کردم، دریافتم که جاذبه‌های انسانی این شهر-و بعضی شهرهای دیگر خوزستان-  از حیث زیبایی و دل‌نشینی به همه جاذبه‌های طبیعی و تاریخی خیلی از شهرهای دیگر پهلو می‌زند. فارغ از گزاره‌های کلیشه‌ای همچون خونگرم بودن جنوبی‌ها- که البته دور از واقعیت نیست-، اینجا برای کسانی که دل و دماغ فکر کردن به روحیات مردم را داشته باشند و اهل تاملات رفتارشناسانه در خصوص آنها باشند، یکی از بهترین مقاصد برای سفر است.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #993300; font-size: x-large;"><strong>۲</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">احساس زنده بودن از همه جا می‌بارد، انگار تک‌تک اجزای شهر، از در و دیوارها گرفته تا خیابان‌ها و مراکز خرید، نفس می‌کشند. این حس مشترکی‌ است که پیاده‌روی‌های شبانه در آبادان و خرمشهر و اهواز به من می‌دهد. زندگی شبانه چیزیست که در این سه شهر برایم معنای دیگری می‌یابد. شلوغی بی‌نظیر خیابان‌ها در ساعات انتهایی شب و وجنات‌وسکنات پیاده‌ها و سواره‌هایی که در خیابان هستند، توجه هر تازه‌واردی را به خود جلب می‌کند. صدای بلند ضبط صوت اتومبیل‌ها، موزیک‌های شش‌وهشت و اغلب بندری،‌ رقص و آواز در داخل اتومبیل و حتی در پشت خاور و وانت،‌ نصب سیستم صوتی بر روی موتور سیکلت و بزن‌وبرقصِ توام با تنبک‌نوازیِ دسته‌جمعی در برخی نقاط شهر، تنها گوشه‌های از مختصات این شب‌های خرمشهر و اهواز و خصوصاً آبادان است. این فضا برای کسی که این روزها به دیدن همشهریان اغلب افسرده و خموده‌ی تهرانی عادت کرده، قدری بدیع است؛ یا طفل گریزپای شادی که این روزها گمشده‌ی خیلی‌جاهاست، به اینجا گریخته و همه جا را تسخیر کرده یا قوای شناختی من دچار اختلالات غریب شده است. از آنجا که شب‌های دیگر هم به همین منوال سپری می‌شود، درمی‌یابم احتمال اختلال قوای شناختی، احتمالی بلاوجه است؛  اگرچه حضور گسترده برادران گشت ارشاد در سطح شهر، گاهی اوقات دُز «شادی‌های بی‌مورد» را تا حد محسوسی می‌کاهد اما همچنان وضعیت به شکل غیرقابل انکاری با شهرهای دیگر متفاوت است.<span id="more-366"></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: x-large;"><strong><span style="color: #993300;">۳</span></strong></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">شرایط عادی نیست، مثل تمام مواقعی که همه چیز عالی به نظر می‌رسد، ناخودآگاه احساس می‌کنم یک جای کار می‌لنگد. با مردم که همکلام می‌شوم در می‌یابم که محرومیت و فقر و بیکاری در تمام شهرهای خوزستان بیداد می‌کند. در همین آبادان هم جز در چند خیابان و چهارراه با کلاس، چهره کریه فقر از زیر دامن شهر بیرون زده، اینکه این مردم در اوج ناملایمات، شادند یا حتی تظاهر به شادی می‌کنند، ستودنی است اما از منظر «اندازه نگه‌ دار که اندازه نکوست»، گاهی آدم مجبور می‌شود به آنهایی که این روحیات را به «الکی‌خوشی» تعبیر می‌کنند،‌ هم کمی حق بدهد. «چهارراه امیری» یکی از پررفت‌و‌آمدترین نقاط شهر آبادان و به قول معروف میعادگاه عاشقان این شهر است. هر آنکه راهش به این شهر افتاده باشد حتماً وصف حالی از جوانانی که شب‌ها در این چهارراه «تاب می‌خورند» به گوشش خورده است، به طوری که این چهارراه را در خیلی از نقاط خوزستان به دخترانش و برخی ویژگی‌های خاص آنها- که چنان افتد و دانی، شرحش در این مقال نمی‌گنجد- می‌شناسند، یک‌بار که عازم امیری هستم، از راننده جوان آژانس در مورد دختران و ظاهر شیک و سانتی‌مانتالشان می‌پرسم. پاسخش کمی غیرمنتظره و تا حدی تکان‌دهنده است. می‌گوید چهارسالی این منطقه پاتوق مسافرکشی شبانه او بوده و به همین اعتبار تمام دختران امیری را می‌شناسد، ادامه می‌دهد که تعداد تمام این دختران از عدد پنجاه تجاوز نمی‌کند و اکثریت آنها به مناطق فقیرنشین آبادان تعلق دارند، فقط لباس‌های آنچنانی می‌پوشند و در خیابان‌های این حوالی قدم می‌زنند. این گزاره را چند بار دیگر هم می‌شنوم. تفاوت فاحش ویترین زندگی و درون آن، انگار از مشخصه‌های اصلی این شهر است و صدالبته این مسئله مختص دخترها هم نیست.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #993300; font-size: x-large;"><strong>۴</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">تب خرید در آبادان بالاست. این را همه کسانی که گذرشان به این شهر بیافتد می‌فهمند. حتی در ایام غیر از نوروز هم که مسافر چندانی در این شهر وجود ندارد تب خرید بالاست. این را از از همصحبتی با بازاری‌ها و مردم در آبادان می‌فهمم. یکی از دوستان که چند سالی است به مناسبت حرفه‌اش در آبادان سکونت دارد، در مورد سرمایه‌گذاری‌های سودآور در این شهر می‌گوید هر کسب‌وکاری که مرتبط با خوراک و پوشاک مردم باشد، اینجا جواب می‌دهد.  ایجاد منطقه آزاد تجاری اروند هم بیش از آنکه به رونق کسب و کار و اشتغال در این شهرستان انجامیده باشد، انگار بخت تولیدکنندگان چینی، تایلندی، ترکیه‌ای و غیره را باز کرده است. انگار همه راه‌ها به همان تفاوت محسوس بین ویترین و درون ختم می‌شود، همان جیب خالی و پز عالی&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #993300; font-size: x-large;"><strong>۵</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">بالاتر نوشتم که مهمترین ویژگی آبادان و برخی شهرهای دیگر خوزستان جاذبه‌های انسانی است. اگر انتظار دارید که در بازدید از موزه مردم‌شناسی یا خواندن کاتالوگ‌های مخصوص گردشگران چیزهایی در این رابطه گیرتان بیاید،‌ سخت در اشتباهید،‌ برای کنکاش در باب روحیات و خلقیات مردم، باید به مشاهدات و یافته‌های شخصی خود بسنده کنید؛ در یک بعد از ظهر گرم بهاری به خنکای موزه آبادان پناه می‌برم تا با یک تیر دو نشان زده باشم. این موزه که علاوه بر اشیاء و آثار تاریخی، در بخش کوچکی از خود، موزه مردم‌شناسی این شهرستان را در خود جای داده، در نزدیکی‌های دانشکده نفت آبادان واقع شده است. وارد که می‌شوم،‌ بیش از آنکه از هیبت اشیاء تاریخی و گنجینه‌ موزه تحت تاثیر قرار بگیرم،‌ موزیک در حال پخش توجهم را جلب می‌کند. صدای بلند «ناری ناری» سبب می‌شود که به خوش‌سلیقگی مسئولان موزه درود ویژه‌ای نثار کنم. بخش مردم‌شناسی موزه هم جز چند ماکت لباس محلی چند شهر خوزستان، چیز دیگری برای معرفی مردم این خطه برای عرضه ندارد. کاتالوگ‌های مخصوص گردشگران نیز که توسط ارگان‌های ذیربط در شهرستان چاپ شده، چیز خاصی به معلومات مسافران نمی‌افزاید، البته نباید هم بیفزاید، حداقل ما که روزنامه‌نگاریم از فرایند تدوین و تکوین این گونه بروشورها در ادارات دولتی به حد کافی اطلاع داریم&#8230;بگذریم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #993300; font-size: x-large;"><strong>۶</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">- از کارگری که مشغول رنگ‌کاری جدول‌های کنار خیابان است،‌ نشانی «فلکه سینما تاج» را می‌پرسم،‌ جهت را نشانم می‌دهد و به کارش ادامه می‌دهد. چند قدم که بر می‌دارم از جایش برمی‌خیزد و با همان لباس کار و دست‌های رنگی، موتورش را روشن می‌کند و به دنبالم می‌آید،‌ با این استدلال که ماشین‌های عبوری اینجا برای مسافر نگه نمی‌دارند، سوارم می‌کند و به مقصد می‌رساندم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">- در منطقه زیبای «علی‌کله» در دزفول،‌ وارد یک ساندویچی می‌شویم. پس از خوردن ساندویچ و موقع پرداخت هزینه‌ها ناگهان صاحب مغازه از من می‌پرسد اهل چه شهری هستم، وقتی می‌فهمد اصالتاً‌ متعلق به اردبیلم،‌ به سرعت کانال را عوض می‌کند و تاکید می‌کند که پول نمی‌گیرد. پس از اصرارهای من، به جای هشت هزار و ششصد تومان، پنج هزار تومان می‌گیرد و تاکید می‌کند که نمی‌خواهد از یک ترک پول اضافه بگیرد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">- دوست بسیار عزیزم در حالی که از خرمشهر عازم آبادان هستیم، می‌گوید در جزیره کیش، لاک‌پشتی به اندازه نصف پرایدی که در آن نشسته‌ایم را به چشم خود دیده است. فارغ از صحت و سقم ادعایش، فقط محض مزاح و البته اذیت کردنش، وانمود می‌کنیم که به قول معروف خالی بسته و لیچارهایی بارش می‌کنیم. راننده می‌شنود و عصبانی می‌شود، به ما نهیب می‌زند که چرا دوستمان را به خالی‌بندی متهم می‌کنیم، بعد هم می‌گوید که خودش یک بار از نزدیک لاک‌پشتی را دیده که دوبرابر این پراید بوده است.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">-و نکته آخر اینکه اگر گذرتان به آبادان افتاد، «قلیه میگو»ی رستوران پاکستانی‌های این شهر را از دست ندهید البته اگر می‌خواهید خسرالدنیا والاخره نشوید&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d8%b3%d9%81%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b2%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من و پراکنده‌گویی؟!</title>
