از چندی پیش تصمیم گرفتهام حداقل برای مدت موقتی حساب کاربری خود را در فیسبوک غیرفعال کنم و نتایج آن را بسنجم. دلیل آن هم این است که گاهی اوقات احساس میکنم خصوصاً از نظر روانی، تنها کارکرد فیسبوک تخدیرگری است. یعنی با فراموشی موقتی که ایجاد میکند، در لحظه، احساس خوشایندی به آدم میدهد اما در طولانیمدت آش همان است و کاسه هم همان. به این نتیجه رسیدهام که درد بیدرمان تنهایی انسان امروزی را فیسبوک درمان نمیکند. شاید مامن لحظات تنهایی باشد و انسان در حلقه دوستان مجازیاش احساس کند که تنها نیست، اما متاسفانه این مسئله چیزی از واقعیت را عوض نمیکند. خوشخیالی است که فکر کنیم درد تنهایی واقعی را میتوان مجازاً درمان کرد. شاید بشود تخدیر کرد، اما این تخدیر هم جز اینکه برای مدتی دل آدم را خوش میکند، هیچ کاربرد دیگری ندارد. شاید این نگاه را تلخ و بدبینانه بدانید اما حداقل در مورد شخص خودم ماجرا همین است.
بگذریم، دیروز روز تولدم بودم و از لیست سیصدنفره دوستان فیسبوکیام، حدوداً پنجاهنفری با پیامهای پرمهرشان شرمندهام کردند و تولدم را تبریک گفتند. البته از آنجا که اکثر قریب به اتفاق تبریکگویندگان از دوستان دنیای واقعی من هستند، این قضیه مشمول گزارهای که گفتم-تنهایی واقعی و دوستان مجازی- نمیشود، از این جهت همه پیامها بینهایت دلگرمکننده بود و روز خوبی را برایم رقم زد، این دوستیها و مهربانیها خصوصاً در حال و هوای روحی این روزهایم، خیلی تعیینکننده و مثمرثمر بود. هرچند تک تک تبریکهای دوستان عزیزم را به حکم وظیفه پاسخ دادم اما این متن را نوشتم تا مجدداً از همه دوستان عزیزم تشکر کنم.
آنهایی که از نزدیک میشناسندم، بیتردید متوجه تغییرات روزهای و هفتههای اخیرم شدهاند. از آنجا گاهی از اوقات در فضای مجازی و دنیای واقعی، برخی از دوستانم که نسبت به من لطف دارند، در این مورد سوال میپرسند بد ندیدم که حداقل به بهانه تولد هم که شده، توضیح کوچکی در این مورد بدهم. نمیدانم چگونه میتوان توضیح داد، احساس میکنم در دوره گذار از وضعیتی به وضعیت دیگر هستم. احساس میکنم تمام داشتههایم در معرض تندبادی سهمگین هستند و پایههای همهشان لرزان شده است. از طرف دیگر چیزهای جدیدی هستند که ناگزیر از پذیرفتنشان هستم اما در پذیرفتن خیلیهاشان مرددم. به بخشی از داشتههایم تعلق خاطر دارم و از قضا بخشی از چیزهایی جدیدی که باید بپذیرم، در تناقض آشکار با آنها هستند. صدالبته که این فرایند کاملاً ذهنی است. دیروز یکی از دوستانم برایم آرزو کرد که ای کاش این دوره بلاتکلیفی خیلی طول نکشد و هرچه زودتر تکلیف خودم را بدانم، یعنی یا بچسبم به همان قبلیها، یا به دنیای جدید روی خوش نشان دهم. راست میگفت، این وضعیت ذهنی آنهم برای کسی از قضا پیشهاش نوشتن است، مثل سم است. خیلی اوقات سعی میکنی در خیلی از موضوعات به دلیل اینکه ممکن است نمایانگر تناقض موجود در اندیشهات باشند، وارد نشوی. خیلی اوقات هم وارد میشوی و به انحاء مختلف سعی میکنی تناقض را مکتوم نگه داری. البته این کتمان نمیتواند چارهساز باشد. خلاصه اینکه آسمانم این روزها ابری است و از این رو نغمههایم غمناک. لبخندهایم زورکی است و دلشوره عجیبی دارم، به قول قدیمیها دلم مثل سیر و سرکه میجوشد. البته برخی دلمشغولیهای خیلی مهم زندگی شخصیام نیز در بدترین شرایط ممکن سرباز کردهاند و تقارن وحشتناکی را رقم زدهاند؛ دلمشغولیهایی که از حیث اهمیت کم از این دغدغههای درونی که گفتم ندارند و دارند دمار از روزگارم در میآورند. وضعیت جامعه و مملکت هم که شکر خدا «گل و بلبل» است. میگویند که اینگونه دردها را فقط گذشت زمان چارهساز است اما به قول معروف تا گوساله گاو شود، ممکن است خیلی اتفاقات دیگر بیفتد.