		<link>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%be%d9%86%d8%ac%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87/?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d9%2586%25da%25af%25d8%25a7%25d9%2587-%25d9%25be%25d9%2586%25d8%25ac%25d8%25b4%25d9%2586%25d8%25a8%25d9%2587</link>
		<comments>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%be%d9%86%d8%ac%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 05 Mar 2012 19:50:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عباس رضایی</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[روزنامه‌نگاری]]></category>
		<category><![CDATA[سیدعلی میرفتاح]]></category>
		<category><![CDATA[عباس رضایی ثمرین]]></category>
		<category><![CDATA[كتاب‌فروشی]]></category>
		<category><![CDATA[نگاه پنجشنبه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://a-rezaei.com/?p=348</guid>
		<description><![CDATA[۱ فاجعه یعنی اینکه به کتابفروشی بروی، چرخی در میان قفسه‌ها بزنی، کلی کتاب ورق بزنی، برای لحظاتی سر دل و دماغ بیایی، با ذوق و شوق چند کتاب برداری و موقع پرداخت پول، ناگهان کِرمت بگیرد که بدانی آخرین باری که کتابی را از اول تا آخر خوانده‌ای کی بوده، بعد هر چقدر به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: xx-large; color: #ff0000;"><img class="alignleft" src="http://a-rezaei.com/abbas/wp-content/uploads/2012/03/418406_10150663423883713_637588712_9041612_2051437648_n.jpg" alt="" width="231" height="340" />۱</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">فاجعه یعنی اینکه به کتابفروشی بروی، چرخی در میان قفسه‌ها بزنی، کلی کتاب ورق بزنی، برای لحظاتی سر دل و دماغ بیایی، با ذوق و شوق چند کتاب برداری و موقع پرداخت پول، ناگهان کِرمت بگیرد که بدانی آخرین باری که کتابی را از اول تا آخر خوانده‌ای کی بوده، بعد هر چقدر به مغزت فشار بیاوری، هیچ به خاطر نیاوری، بعد اسم و طرح جلد کتاب‌هایی که در چند وقت اخیر شروعشان کرده‌ای و هیچ وقت تمامشان نکرده‌ای از مقابل چشمانت عبور کنند و مثل خوره به جانت بیفتند&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: xx-large; color: #ff0000;">۲</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">در میان قفسه‌های کتاب‌ها و مجلاتِ کتاب‌فروشی نسبتاً تازه‌تاسیس و دوست‌داشتنی افق در خیابان انقلاب مشغول گشت‌وگذار بودم که به طور اتفاقی مجله کوچک و جمع‌وجوری با عنوان «نگاه پنجشنبه» نگاهم را دزدید. کلمه نگاه درشت‌تر و متفاوت‌تر نوشته شده بود و اگر از دور می‌دیدی، فکر می‌کردی نام مجله «نگاه» است. به تاسی از کتاب هفته‌ی سال‌های دور شاملو، بر روی جلد به جای عنوان مرسوم «هفته‌نامه» از عبارت «کتاب هفته» استفاده شده بود. القصه برداشتم و بعد از کمی تورق دریافتم که نشریه‌ جدید است و سردبیرش هم سیدعلی میرفتاح. از جمله چیزهایی که در نگاه اول توجهم را جلب کرد، یک پرونده برای روزنامه‌نگاری بود که عنوان با مسمّای «مظنونین همیشگی» را یدک می‌کشید. در میان مطالب این پرونده هم ورودی کوتاه آن به قدری برایم جذاب و دل‌نشین بود که حیفم آمد دوستانم را در خواندنش شریک نکنم. راستش را بخواهید تمام این مقدمه‌چینی‌‌ هم برای این بود که این مطلب را نقل کنم؛</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">«روزنامه نگاران را به مرغ‌های بداقبالی تشبیه کرده‌اند که در عزا و عروسی سر می‌برند. خیلی از روزنامه‌نگاران قدیمی وقتی زبان به درد دل می‌گشایند به خود لقب «خسرالدنیا و الآخره» می‌دهند؛ معاش که ندارند، پناه برخدا، معاد هم –به ادعای مدعی- ندارند&#8230;<span id="more-348"></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">با این همه بی ‌روزنامه نمی‌شود. کار این جهان بی روزنامه راه نمی‌افتد، نه به اکراه و اجبار، چنانکه بعضی‌ها به روزنامه از باب اکل میته نگاه می‌کنند، بلکه با ذوق و شوق. روزنامه ذوق ماست. شوق ماست. بلکه زندگی ماست. زندگی جماعت کوله بر دوشی که از همه عالم به خبر دلخوش کرده‌اند و به نوشتن و قلم و کاغذ؛ زندگی خبرنگارانی که مظنونین همیشگی هستند که نباید باشند انشاالله.»</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">خدا قوت و دست‌مریزاد به سیدعلی میرفتاح و مابقی بروبچه‌های این مجله، انشاالله که چرخشان حالاحالا‌ها بچرخد و بمانند و به امید فرارسیدن روزی که به زبان آوردن این آرزو، پوزخندِ تلخ گوینده و شنونده را به دنبال نداشته باشد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: xx-large; color: #ff0000;">۳</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">سیدعلی میرفتاح را خیلی دوست دارم. از همان زمانی که با قلندران پیژامه‌پوشش کرگدن‌نامه‌های شرق دوست‌داشتنی آن روزها را برایم خواندنی می‌کرد. قویاً معتقدم که آدم‌های دوست‌داشتنی مطبوعات نباید سردبیر روزنامه شوند! تعجب ندارد، هر کسی برای خودش نظری دارد، اگر شرقِ دوره‌ی اول را به خاطر بدیع بودن در روزنامه‌نگاری ایرانی استثنا کنیم، من قوچانیِ «شهروند امروز» را از قوچانی «هم‌میهن» و «اعتماد ملی» دوست‌داشتنی‌تر می‌دانم. به طریق اولی، به نظر من، میرفتاحی که یک هفته‌نامه در می‌آوَرَد هم، دوست‌داشتنی‌تر از میرفتاحِ «روزگار» است. از دلیل نپرسید که در این مقال نمی‌گنجد، شاید یک روز توانستم همه روزنامه‌نگارانی که دوستشان دارم را متقاعد کنم تا سردبیر روزنامه نشوند&#8230;اینطوری هم نگاه نکنید لطفاً، حق آزادی بیان و پس بیان آدم‌ها را به رسمیت بشناسید!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%be%d9%86%d8%ac%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ایست!</title>
		<link>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d8%a7%db%8c%d8%b3%d8%aa/?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d8%25a7%25db%258c%25d8%25b3%25d8%25aa</link>
		<comments>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d8%a7%db%8c%d8%b3%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 05 Feb 2012 07:40:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عباس رضایی</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[حسرت]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[عباس رضایی ثمرین]]></category>
		<category><![CDATA[غفلت]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://a-rezaei.com/?p=338</guid>
		<description><![CDATA[از زمانی که یادم هست، همیشه موقع غذا درست کردن، از ناخنک زدن‌های ما عصبانی می‌شد، البته عصبانی که نمی‌شد، ژست عصبانیت می‌گرفت، از همین عصبانیت‌هایی که اگر کمی بیشتر دقت کنی، می‌توانی محبت و مهربانی ترجمه‌اش کنی. چند روز پیش هم که من از اتفاق تا اواسط روز هنوز خانه را ترک نکرده بودم،‌ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">از زمانی که یادم هست، همیشه موقع غذا درست کردن، از ناخنک زدن‌های ما عصبانی می‌شد، البته عصبانی که نمی‌شد، ژست عصبانیت می‌گرفت، از همین عصبانیت‌هایی که اگر کمی بیشتر دقت کنی، می‌توانی محبت و مهربانی ترجمه‌اش کنی. چند روز پیش هم که من از اتفاق تا اواسط روز هنوز خانه را ترک نکرده بودم،‌ ناهار درست کرده بود و برای اینکه سرد نشود، آن را روی بخاری گذاشته بود. محض شوخی، در حالی که زیر چشمی می‌پاییدمش به سمت ظرف غذا رفتم. داشتم ناخنک می‌زدم، منتظر بودم که چیزی بگوید و کمی سربه‌سرش بگذارم و باهم بخندیم. بر خلاف انتظارم چیزی نگفت. حس کردم نمی‌بیند یا متوجه کارم نشده، برای جلب توجهش با تولید سر و صدای بیشتر به کارم ادامه دادم. در همان حال که سرش را پایین انداخته بود، خیلی آرام و با طمانینه گفت: «همه رفته‌اند و تنها تو مانده‌ای. مگر به جز تو هم کسی در این خانه هست؟ بخور هر چقدر که دوست داری، نوش جان.» این را گفت و به تدریج لبخند کم‌رمقش از روی لبهایش محو شد. دو سه کلمه‌ی آخر را به شکلی بغض‌آلود ادا کرد، شاید اگر فقط چند کلمه‌ی دیگر هم ادامه داده بود، بغضش می‌ترکید.<span id="more-338"></span></p>
<p style="text-align: justify;">دلش تنگ شده بود، آنهم نه فقط برای بچه‌هایی که ازدواج کرده‌اند و رفته‌اند، حتی برای من که هنوز با او و پدرم زندگی می‌کنم. به فکر فرو رفتم، عصبانیت‌های شیطنت‌آمیزش را از چنین برخورد مهربانانه‌ای بیشتر دوست داشتم. مثل خواب‌زده‌ها یا کابوس‌دیده‌ها تا چند ساعت منگ بودم. چندی پیش دوست عزیزی، بعد از مدت‌ها متوجه موهای سفید مادرش شده بود و در خطابِ عتاب‌آلودی، به خودش نهیب زده بود که چه دردناک، روزمره‌گی آدم را عزیزانش غافل می‌کند. برایش نوشته بودم که کاش هیچ وقت این غفلت تبدیل به حسرت نشود، اما حالا این خودم بودم که مادرم را و یا بهتر بگویم خودم را در پس همین روزمره‌گی‌های لعنتی گم کرده‌ بودم.</p>
<p style="text-align: justify;">همه ما در طول زندگی خود برای بدست آوردن چیزهایی تلاش می‌کنیم و در خلال این به دست‌آوردن‌ها، یک سری‌چیزها را هم ناگزیر از دست می‌دهیم. نمی‌شود همه چیز به دست آورد و هیچ چیز از دست نداد، اساساً زندگی برایند همین به دست آوردن‌ها و از دست‌ دادن‌هاست ولی درد آنجاست که گاهی آنچه از دست می‌دهیم بسیار مهم‌تر از همه چیزهایی است که به دست می‌آوریم. گاهی چنان گرم تلاش و تکاپو می‌شویم که داشته‌هایمان را کاملاً فراموش می‌کنیم، داشته‌هایی که با بی‌توجهی ما به تدریج از دست می‌روند و ما شاید وقتی این را بفهمیم که دیگر خیلی دیر شده باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">بد نیست گاهی در میان تمام گرفتاری‌ها، حداقل برای لحظاتی، تمام آرزوهای طول و دراز خود را کنار بگذاریم و بایستیم و نگاهی به پشت سر خود بیندازیم؛ ببینم تا حالا چه به دست آورده‌ایم و چه از دست داده‌ایم. آیا چیزهایی که به دست آورده‌ایم نه بیشتر که حتی به همان اندازه چیزهایی که از دست داده‌ایم ارزش داشته یا خیر. از دست رفتن بعضی چیزها را به دست آوردن هیچ چیز جبران نمی‌کند. یعنی اگر در ازای از دست دادن آنها تمام دنیا را هم به دست آورده باشی، باز هم زیان کرده‌ای. البته جلوی ضرر را هرجا بگیری منفعت است اما مشکل اینجاست که به قول شاملو، زندگی به شکل بی‌شرمانه‌ای کوتاه است، گاهی تا به خودت بیایی، خیلی زود دیر شده و آن وقت است که باید یک عمر حسرت بخوری، حسرت روزهای رفته و کارهای نکرده&#8230;حرف دیگری نمانده، خواستم بگویم که واقعاً زندگی به اندازه‌ای مهم نیست که آدم را اینقدر از اطرافیانش غافل کند، فقط همین&#8230;!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d8%a7%db%8c%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زمزمه‌های تلخ دلتنگی&#8230;</title>
		<link>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d8%b2%d9%85%d8%b2%d9%85%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%aa%d9%84%d8%ae-%d8%af%d9%84%d8%aa%d9%86%da%af%db%8c/?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d8%25b2%25d9%2585%25d8%25b2%25d9%2585%25d9%2587%25e2%2580%258c%25d9%2587%25d8%25a7%25db%258c-%25d8%25aa%25d9%2584%25d8%25ae-%25d8%25af%25d9%2584%25d8%25aa%25d9%2586%25da%25af%25db%258c</link>
		<comments>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d8%b2%d9%85%d8%b2%d9%85%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%aa%d9%84%d8%ae-%d8%af%d9%84%d8%aa%d9%86%da%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Jan 2012 15:55:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عباس رضایی</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[افسردگی]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تولد]]></category>
		<category><![CDATA[عباس رضایی ثمرین]]></category>
		<category><![CDATA[فیس‌بوک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://a-rezaei.com/?p=335</guid>
		<description><![CDATA[از چندی پیش تصمیم گرفته‌ام حداقل برای مدت موقتی حساب کاربری خود را در  فیس‌بوک غیرفعال کنم و نتایج آن را بسنجم. دلیل آن هم این است که گاهی اوقات احساس می‌کنم خصوصاً از نظر روانی، تنها کارکرد فیس‌بوک تخدیرگری است. یعنی با فراموشی موقتی که ایجاد می‌کند، در لحظه، احساس خوشایندی به آدم می‌دهد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL">از چندی پیش تصمیم گرفته‌ام حداقل برای مدت موقتی حساب کاربری خود را در  فیس‌بوک غیرفعال کنم و نتایج آن را بسنجم. دلیل آن هم این است که گاهی اوقات احساس می‌کنم خصوصاً از نظر روانی، تنها کارکرد فیس‌بوک تخدیرگری است. یعنی با فراموشی موقتی که ایجاد می‌کند، در لحظه، احساس خوشایندی به آدم می‌دهد اما در طولانی‌مدت آش همان است و کاسه هم همان. به این نتیجه رسیده‌ام که درد بی‌درمان تنهایی انسان امروزی را فیس‌بوک درمان نمی‌کند. شاید مامن لحظات تنهایی باشد و انسان در حلقه دوستان مجازی‌اش احساس کند که تنها نیست، اما متاسفانه این مسئله چیزی از واقعیت را عوض نمی‌کند. خوش‌خیالی‌ است که فکر کنیم درد تنهایی واقعی را می‌توان مجازاً درمان کرد. شاید بشود تخدیر کرد، اما این تخدیر هم جز اینکه برای مدتی دل آدم را خوش می‌کند، هیچ کاربرد دیگری ندارد. شاید این نگاه را تلخ و بدبینانه بدانید اما حداقل در مورد شخص خودم ماجرا همین است.<span id="more-335"></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">بگذریم، دیروز روز تولدم بودم و از لیست سیصدنفره دوستان فیس‌بوکی‌ام، حدوداً پنجاه‌نفری با پیام‌های پرمهرشان شرمنده‌ام کردند و تولدم را تبریک گفتند. البته از آنجا که اکثر قریب به اتفاق تبریک‌گویندگان از دوستان دنیای واقعی من هستند، این قضیه مشمول گزاره‌ای که گفتم-تنهایی واقعی و دوستان مجازی- نمی‌شود، از این جهت همه پیام‌ها بی‌نهایت دلگرم‌کننده بود و روز خوبی را برایم رقم زد، این دوستی‌ها و مهربانی‌ها خصوصاً در حال و هوای روحی این روزهایم، خیلی تعیین‌کننده و مثمرثمر  بود. هرچند تک تک تبریک‌های دوستان عزیزم را به حکم وظیفه پاسخ دادم اما این متن را نوشتم تا مجدداً از همه دوستان عزیزم تشکر کنم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">آنهایی که از نزدیک می‌شناسندم، بی‌تردید متوجه تغییرات روزهای و هفته‌های اخیرم شده‌اند. از آنجا گاهی از اوقات در فضای مجازی و دنیای واقعی، برخی از دوستانم که نسبت به من لطف دارند، در این مورد سوال می‌پرسند بد ندیدم که حداقل به بهانه تولد هم که شده، توضیح کوچکی در این مورد بدهم. نمی‌دانم چگونه می‌توان توضیح داد، احساس می‌کنم در دوره گذار از وضعیتی به وضعیت دیگر هستم. احساس می‌کنم تمام داشته‌هایم در معرض تندبادی سهمگین هستند و پایه‌های همه‌شان لرزان شده است. از طرف دیگر چیزهای جدیدی هستند که ناگزیر از پذیرفتنشان هستم اما در پذیرفتن خیلی‌هاشان مرددم. به بخشی از داشته‌هایم تعلق خاطر دارم و از قضا بخشی از چیزهایی جدیدی که باید بپذیرم،‌ در تناقض آشکار با آنها هستند. صدالبته که این فرایند کاملاً ذهنی است. دیروز یکی از دوستانم برایم آرزو کرد که ای کاش این دوره بلاتکلیفی خیلی طول نکشد و هرچه زودتر تکلیف خودم را بدانم،‌ یعنی یا بچسبم به همان قبلی‌ها،‌ یا به دنیای جدید روی خوش نشان دهم. راست می‌گفت، این وضعیت ذهنی آنهم برای کسی از قضا پیشه‌اش نوشتن است،‌ مثل سم است. خیلی اوقات سعی می‌کنی در خیلی از موضوعات به دلیل اینکه ممکن است نمایانگر تناقض موجود در اندیشه‌ات باشند، ‌وارد نشوی. خیلی اوقات هم وارد می‌شوی و به انحاء مختلف سعی می‌کنی تناقض را مکتوم نگه داری. البته این کتمان نمی‌تواند چاره‌ساز باشد. خلاصه اینکه آسمانم این روزها ابری است و از این رو نغمه‌هایم غمناک. لبخندهایم زورکی است و دلشوره عجیبی