بگذریم، غرض این بود که از تبریکهای دوستان دوستداشتنیام تشکر کنم و دست و روی تکتکشان را- به شرط اجازه اسلام- ببوسم و البته از پیش بگویم که شاید این روزها حساب کاربری خودم را در فیسبوک ببندم، البته در این مورد هنوز به قطعیت نرسیدهام. به هر حال فیسبوک حتی اگر افیون روحی هم باشد، کتمان نمیتوان کرد که گاهی آدمی را تنها افیون دوای درد است. از این رو شاید هم فیسبوکم را غیرفعال نکردم و همچنان به همین دلخوشکنکهای خودمانی دل خوش کردم…
همین الان نگاهی از سر تا به پایین این نوشته انداختم و دیدم در چند پاراگراف، چند موضوع کاملا بیربط را مطرح کرده و ملغمهی ناخوشایندی ساختهام، خواستم یک ویراستاری محتوایی کنم و به کمک تمام ابزارهای ممکن اعم از جرح و تعدیل و حک و اصلاح و حذف و …، صورت منسجمتری به نوشته بدهم. کمی فکر کردم، دیدم از کوزه همان تراود که در اوست. از ذهن پریشان و چندپارهی من اگر نوشته منسجمی بیرون میآمد باید تعجب میکردم. از همین رو نوشته را دست نزدم تا شاید که آینه تمامنمای پریشانحالی و سردرگمیهای اینروزها باشد.
مرحمت همه دوستان زیاد و ایام عزت مستدام…
نمی دونم چه چیزی توی فیس بوک هست که ادمو درگیر میکنه ، خیلی عادی و آروم آروم به اصطلاح معتادش میشیم ، خیلی وقتا شده خواستم فقط برای دقایقی از بچه ها خبردار شم ولی دیدم ساعتهاست که لینک و شیر میکنم ..
اینروزها این آسمان ابری بالای سر همه ی ماست …و البته تولدتون مبارک
دکتر جون سخت نگیرین . این نیز بگذرد.
سلام. عباس جان من خیلی وقته متوجه اوضاع روحیت شدم و فکر کنم یکی دو بار هم بهت گفته بودم. در ضمن منم چند وقتیه که حس و حال فیس بوک رو ندارم و دو هفتهای میشه که سری بهش نزدم ولی از اینجا دوباره تولدت رو بهت تبریک میگم. انشاالله زادروزت منشأ حول حالنای دلت بشه.
عباس جان تولد مبارک ببخشید یکم از دهن افتاده….. انشالله همیشه شاد و سر زنده باشی………
سلام
روزهای خیلی از جوونا ابری شده .خدا کنه زودتر هوا افتابی شه.قبلا” هر وقت کم میاوردم به یه سری کتاب های خودباوری و موفقیت و … رجوع می کردم اما الان اون کتابها هم کاری واسه من نمیکنند . شما تنها نیستید …
اما بهتره به خودمون یه تکون اساسی بدیم و یا علی بکیم .انکار واقعا” جز خودمون کسی دردمون رو نمیفهمه؟
تولدت خیلی مبارک رفیق … فیسبوک افیون توده هاست. این یک حس نسبتا مشترکه. من هم وقتی وارد فضای مجازی فیسبوک میشم، فکر می کنم خیلی آدم پرطرفداری هستم اما با خروج از فیسبوک، تازه بیشتر با خود واقعیم آشنا میشم!
سلام
با اینکه خیلی گذشته ولی تولدتون مبارک.
خوشحالم که قبل از اینکه متعاد فیس بوک شم ، ازش کنار کشیدم. یادم نمیاد خیری از یه شبکه اجتماعی دیده باشم. وقت آدم را یه جوری تلف می کنه که آدم خودش متحیر میشه !