دارم، به قول قدیمی‌ها دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشد. البته برخی دل‌مشغولی‌های خیلی مهم زندگی شخصی‌ام نیز در بدترین شرایط ممکن سرباز کرده‌اند و تقارن وحشتناکی را رقم زده‌اند؛ دل‌مشغولی‌هایی که از حیث اهمیت کم از این دغدغه‌های درونی که گفتم ندارند و دارند دمار از روزگارم در می‌آورند. وضعیت جامعه و مملکت هم که شکر خدا «گل و بلبل» است. می‌گویند که اینگونه دردها را فقط گذشت زمان چاره‌ساز است اما به قول معروف تا گوساله گاو شود، ممکن است خیلی اتفاقات دیگر بیفتد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">بگذریم،‌ غرض این بود که از تبریک‌های دوستان دوست‌داشتنی‌ام تشکر کنم و دست و روی تک‌تک‌شان را- به شرط اجازه اسلام- ببوسم و البته از پیش بگویم که شاید این روزها حساب کاربری خودم را در فیس‌بوک ببندم،‌ البته در این مورد هنوز به قطعیت نرسیده‌ام. به هر حال فیس‌بوک حتی اگر افیون روحی هم باشد، کتمان نمی‌توان کرد که گاهی آدمی را تنها افیون دوای درد است. از این رو شاید هم فیس‌بوکم را غیرفعال نکردم و همچنان به همین دل‌خوش‌کنک‌های خودمانی دل خوش کردم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">همین الان نگاهی از سر تا به پایین این نوشته انداختم و دیدم در چند پاراگراف، چند موضوع کاملا بی‌ربط را مطرح کرده و ملغمه‌ی ناخوشایندی ساخته‌ام، خواستم یک ویراستاری محتوایی کنم و به کمک تمام ابزارهای ممکن اعم از جرح و تعدیل و حک و اصلاح و حذف و &#8230;، صورت منسجم‌تری به نوشته بدهم. کمی فکر کردم، دیدم از کوزه همان تراود که در اوست. از ذهن پریشان و چندپاره‌ی من اگر نوشته منسجمی بیرون می‌آمد باید تعجب می‌کردم. از همین رو نوشته را دست نزدم تا شاید که آینه تمام‌نمای پریشان‌حالی و سردرگمی‌های این‌روزها باشد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">مرحمت همه دوستان زیاد و ایام عزت مستدام&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d8%b2%d9%85%d8%b2%d9%85%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%aa%d9%84%d8%ae-%d8%af%d9%84%d8%aa%d9%86%da%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برای جوانک کارگر شهرستانی&#8230;</title>
		<link>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86%da%a9-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%b1-%d8%b4%d9%87%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%db%8c/?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d8%25a8%25d8%25b1%25d8%25a7%25db%258c-%25d8%25ac%25d9%2588%25d8%25a7%25d9%2586%25da%25a9-%25da%25a9%25d8%25a7%25d8%25b1%25da%25af%25d8%25b1-%25d8%25b4%25d9%2587%25d8%25b1%25d8%25b3%25d8%25aa%25d8%25a7%25d9%2586%25db%258c</link>
		<comments>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86%da%a9-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%b1-%d8%b4%d9%87%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Jan 2012 17:43:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عباس رضایی</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[اسباب کشی]]></category>
		<category><![CDATA[باربری]]></category>
		<category><![CDATA[عباس رضایی ثمرین]]></category>
		<category><![CDATA[کارگر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://a-rezaei.com/?p=330</guid>
		<description><![CDATA[برای تو می‌نویسم، برای تو که حتی نمی‌دانم اکنون کجایی و کدام گوشه این شهر درندشت را به حال خودت می‌گریانی، برای جسم نحیفت، برای لهجه شیرینت، برای سن و سال کمت&#8230; برای تو می‌نویسم که آن چهره‌ دردکشیده‌ات، غم دنیا را بر سرم آوار کرد، برای تو که نفس‌‌های به شماره ‌افتاده‌ات، سینه‌ام را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL">برای تو می‌نویسم، برای تو که حتی نمی‌دانم اکنون کجایی و کدام گوشه این شهر درندشت را به حال خودت می‌گریانی، برای جسم نحیفت، برای لهجه شیرینت، برای سن و سال کمت&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">برای تو می‌نویسم که آن چهره‌ دردکشیده‌ات، غم دنیا را بر سرم آوار کرد، برای تو که نفس‌‌های به شماره ‌افتاده‌ات، سینه‌ام را به خس‌خس انداخت.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">آری، برای تو می‌نویسم، برای تو جوانک شهرستانی، برای تو که لابد با هزار امید و آرزو ترک کاشانه کرده‌ای و به این خراب‌شده‌ی وامانده آمده‌ای که کار کنی، که مرده‌شور آن کار را ببرد، که دو سال نشده به هزار درد روماتیسم و دیسک و آرتروز مبتلا می‌شوی، برای تو می‌نویسم؛<span id="more-330"></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">برادر کوچکم، وقتی که در ورودی کوچه آن مردک خرفت به یک دلیل مسخره، در پیش چشم من، تو را به باد ناسزا گرفت و هرآنچه لایق خودش بود را به تو نسبت داد، دلم گرفت. وقتی که مرا دید و شناخت و به جای تو از من عذرخواهی کرد، برافروخته شدم اما درد اصلی آنجا بود که وقتی دلجوئی‌ات کردم، سرت را پایین انداختی و آهی کشیدی و با غروری در هم شکسته، آرام زیر لب گفتی: «حیف که بچه شهرستانم&#8230;»، زخم نشسته بر غرورت، روحم را زخمی کرد، به قدری شرمگین شدم که دوست داشتم زمین دهان باز کند و &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">همان موقع که خم شدی، ابرو در هم کشیدی و به زحمت آن کارتن سنگین-که من و پدرم به سختی جابه‌جایش کرده بودیم- را بلند کردی و روی دوشت گذاشتی، قلبم شکست.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">هر کدام از آن پله‌های لعنتی که با کمر خم و بار سنگین بر دوش پایین و بالا رفتی، چون پتک بر سرم فرود ‌آمد، انگار که با هر کدامشان پنجه‌هایی به غیض در جگرم فرو می‌رفت.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">قطره قطره‌ی عرقی که زیر آن کارتن‌ها و بسته‌های سنگین لعنتی می‌ریختی، چون سیل هولناکی بودند که روانم را در هم می‌شکستند و ویرانش می‌کردند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">چقدر یکه خوردم از اینکه فهمیدم بعد از آن همه کار قرار است فقط ۱۵ هزار تومان به تو برسد، برای اولین بار بود که دوست داشتم به عنوان مشتری، چانه برعکس بزنیم و پول بیشتری بپردازیم، هر چند که هیچ معلوم نبود صاحبان استثمارگر آن شرکت باربری، پول اضافه را به تو بدهند، همان‌هایی که چون گرگ گرسنه، چارچشمی تو را می‌پائیدند که مبادا انعام اضافه‌ای بگیری و آنها بی‌خبر باشند&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">نمی‌دانم اهل کجا بودی، اما این را خوب می‌دانم که اگر بازی تقدیر جور دیگری رقم می‌خورد، بعید نبود که من جای تو باشم و تو جای من. گذشته را که مرور می‌کنم، در شرایط اولیه تفاوت چندانی نداریم، هر دو زاده شهرستانیم و متعلق به یک طبقه اجتماعی مشترک، اگر روزگار روی دیگرش را به ما نشان می‌داد، بعید نبود که امروز تو در کنج تحریریه‌ای نشسته باشی و من در گوشه‌ای از این شهر، برای چندرغاز کارگر اسباب‌کشی‌های مردم باشم. و همین چه سخت آزارم می‌دهد و چه سهمگین در هم می‌شکندم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">از آن روز که دیدمت انگار گوشه‌ای از قلبم را پیشت جا گذاشته‌ام، مشغول هر کار که باشم، گاهی ناخودآگاه به این فکر می‌کنم که تو اکنون کجایی و زیر بار چه کسی، بی‌صدا ضجه می‌زنی، کاش می‌شد آنچه اینجا نوشته‌ام را می‌خواندی&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86%da%a9-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%b1-%d8%b4%d9%87%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خوانشی سیاسی از رسانه‌های غیرسیاسی</title>
		<link>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%b4%db%8c-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ba%db%8c%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%db%8c/?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d8%25ae%25d9%2588%25d8%25a7%25d9%2586%25d8%25b4%25db%258c-%25d8%25b3%25db%258c%25d8%25a7%25d8%25b3%25db%258c-%25d8%25a7%25d8%25b2-%25d8%25b1%25d8%25b3%25d8%25a7%25d9%2586%25d9%2587%25e2%2580%258c%25d9%2587%25d8%25a7%25db%258c-%25d8%25ba%25db%258c%25d8%25b1%25d8%25b3%25db%258c%25d8%25a7%25d8%25b3%25db%258c</link>
		<comments>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%b4%db%8c-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ba%db%8c%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Nov 2011 13:12:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عباس رضایی</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[روزنامه‌نگاری]]></category>
		<category><![CDATA[زرد]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[عامه‌پسند]]></category>
		<category><![CDATA[عباس رضایی ثمرین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://a-rezaei.com/?p=306</guid>
		<description><![CDATA[مطلب زیر  را به درخواست وحید اقدسی عزیز، برای انتشار در پرونده روزنامه‌نگاری عامه‌پسند در ماهنامه مدیریت ارتباطات نوشتم، موضوع نوشتار تاثیر نشریات عامه‌پسند در رفتارهای سیاسی شهروندان و بعضی مباحث چالشی این حوزه است؛ *** در نسبت رسانه‌های عامه‌پسند و رفتار سیاسی شهروندان؛ سایه سنگین بر سر سیاست عالمان علوم ارتباطات اجتماعی،‌ مصرف رو به تزاید فرآورده‌های [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><strong><span style="color: #333399;"><em>مطلب زیر  را به درخواست وحید اقدسی عزیز، برای انتشار در پرونده روزنامه‌نگاری عامه‌پسند در ماهنامه مدیریت ارتباطات نوشتم، موضوع نوشتار تاثیر نشریات عامه‌پسند در رفتارهای سیاسی شهروندان و بعضی مباحث چالشی این حوزه است؛</em></span></strong></p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL">***</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL">در نسبت رسانه‌های عامه‌پسند و رفتار سیاسی شهروندان؛</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><span style="font-family: times new roman,times; font-size: xx-large;"><strong>سایه سنگین بر سر سیاست</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"><a href="http://a-rezaei.com/abbas/wp-content/uploads/2011/11/images.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-310" style="margin: 2px; border: 2px solid black;" title="images" src="http://a-rezaei.com/abbas/wp-content/uploads/2011/11/images.jpg" alt="" width="272" height="186" /></a>عالمان علوم ارتباطات اجتماعی،‌ مصرف رو به تزاید فرآورده‌های فرهنگی را از مهم‌ترین شاخص‌های توسعه می‌دانند و به همین اعتبار رسانه‌های پرمخاطب را مزیت جوامع مدرن می‌پندارند. در این میان اما نشریات موسوم به «عامه‌پسند»(<span style="font-family: Calibri;">popular</span>) داستان متفاوتی دارند، این نوع رسانه‌ها به اعتبار اینکه  پرمخاطب هستند، علی‌القاعده باید در میان روشنفکران و نخبگان از نمادهای توسعه‌یافتگی جوامع به حساب بیایند اما در عمل آنها و گونه‌ای از رسانه‌نگاری که به شکل‌گیری‌‌شان منجر می‌شود،‌ در طی سالهای اخیر همواره محمل برخی سوءتفاهم‌ها بوده‌اند و بی‌مهری‌هایی را به جان خریده‌اند.<br />
هر چه باشد اطلاق صفت «عامه‌پسند» به رسانه‌هایی که سهم عمده‌ای از مکاره‌بازار رسانه‌ای دنیای مدرن را در اختیار دارند، رهزن ذهن است و خود به خود سوءتفاهم می‌زاید و احتمالاً همین روست که چندان نمی‌توان خرده گرفت بر کسانی که هنوز تاثیرگذاری این نشریات را نپذیرفته‌اند و آنها مروجان ابتذال قلمداد می‌کنند.<span id="more-306"></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">«عامه‌پسندی» بیش از آنکه بر تعداد بالای مخاطبان یک رسانه دلالت داشته باشد، بر سطح دانش و آگاهی آنها تکیه دارد و البته این تکیه توام با تحقیری تاریخی است. از آنجا که کلمه «عامه» همیشه در مقابل کلمه «نخبه» به کار رفته، اهل نظر چندان روی خوش به آن نشان نمی‌دهند، چه آنکه اصولاً در چارچوب این نوع نگاه نخبه‌گرایانه خاص، هر آنچه که مورد پسند عامه باشد به چوب بی‌توجهی و تحقیر رانده می‌شود. شاید آغاز سوءتفاهم بزرگ همین باشد، سوءتفاهمی که این روزها دامن این واژه و فراتر از آن این ژانر مهم و غیرقابل صرف نظر رسانه‌نگاری را-خصوصاً در کشور ما- گرفته است.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">در توصیف این سوء تفاهم خیلی‌ها معتقدند انتساب صفت «عامه» به مخاطبان پرشمار برخی رسانه‌ها و «عامه‌پسند» دانستن آنها، اگرچه در دنیای قدیم معمول بود و البته ایراد چندانی هم بر آن وارد نبود، اما در عصری که «انفجار اطلاعات» نام گرفته و در آن «سواد رسانه‌ای» مخاطب، دمار از روزگار رسانه‌داران درآورده، اشتباه هم نباشد، بی‌مبالاتی است. خیلی‌ها از اطلاق صفت عامه‌پسند به رسانه‌هایی که در گوشه و کنار دنیا،‌ مخاطبان پرشمار دارند، قلقلکشان می‌آید چرا که مخاطب امروز مخاطب «چشم و گوش بسته» و «گوش به فرمان» سالهای دور نیست. شاید به کار بردن عنوان «پرطرفدار»(<span style="font-family: Calibri;">common</span>) برای رسانه‌های مورد بحث، بهتر و مناسب‌تر باشد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">ارائه این توضیحات از آن رو در ابتدا ضرورت داشت که مشخص شود،‌ مراد از نشریات و رسانه‌های «عامه‌پسند»، رسانه‌های مبتذل و حتی رسانه‌های موسوم به زرد نیست، بلکه منظور همان رسانه‌های پرطرفداری است که در این وانفسای رسانه‌های رنگارنگ دنیای مدرن، مورد اقبال شهروندان واقع‌ شده‌اند، آنهم شهروندانی که شاید دیگر نتوان به راحتی عنوان عامه را برای آنان برگزید. روزگاری که «عامه‌پسندی» یک رسانه یا هر چیز دیگری، مجوزی برای بی‌توجهی و بی‌تفاوتی به آن بود، چندی است به سر آمده، امروز علائق‌ و سلائق شهروندان- چه لقب کم‌فروغ «عامه» را یدک بکشند و چه هر عنوان دیگری داشته باشند-  به اعتبار اینکه حامل مولفه‌های فرهنگی و اجتماعی هستند، حتماً باید مورد مطالعه قرار بگیرند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">آنچه در این مختصر به طور اجمالی مورد بررسی قرار خواهد گرفت برخی چند تاثیر مهم نشریات عامه‌پسند بر رفتارهای سیاسی شهروندان است. در این راستا توجه به دو نکته ضروری است؛‌ اول آنکه به جهت رعایت اختصار، فرض این نوشته بر این است که خواننده، خصوصیات اولیه نشریات عامه‌پسند را می‌داند. نکته دوم هم اینکه نباید از نظر دور داشت که تاثیرگذاری بالای این نشریات ممکن است چندان در قاموس سپهر رسانه‌ای کشور ما نگنجد که سخن از تاثیرگذاری گسترده رسانه‌های مکتوب، در کشوری که بیش از ۷۰ میلیون جمعیت دارد و در آن، تیراژ اکثر روزنامه‌ها به ۱۰۰ هزار نسخه هم نمی‌رسد، شوخی‌ بی‌مزه‌ای را می‌ماند که گفتن آن شاید جز به خنده مخاطب منجر نشود.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><strong>رسانه‌های غیر سیاسی؛ شهروندان غیر سیاسی  </strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">«نشریات عامه‌پسند اصولاً غیرسیاسی هستند و مخاطبان خود را نیز غیرسیاسی بار می‌آورند»، این نخستین قضاوتی است که غیرسیاسی بودن نشریات عامه‌پسند در ذهن متبادر می‌کند،‌ البته مهم‌ترین آنها هم هست. بخشی از صاحب‌نظران حوزه رسانه، معتقدند رسانه‌های عامه‌پسند به دلیل ماهیت غیر سیاسی خود، سبب بی‌علاقه‌گی نسبی و بی‌تفاوتی مخاطبان به موضوعات سیاسی می‌شوند. این داستان در دراز مدت به عدم مشارکت سیاسی و یا شاید نوعی انفعال سیاسی در جوامع می‌انجامد که در واقع تحقق‌بخش اهداف طبقه سرمایه‌دار حاکم است. این نوع نگاه به نشریات عامه‌پسند، کم و بیش مشابه نگاهی است که اهالی مکتب انتقادی و فرانکفورتی‌ها به کلیّت فضای رسانه‌ای مدرن دارند. در چارچوب این نگاه، اعتقاد بر این است که منش سیاسی ترویج شده در نشریات عامه‌پسند مخرب است و در نتیجه‌ی آن مردم به موضوعاتی که به عرصه عمومی برمی‌گردد، از خود بیگانگی نشان می‌دهند و حس می‌کنند جامعه را یا دیگران می‌چرخانند یا خودش می‌چرخد و با این فرضیه، عملاً نقشی برای خود در اداره جامعه نمی‌یابند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"> نتایج مطالعه‌ای که اخیراً در موسسه نظرسنجی <span style="font-family: Calibri;">PEW</span> در مورد نشریه عامه‌پسند و محبوب آمریکایی <span style="font-family: Calibri;">People</span> انجام شده، گواهی می‌دهد که ارتباط قابل توجهی بین مخاطب ثابت این نشریه بودن و کنش منفعلانه در انتخابات‌های مختلف آمریکا وجود دارد. دغدغه این نشریه پرداختن به افراد مشهور-یا سلبریتی‌ها- و حاشیه‌های زندگی خصوصی آنها و موضوعات مربوط به سبک زندگی، سلامت، لاغری، مد و رفتار زناشویی است و درحدود ۴ میلیون نسخه در هفته فروش دارد. تحقیق انجام شده نشان می‌دهد که درصد قابل توجهی از افرادی که در انتخابات‌های محلی و سراسری در آمریکا مشارکت نکرده‌اند، از خوانندگان ثابت نشریه عامه‌پسند <span style="font-family: Calibri;">People</span> بوده‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">در مقابل این نگاه، عده دیگری از صاحب‌نظران بر این باورند که بی‌تفاوتی مردم به موضوعات سیاسی نه فقط نتیجه عملکرد رسانه‌ها که نتیجه کم شدن نقش سیاست در زندگی روزمره افراد در دنیای مدرن است. اسپارکز معتقد است که شرایط بازار، واقعیت‌های سیاسی، دموکراسی‌های بورژوا و بین‌الملی شدن رسانه‌ها عواملی هستند که مردم را به کناره‌گیری از عرصه عمومی سیاسی ترغیب می‌کنند. بنابراین غیرسیاسی بودن نشریات عامه‌پسند و بی‌تفاوتی مخاطبان آنها به موضوعات سیاسی، نتیجه طبیعی کاهش نقش سیاست در زندگی روزمره در دوران معاصر است.<a title="" href="http://a-rezaei.com/abbas/wp-includes/js/tinymce/plugins/paste/pasteword.htm?ver=342-20110630#_ftn1">[۱]</a></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">در این میان نکات دیگری نیز وجود دارند که شایسته توجه‌اند. اول اینکه به نظر می‌رسد بی‌تفاوتی مردم به موضوعات سیاسی در حالی به عنوان یک آفت نشریات عامه‌پسند مطرح می‌شود که این موضوع-حداقل در جوامع توسعه‌یافته- به زعم خیلی از صاحب‌نظران اساساً آفت نیست؛ در جامعه‌ای که چارچوب کلی‌اش توسط مردم پذیرفته شده و سیستم تحزب کارآمد، نخبگان جامعه را درگیر موضوعات پیچیده سیاسی می‌کند و البته نهادهای مدنی به عنوان واسط میان مردم و نهاد قدرت، حضور موثر دارند، چه لزومی دارد که ۸۰ درصد ذهن و زندگی مردم صرف موضوعات سیاسی شود؟ شاید اساساً بی‌تفاوتی نسبی مردم به موضوعات سیاسی، اتفاقی به‌هنجار و از مشخصات جوامع توسعه‌یافته سالم باشد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">نکته دوم به تحلیل جامعه‌شناختی این موضوع مرتبط است؛ به فرض اینکه حتی جریان بی‌تفاوتی مردم به موضوعات سیاسی و به تعبیر دیگر انفعال سیاسی آنها صحت داشته باشد، از کجا معلوم این جریان به صورت عامدانه و از بالا به پایین- از سوی رسانه‌ها و رسانه‌داران- رقم خورده باشد. طبق آنچه که در تحلیل‌های ساختاری جامعه‌شناسان مورد تاکید قرار می‌گیرد، برخی اتفاقات و جریان‌ها در سطح جامعه، بیش از آنکه محصول عملکرد فرد یا افرادی خاص باشند و به تعبیر دیگر توسط آنها ساخته شده باشند، به واسطه در کنار هم قرار گرفتن مولفه‌های اجتماعی مختلف به وجود می‌آیند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">از سوی دیگر نیک می‌دانیم که تا تقاضایی نباشد، عرضه‌ای به وجود نمی‌آید. عرضه محتوای غیرسیاسی و پرداختن به مسائلی همچون سبک زندگی،‌ چیزی است که از سوی مخاطبان به رسانه‌ها تحمیل شده است. حالا اینکه اساساً چرا مخاطب صاحب چنین روحیاتی شده و ذائقه‌اش اینگونه پرورش یافته، سوالی است که پاسخ به آن مستلزم بررسی چندین و چند مولفه‌ پیچیده جامعه‌شناختی است. از این رو ارائه تحلیل‌های تک‌خطی و فروکاستن عوامل متعدد تاثیرگذار در روحیه و خلقیات مردم، به رسانه‌ها بیش از آنکه کمکی به حل موضوع کند، ذهن را منحرف کرده و ساده‌انگاری محسوب می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><strong>سطحی‌تر شدن معیارها و قضاوت‌ها</strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">نشریات عامه‌پسند از منظری غیرسیاسی و با رویکردی هیجانی، فردگرایانه و سطحی، به موضوعاتی چون حوادث، مسائل جنسی و عشقی، ورزش، اخبار روز، شایعات و غیره می‌پردازند و زبان آنها ساده، طنزآلود و گاه توهین آمیز است. دنیس مک‌شین(<span style="font-size: small;"><span style="font-family: Calibri;">Denis MacShane</span>)</span> پنج موضوع مهم را که برای نشریات عامه‌پسند ارزش خبری دارند، اینگونه بیان می‌کند: دعوا و کشمش، خطراتی که کل جامعه را تهدید می‌کند،‌ حوادث غیرمترقبه و مسائل غیرمعمول، رسوائی‌ها و شایعات و فردیت<a title="" href="http://a-rezaei.com/abbas/wp-includes/js/tinymce/plugins/paste/pasteword.htm?ver=342-20110630#_ftn2">[۲]</a>.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">برخی معتقدند موضوعاتی که به طور معمول در نشریات عامه‌پسند به آنها پرداخته می‌شود و از آن مهم‌تر نحوه ورود به این موضوعات که اغلب به شکل سطحی و هیجانی است،‌ در دراز مدت و در جوامعی که این نشریات تیراژ و تاثیر قابل توجهی دارند،‌ به نوعی سلایق مردم را تحت تاثیر قرار می‌دهد و آنها را در قضاوت، عجول، هیجانی، احساس‌گرا و سطحی بار می‌آورد. اینجاست که نقش اینگونه نشریات در صعود و سقوط سیاسیون اهمیت می‌یابد و به عنوان مثال رئیس‌جمهوری همچون بیل‌کلینتون با نقش‌آفرینی آنها بعد از یک رسوایی اخلاقی، درصد قابل توجهی از محبوبیت خود را از دست می‌دهد. رئیس‌جمهوری که البته بعد از یک برهه زمانی، با راهنمایی مشاوران و البته باز هم نقش‌آفرینی نشریات پرطرفدار آمریکا، با گرداندن یک سگ در انظار عمومی و ملاقات‌های رسمی، بخشی از آب رفته را به جوی بر می‌گرداند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><strong>پلی برای سیاسی شدن ستاره‌ها</strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">نشریات عامه‌پسند اگر هم در بی‌تفاوتی مردم به موضوعات سیاسی نقش داشته باشند و سبب کاهش مشارکت سیاسی آنها شوند و به تعبیر اهالی مکتب انتقادی انفعال سیاسی مردم را به وجود بیاورند، در عوض تجربه نشان داده در مقاطع خاص و البته نادر، در ترغیب مردم به مشارکت سیاسی نقش مهمی داشته‌اند؛  زمانی که پای شرکت یک فرد مشهور ورزشی یا سینمایی در انتخابات در میان باشد، نشریات عامه‌پسند از مهم‌ترین عوامل اقبال مردم به آنها هستند و سبب موفقیت‌شان می‌شوند. مطابق نتایج به دست آمده از همان نظرسنجی موسسه <span style="font-family: Calibri;">PEW</span> که در سطور بالا به آن اشاره شد، هنگامی که آرنولد آلویس شوارزنگر، قهرمان زیبایی اندام وهنرپیشه مشهور هالیوود ازسوی حزب جمهوری‌خواه برای تصدی پست فرمانداری کالیفرنیا نامزد انتخابات شد، نشریه پرطرفدار <span style="font-family: Calibri;">People</span> به صورت مستقیم و غیرمستقیم، با پرداختن دو باره به زندگی هنری و خصوصی وی در انتخاب شدنش به این سمت و گرایش مردم ایالت کالیفرنیا به سمت او نقش بسیار مهم و موثری داشت.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">این بخش از تاثیرگذاری نشریات عامه‌پسند در رفتار سیاسی شهروندان و به تبع فضای سیاسی جامعه، شاید در مورد ایران هم بلاوجه نباشد. اقبال شهروندان به افرادی همچون امیررضا و رسول خادم، علیرضا دبیر، هادی ساعی، بهروز افخمی، سعید ابوطالب و  علیرضا دهقانکه تا پیش از کاندیداتوری در انتخابات مجلس یا شورای شهر تهران، سابقه سیاسی چندانی نداشتند، می‌توانند گواه قابل اعتنایی بر این مدعا  باشند. هرچند که ورود موفقیت‌آمیز این چهره‌های مشهور غیرسیاسی در سیاست، در کشور ما تابع عوامل اجتماعی و سیاسی دیگری هم هست و نمی‌توان آن را به تنها به نشریات و رسانه‌ها ربط داد. چه آنکه عکس فرایند مذکور &#8211; یعنی حضور سیاسیون در ورزش و سینما- نیز در ایران به طرز اعجاب‌آوری معمول است و ارتباط چندانی به رسانه‌های عامه‌پسند و غیرعامه‌پسند ندارد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><strong>دورنما؛ آینده غیرقابل انکار عامه‌پسندها</strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">ازآنجا که کار تحلیل همیشه بر عهده‌ی نخبگان بوده، بی‌تردید رسانه‌ای که برچسب نه‌چندان روشنفکرپسندِ «عامه‌پسند» بر پیشانی‌اش خورده، نمی‌تواند ازاین تحلیل‌ها و تفسیرها نمره‌ی قبولی بگیرد. اما واقعیت‌های دنیای رسانه‌های امروزی چیز دیگری می‌گوید؛ تیراژ نشریه‌ نخبه‌گرایی چون «گاردین» در انگلستان به ۵۰۰ هزار هم نمی‌رسد اما در سوی مقابل چه روشنفکران بپسندند و چه نپسندند، روزنامه عامه‌پسند «سان» تیراژ چندین میلیون نسخه‌ای دارد<a title="" href="http://a-rezaei.com/abbas/wp-includes/js/tinymce/plugins/paste/pasteword.htm?ver=342-20110630#_ftn3">[۳]</a>. در بسیاری از کشورهای صاحب رسانه نیز وضعیت چندان متفاوت نیست.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">باید پذیرفت که به رغم تمامی معایب، نمی‌توان از رسانه‌های عامه‌پسند و تاثیرگذاری آنها صرف نظر کرد. چنین نشریاتی اگر هم در کنار مزایای غیر قابل انکارشان، معایب قابل توجه و پررنگی دارند، چاره کار هر چه باشد، بی‌مهری به آنها و توهین به مخاطبان‌شان نیست. عامه‌پسندها به ویژه درسبک ارائه مطالب، کارکردها و موفقیت‌هایی داشته‌اند که نادیده‌گرفتنشان،  به دور از انصاف است. جدی نگرفتن این نشریات و «فحش» تلقی کردن صفت عامه‌پسند و استفاده از آن به هدف منکوب کردن رسانه‌‌داران و تحقیر رسانه‌ها و ناچیزانگاری سطح شعور مخاطبان آنها، دردی از هیچ کس دوا نخواهد کرد.  امروزه رسانه‌های عامه‌پسند سهم قابل توجهی از بازار محصولات رسانه‌ای دنیا را قبضه کرده‌اند و بر صاحب‌نظران و منتقدان است که آنها را به رسمیّت بشناسند و بعد از آن در رفع ایرادات و معایب بکوشند. بپذیریم یا نپذیریم آینده از آن عامه‌پسند‌هاست و شاید شاه‌کلید رفع خیلی از سوءتفاهمات همین باشد.</p>
<hr align="right" size="1" width="33%" />
<div>
<p dir="RTL" align="right"><a title="" href="http://a-rezaei.com/abbas/wp-includes/js/tinymce/plugins/paste/pasteword.htm?ver=342-20110630#_ftnref1">[۱]</a><span style="font-family: Calibri; font-size: small;">Colin, sparks (1992), &#8220;Popular Journalism Theories and Practice&#8221;</span></p>
<p dir="RTL"><a title="" href="http://a-rezaei.com/abbas/wp-includes/js/tinymce/plugins/paste/pasteword.htm?ver=342-20110630#_ftnref2">[2]</a><span style="font-size: small;">حسین قاضیان و نازنین شاه‌رکنی، رسانه‌های عامه‌پسند و ویژگی‌های آن، فصلنامه‌ رسانه، سال دوازدهم،‌شماره۳</span></p>
</div>
<div>
<p dir="RTL"><a title="" href="http://a-rezaei.com/abbas/wp-includes/js/tinymce/plugins/paste/pasteword.htm?ver=342-20110630#_ftnref3">[۳]</a><span style="font-size: x-small;">همان</span></p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%b4%db%8c-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ba%db%8c%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خواص درمانی ۲۰:۳۰</title>
		<link>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%b5-%d8%af%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-2030/?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d8%25ae%25d9%2588%25d8%25a7%25d8%25b5-%25d8%25af%25d8%25b1%25d9%2585%25d8%25a7%25d9%2586%25db%258c-2030</link>
		<comments>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%b5-%d8%af%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-2030/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 20 Nov 2011 20:23:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عباس رضایی</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[20:30]]></category>
		<category><![CDATA[انتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[خبر]]></category>
		<category><![CDATA[خواص درمانی]]></category>
		<category><![CDATA[سرزده]]></category>
		<category><![CDATA[عباس رضایی ثمرین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://a-rezaei.com/?p=299</guid>
		<description><![CDATA[حتماً تا کنون برخورده‌اید به آدم‌هایی که دچار بی‌تفاوتی مفرط هستند و هیچ چیز آنها را بر نمی‌انگیزاند. نه خوشحالی، نه عصبانیت، نه هیجان، نه فریاد، نه گریه، هیچ، انگار روحشان کرخت شده و دنیا برای‌شان به پشیزی نمی‌ارزد. اگر کسی از این دست در میان اطرافیان خود سراغ دارید که قاعدتاً باید داشته باشید، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://a-rezaei.com/abbas/wp-content/uploads/2011/11/20و30.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-303" style="margin: 2px; border: 2px solid black;" title="20و30" src="http://a-rezaei.com/abbas/wp-content/uploads/2011/11/20و30.jpg" alt="" width="144" height="121" /></a>حتماً تا کنون برخورده‌اید به آدم‌هایی که دچار بی‌تفاوتی مفرط هستند و هیچ چیز آنها را بر نمی‌انگیزاند. نه خوشحالی، نه عصبانیت، نه هیجان، نه فریاد، نه گریه، هیچ، انگار روحشان کرخت شده و دنیا برای‌شان به پشیزی نمی‌ارزد. اگر کسی از این دست در میان اطرافیان خود سراغ دارید که قاعدتاً باید داشته باشید، من راه‌حلی سراغ دارم که مو لای درزش نمی‌رود.</p>
<p style="text-align: justify;">بر عکس‌ متدهای پیچیده درمانی روانشناسان و پزشکان و مشاوران، راه حل من خیلی ساده است. برای اجرایش فقط یک تلویزیون و کمی سکوت و دقت نیاز است؛ حاضرم به هر چیزی که فکرش را بکنید قسم بخورم، هر فرد عاقلی اگر سه روز پشت سر هم، با دقت و وسواس، بخش خبری ۲۰:۳۰ را از تلویزیون ببینید، حتی اگر خنثی‌ترین و بی‌تفاوت‌ترین موجود روی کره زمین باشد، محال است که روز سوم کار به فضیحت و فحش‌های «خوار و بار» نکشد.<span id="more-299"></span></p>
<p style="text-align: justify;">البته در مورد بعضی آدم‌ها ممکن است کار به روز سوم هم نکشد و ره چندروزه در همان چند دقیقه اول طی شود. امشب به طور اتفاقی در جایی چند دقیقه از این بخش خبری مهیّچ و دشمن‌شکن را دیدم، چند دقیقه‌ای که دیدم مربوط به بخشی بود که گویا در آن گزارشگر به طور سرزده به جایی می‌رود و با بررسی شرایط و شنیدن اعتراضات مراجعان، مثلاً مسئولان آنجا را به چالش می‌کشد.</p>
<p style="text-align: justify;">به محض دیدن تصویر، دریافتم که حضور سرزده بروبچه‌های ۲۰:۳۰ در جایی است که بدترین خاطره زندگی‌ام در آن رقم خورده است. بیمارستانی بزرگ و ترو تمیز در یکی از نقاط شمالی شهر؛ همان اول کاری جوانکی از برخورد نامناسب یکی از پرسنل گلایه کرد،‌ خانم گزارشگر هم به سرعت با دوربین و میکروفن و بند و بساط، به سراغ فرد مورد نظر رفت و یک پرسش و پاسخ کاملاً کلیشه‌ای شکل گرفت. در عین حال که تک تک صحنه‌های غم‌انگیزترین روزهای زندگی‌ام با دیدن تصاویر بیمارستان از مقابل چشمانم رد می‌شدند، حدس زدم که شاید خانم گزارشگر قرار است شکایات مراجعان و بیماران را بشنود و احتمالا مصاحبه‌ای هم در آخر با رئیس بیمارستان داشته باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">البته حدسم کاملا اشتباه بود. ایشان بعد از چند ثانیه اولیه، تازه طرح مسئله کرد؛ گویا یکی از خبرنگاران این بخش خبری در بازی فوتبال دستگرمی با دوستانش، در اثر اصابت توپ با سرش، دچار حادثه شده و قرار است یک عمل جراحی بر روی او انجام شود. حالا گزارشگر محترم هم به طور سرزده به بیمارستان رفته و قرار است این واقعه مهم را برای یک شبکه سراسری پوشش دهد. خنده دارش آنجا بود که بعد از نشان دادن تشریفات وداع خانواده بیمار مورد نظر و روبوسی قبل از عمل و خلاصه اتمام عمل و به هوش آمدن بیمار، گزارشگر محترم از او پرسید که آیا پرسنل بیمارستان با او خوب برخورد کرده‌اند یا نه و بعد از اینکه جواب مثبت شنید، می‌خواست برود و از رئیس بیمارستان تشکر کند.</p>
<p style="text-align: justify;">زن حسابی، خواهر من، جائی که در آن هیچ روزی بدون خبری از چپاول و تجاوز و قتل و غیره، شب نمی‌شود، فقط همین مشکل اساسی بیماری همکار شما روی زمین مانده بود که وقت این ملت را برای آن تلف می‌کنی؟ چرا فکر می‌کنی چنین اتفاقی باید برای من بیننده مهم باشد؟ از آن گذشته، پروفسور! نکند انتظار داشتی که پرسنل یکی از گران‌ترین بیمارستان‌های خصوصی تهران، با &#8220;خبرنگار بخش خبری ۲۰:۳۰&#8243; بد برخورد کنند و تحویلش نگیرند که ازو همچه سوالی می‌پرسی؟ واقعاً جاهای دیگری را که مثل گوسفند با آدم‌ها رفتار می‌کنند، نمی‌شناسی؟&#8230; (از اینجا به بعدش دیگر قابل نقل نیست)، خب لابد نمی‌شناسد دیگر!</p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%b5-%d8%af%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-2030/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>15</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اندر مضرات «جوگرفتگی»</title>
		<link>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%b6%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%c2%ab%d8%ac%d9%88%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%da%af%db%8c%c2%bb/?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d8%25a7%25d9%2586%25d8%25af%25d8%25b1-%25d9%2585%25d8%25b6%25d8%25b1%25d8%25a7%25d8%25aa-%25c2%25ab%25d8%25ac%25d9%2588%25da%25af%25d8%25b1%25d9%2581%25d8%25aa%25da%25af%25db%258c%25c2%25bb</link>
		<comments>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%b6%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%c2%ab%d8%ac%d9%88%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%da%af%db%8c%c2%bb/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 Nov 2011 18:00:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عباس رضایی</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[جوگرفتگی]]></category>
		<category><![CDATA[عید قربان]]></category>
		<category><![CDATA[کشتن گوسفندان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://a-rezaei.com/?p=287</guid>
		<description><![CDATA[همیشه فکر می‌کردم این روزها، هر چه تکنولوژی فراگیرتر می‌شود، طیف‌های متفاوت‌تری از افراد وارد شبکه‌های اجتماعی مجازی می‌شوند و تصویر کاریکاتوری جامعه در آینه این شبکه‌ها به مرور تصحیح می‌شود و برآوردهای برخواسته از آنها به واقعیّت فضاهای اجتماعی نزدیک‌تر می‌شود. در سه-چهار روز گذشته این تصورم عمیقاً‌ دچار چالش شده است؛‌ با نزدیک [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://a-rezaei.com/abbas/wp-content/uploads/2011/11/Untitled-11.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-291" style="margin: 2px; border: 2px solid black;" title="Untitled-1" src="http://a-rezaei.com/abbas/wp-content/uploads/2011/11/Untitled-11-300x209.jpg" alt="" width="216" height="150" /></a>همیشه فکر می‌کردم این روزها، هر چه تکنولوژی فراگیرتر می‌شود، طیف‌های متفاوت‌تری از افراد وارد شبکه‌های اجتماعی مجازی می‌شوند و تصویر کاریکاتوری جامعه در آینه این شبکه‌ها به مرور تصحیح می‌شود و برآوردهای برخواسته از آنها به واقعیّت فضاهای اجتماعی نزدیک‌تر می‌شود.<br />
در سه-چهار روز گذشته این تصورم عمیقاً‌ دچار چالش شده است؛‌ با نزدیک شدن عید قربان،‌ جنبش‌های عجیب و غریبی در فیس‌بوک و برخی فضاهای مشابه، در حمایت از گوسفندان و احشام به وجود آمده و خیلی‌ها به طرز عجیب‌و‌غریب‌تری به این جنبش‌ها پیوسته‌اند و مدام عکس‌ها و دلنوشته‌هایی را در اعلام انزجار از مراسم عید قربان و قربانی‌کنندگان گوسفندان بی‌گناه، هم‌خوان می‌کنند.  برخی از حد تذکر و انتقادهای معمول هم فراتر رفته و به مرثیه‌سرایی برای ببعی‌ها روی‌آورده‌‌اند، مرثیه‌هایی که از فرط پرسوز و گدازی، تن آدمی را می‌لرزاند و گوشه‌هایی از جگرش را به طرز فجیعی خراش می‌دهد.<span id="more-287"></span><br />
این نمونه به عنوان مثال بخوانید؛« امروز عید قربان است . روزی که صدها هزار نفر از خانه‌ی خدا به خانه‌ی خود بر می‌گردند و در راه بازگشت، صدها هزار بی‌گناه را به مسلخ می‌کشانند، دستاورد یک سفر معنوی گرفتن جان و ریختن خون یک جاندار است؛ دست و پایشان را مانند زبانشان که از اول بسته بود می‌بندند، در میان شادی و همهمه‌ی دوست و همسایه بدن لرزان از ترسشان را به زمین می‌کوبند ، گلوی پر از بغضشان را می‌پیچانند و خرخره‌شان را می برند تا نگاه وحشت‌زده و سراسر دردشان را در حدقه‌ی چشمانشان قاب بگیرند و چند ساعتی بر کف زمین یا آویزان به جایی یا در تشتی پر از خون به نمایش کودکان بگذارند. باشد که وجدان آنها نیز نسبت به درد و رنج دیگران بی حس شود!»<br />
می‌گویند «جوگرفتگی» مرضی است که از «گازگرفتگی» و حتی «سگ‌گرفتگی‌» هم بدتر است، کاری به درستی یا نادرستی این حرف ندارم اما خداوکیلی یکی نداند فکر می‌کند، لحظه وقوع جنایت هولوکاست است که اینگونه در این پاراگراف شرح داده شده که به جان نگارنده، حتی عشاق اسطوره‌ای ادبیات کهن فارسی هم لحظه هجران را هرگز نتوانسته‌اند اینچنین تکان‌دهنده و تاثیرگذار روایت کنند.<br />
خلاصه اینکه جنبش حمایت از ببعی‌ها در چند روز منتهی به عید قربان،‌ به طرز عجیبی در فیس‌بوک فراگیر شد، به طوری‌که امروز خیلی‌ها از ترس طرفداران حقوق ببعی‌ها، جرات نکردند در صفحه شخصی خود عید قربان به دوستان تبریک بگویند. چالشی که می‌گفتم، اینجاست که برایم به وجود آمده؛ اگر شبکه‌های اجتماعی مجازی معیار خوبی برای قضاوت در باب فضاهای اجتماعی واقعی باشند، اصولاً در حال حاضر،‌ جمعیت قابل توجهی از مردم جامعه باید گیاه‌خوار باشند. تصدیق بفرمایید، کسی که اینچنین از کشته شدن گوسفندان بی‌گناه در عید قربان رنجیده می‌شود، نمی‌تواند در روزهای دیگر هم به کشته شدن آنها و نظائرشان همچون گاو، راضی باشد. از طرف دیگر امروز و در برخوردهای رودررو، بسیار دیدم افرادی را که هنوز عید قربان را یکدیگر تبریک می‌گویند که این‌هم طبعاً با انزجاری که این یکی‌-دوروزه از این مناسبت در شبکه‌ مجازی ابراز شده بود، نمی‌توانست مطابقت داشته باشد، انگار هنوز خیلی مانده تا شبکه‌های اجتماعی مجازی، آینه خوبی برای جامعه ما باشند&#8230;<br />
از این بحث اگر بگذریم که بخش‌هایی از آن با شوخی و اغراق هم همراه بود، نکاتی هست که به طور جدی باید مورد توجه قرار گیرند. اول اینکه اینگونه «جوگرفتگی‌»ها فارغ از محتوایشان با توسعه‌یافتگی رابطه عکس دارند. تا می‌توانیم باید از همراهی کورکورانه مردم با هر موجی مقابله کنیم. هفته گذشته حرکت زشت ولی نه چندان مهمی از دو بازیکن فوتبال سر زد و موج ساخته شده در پی آن، هم در عرصه رسمی و هم در عرصه عمومی، چنان فراگیر شد که موضوعات فوق‌العاده مهمی همچون ماجرای سه هزار میلیارد و استیضاح نافرجام وزیر اقتصاد را به طور کامل بلعید. حالا هم حرف من این نیست که احتمالا هیچ کس نباید از نحوه برگزاری مراسم عید قربان یا خشونت غیرقابل توجیه علیه حیوانات، انتقاد کند، نه بحث بر سر همراهی نیندیشیده و کورکورانه با یک موج است. اگر کسی برای کنش خود فلسفه داشته باشد و هر ابراز موافقت یا مخالفتش، پشتوانه منطقی و تئوریک داشته باشد، هیچ مشکلی نیست، مشکل زمانی به وجود می‌آید که خیلی‌ها تنها در اثر «جو» وارد بازی می‌شوند، صبح تا شب گوشت قرمز می‌خورند اما در عین حال برای کشته شدن گوسفندان عزا می‌گیرند. این همان جوی است که اگر یادتان باشد زمان مرگ استیو جابز هم خیلی‌ها را گرفت، همان که خیلی موقع‌های دیگر هم خیلی‌ها را گرفته و می‌گیرد.<br />
نکته دوم اما در باب رواداری و تحمل عقیده مخالف است. روزی که حتی فقط یک‌نفر از گفتن عقیده خود در یک جمع بترسد، روز به صدا در آمدن زنگ‌ خطر برای ماست. خاطرم هست که در روزهای منتهی به انتخابات ۸۸ با خود آرزو می‌کردم، که ای کاش فضای جامعه هم از حیث اکثریت و اقلیت، هم‌رنگ‌و‌بوی شبکه‌های مجازی باشد، امروز که برخورد بعضی‌ فیس‌بوکی‌ها را با عید قربان و تبریک‌گویندگان آن دیدم، عمیقاً آرزو کردم ای کاش فضای جامعه از حیث رواداری و تحمل عقیده مخالف، هرگز مثل شبکه مجازی نباشد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://a-rezaei.com/%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7/%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%b6%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%c2%ab%d8%ac%d9%88%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%da%af%db%8c%c2%bb/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

